پایان نامه رایگان درمورد کارشناسی ارشد

پایان نامه رایگان درمورد کارشناسی ارشد

دانلود پایان نامه

 

مصاحبه با مینو
کارشناسی ارشد مطالعات زنان هستم
از فعالان جنبش زنان هستم
من 58 سالمه سال 1348 در 17 سالگی با دکتر شریعتی آشنا شدم.
زود ازدواج کردم
در جریان انقلاب جز 12 نفری هستم سال 53 توی حسینیه ارشاد روسری سر (در آن زمان زن‌ها یا چادر داشتند یا بی حجاب بودند) کردیم و از طریق حجاب یک جریان فرهنگی و یک تغییر فرهنگی عمده را ایجاد کردیم.
حسینیه ارشاد را از نظر یک نگرش نو مذهبی و یک نگاه نو به مذهب پیدا کردیم؛ خانواده من نسبت به نو گرایی فرمایشی زمان شاه مخالف بودیم.
آن زمان نو گرایی در تضاد با دین و مذهب شمرده می‌شد و خانواده من این را قبول نداشت. خانواده من یک خانواده تحصیل کرده و نو گرا بود و همین باعث شده بود ما با شاه مخالف بودیم.
توی این فضا برای من که مدرسه خوارزمی درس می‌خواندم و فرم مدرسه مینی‌ژوپ بود و حجاب هیچ معنایی نداشت. وقتی که شانزده سالم بود و در مدرسه خوارزمی که اساساً بچه های را تربیت می کردن برای پزشک شدن و مهندس شدن. اساس مدرسه خوارزمی مدرسه نوی بود و موفق هم بود آن موقع چیزی بود بنام دختر شایسته و چند سال از این مدرسه انتخاب می‌شد. مؤلفه های شایستگی یکی‌اش این بود که حجاب نداشته باشد. چند زبان بدونه و فناور باشد (کار دستی بدونه) ورزشکار باشد نه حجاب. این به همه آرزوها و رویا های دختر های جوان آن موقع شکل می‌داد. یعنی ما 12 سالگی که به دبیرستان می‌آمدیم با این الگو شکل می‌گرفتیم. زن موفق کسی است که آشپزی‌اش علمی بود و رشته خانه داری بود که علمی بود. رشته خانه داری در دانشگاه وجود داشت. که دیپلم می‌داد. فضای زندگی من در یک خانواده منتقد نظام شاه بود ما طبقه تکنوکرات مذهبی بودیم. مثل بازرگان و …
آن موقع زنان چادری زنان عقب مانده محسوب می‌شدند مادرم چادری بود. چادر نماد زن شهرستانی عقب مانده بود و چادر تحقیر می‌شد. جامعه آن را تحقیر می‌کرد. برهنگی یک ارزش در جامعه مدرن بود؛ و لازمه مدرنیته که شاه ارائه می‌کرد تعریف زن مدرن این بود که من چادر نمی‌پوشم پس مدرن هستم. در واقع این یک فمینیسم دولتی بود.
من در خانواده ای بودم که مذهبی بود ولی سنتی نبود. یعنی خاله و عمه‌هایم نماز می خوندن ولی حجاب نمی دونستن. مشروب نمی خوردن. روضه داشتیم ولی حجاب نداشتیم. طوری که ما نمی تونستیم حجاب را با مذهبی بودن جمع کنم. چادر اصلاً یک ارزش نبود. توی فضای پایتخت نشینی چادر ضد ارزش بود. من دوست نداشتم مادرم که چادری بود با من از خانه بیرون بیاید یعنی هیچ کس دوست نداشت. مستخدم مدرسه چادر می‌پوشید. اگر مادرم با چادر وارد مدرسه می‌شد یا با مستخدم اشتباه گرفته می‌شد یا باید منتظر می‌ماند تا کار همه راه بیفتد و بعد به او محل بگذارند.
مسئله حجاب به عنوان رکن اساسی مذهب شناخته نمی‌شد. زن می تونست بی حجاب باشد ولی مذهبی هم باشد. زاویه نگاه من به حجاب و نسل من به حجاب نگاه اپوزیسیونی بود. من می‌خواستم حجاب را نشانه مبارزه‌ام بکنم. من می‌رفتم حسینیه ارشاد و حسینیه ارشاد فقط مخصوص دانشجوها بود. دخترها با تاپ و مینی‌ژوپ می‌آمدند و سخنرانی شریعتی و مطهری و … را گوش می‌دادند. بچه های چپ توی دانشگاه بلوز شلوار می‌پوشیدند. سادگی لباس نشان می‌داد اهل فکر هست توی دانشگاه.
موقعی که شریعتی آیات حجاب را خواندم احساس برهنگی کردم. وقتی در خیابان می‌رفتم احساس برهنگی نمی‌کردم ولی وقتی این آیات را شنیدم احساس برهنگی کردم. همسر شریعتی خودش حجاب نداشت. آن موقع من تکون خودم که من به عنوان یک زن اپوزیسیون و منتقد چگونه می‌توانم زن مسلمان باشم مدرن باشم نو باشم و منتقد باشم. عنصر مذهب مار ا می‌کشاند.
زن چادری او وقع زن توضیح المسائلی تقلیدی بود و هیچ مسئله ای هم نداشت و راضی بود از تقلید. فکر نمی‌کرد و تقلید می‌کرد؛ و نوع دومی که از غرب تقلید می‌کرد و عیناً رفتارها را تکرار می‌کرد. من می‌خواستم مثل این دو گروه نباشم.
ما معطوف به تفکر بودیم و من خودم را جز این گروه می‌دانم. دلم می‌خواست متفاوت باشم نه با حجاب باشم و در این حال مذهبی باشم و نماد مذهبی بودن را هم داشته باشم که سریع‌ترین چیزی که به ذهن می‌رسید حجاب بود. ظاهر اولین چیزی بود که توجه می‌کردیم. جامعه داشتن زن را کالایی مصرفی می‌کرد و من می‌خواستم با ان مبارزه کنم.
سریع بعد از جلسه شریعتی با حجاب نشدم. چند ماه طول کشید. فکر کردم. ما 12 نفر شدیم و روسری سر کردیم. شلوار خوب بود ولی پیراهن گشادتر پوشیدیم. برایم مهم نبود مرد چه اتفاقی می‌خواهد برایش بیفتد. خودم برای خودم مهم بودم. می‌خواستم نماد باشم و نماد داشته باشم.
پیراهن مردونه و شلوار جین متعارف و روسری کوتاه و پایینش را گره می‌زدیم. روسری رنگارنگ. چیزی شبیه مجاهدین الآن.
نمی‌خواستیم با چادر معرفی بشیم می‌خواستیم مدرن بودیم. از هیچ جا الگو نگرفتیم. دو نفر از بچه‌ها پیشنهاد دادند برویم قم و تائید مراجع را هم بگیریم در مورد این پوشش. می‌گفتند اگر مجوز بگیریم می‌توانیم به دیگران هم ارائه بدهیم. من به تایید مراجع برای خودم نیاز نداشتم. من به چادر نقد داشتم ولی جوابم برهنگی نبود. چادر دست و پا گیر بود. برای اینکه زنانی که چادری را جذب کنیم باید نظر مراجع را بگیریم.
در دانشگاه دختر های برهنه هم نماز می خواندن. چادر می‌گرفتند و نماز می خوندند. اصلاً به غیر از دانشگاه تهران بقیه دانشگاه‌ها نماز خانه و مسجد نداشت. مثلاً با تاپ میامد دانشگاه و بعد دنبال جای نماز هم می‌گشت. ما اتاق نماز درست کردیم و این‌ها می‌آمدند و نماز می خواندن. سه ماه طول کشید تا حجاب سرم کردم.
من اگر می‌خواستم بر علیه شاه تبلیغ کنم اگر با حجاب بودم در روستا و شهر کوچک حرفم بیشتر خریدار داشت. این لباس فکرم بود. تایید آن‌ها هم به من کمک کرد.
رفتیم پیش ایت الله شریعتمداری و گلپایگانی و آن‌ها هم تائید کردند.
تأثیر تغییر پوشش من در خانواده و جامعه افتضاح بود. چون من مو های بسیار زیبایی داشتم همین‌طور ساده آن را با کش می‌بستم چون خیلی‌ها در جامعه موهاشان توی جامعه این‌طوری بود من توی چشم نمی‌زدم. به محض اینکه این روسری را گذاشتم همه می‌گفتند چی شده کچلی گرفتی؟ کچل‌ها این‌طوری بودند و برای همه مسئله بود که چی شده؟ شاه هم همین‌طور در آن زمان مسئله مارکسیست اسلامی را مطرح کرد و ما تا حدودی برچسب خوردیم به اسم مارکسیست اسلامی.

مطلب مرتبط :   دانلود پایان نامه ارشد درمورد روش های تصمیم گیری چند معیاره

بستن منو