پایان نامه درمورد معنی شناسی شناختی

پایان نامه درمورد معنی شناسی شناختی

دانلود پایان نامه

 

در نظریههای صورتگرا «صورت» اصل است و «معنا» نقش فرعی دارد و در نظریههای نقشگرا «نقش ارتباطی و کاربردشناختی» اصل است و صورت فرع بر آن. درحالیکه در نظریهی شناختی صورت و معنا دو روی یک سکهاند و مسألهی تقدم و تأخّر و تفوق یکی بر دیگری مورد تأکید نیست (پورابراهیم، 1388 : 16). در نظریههای صورتگرا و نقشگرا، نحو مستقل از معنا مورد مطالعه قرار میگیرد؛ اما در رویکرد شناختی، نحو معنا دارد و متأثر از معناست. مثال: 1) مداد روی میز است 2) میز زیر مداد است. جملهی اول مورد قبول و جملهی دوم غیر قابل قبول است. این مثال نشان میدهد که توصیف فاعل جمله فقط با توجه به ویژگیهای صوری، از توجیه مورد قبول نبودن جملهی دوم ناتوان است (نور محمدی، 1387 :17).
مهمترین تفاوت شناختیها با صورتگرایان و نقشگرایان نگاه به استعاره در این مکاتب است. درحالیکه استعاره در کانون مطالعات معنیشناسی شناختی قرار دارد؛ در زبان شناسی صورتگرا به آن به عنوان یک واحد انحرافیافته و اضافی در مقایسه با زبان معمولی نگاه میشود و آن را پدیدهای شبهدستوری تلقی میکنند که از قواعد معناشناختی سرپیچی کرده است. معنیشناسی صورتگرا با تلقی منطق ریاضی به مثابهی رویکرد درست به زبان طبیعی، استعاره را چیزی بیرون از معنیشناسی محض تلقی میکند. بنابراین استعاره یا از حوزهی مطالعات آنها کنار گذاشته شده یا به حاشیهی توجه رانده میشود. در رویکرد نقشگرا هر چند استعاره مورد توجه قرار گرفته، اما به عنوان یک آرایهی ادبی در سطح زبان مطالعه و بررسی میشود؛ درحالیکه رویکرد شناختی به اصالت مفاهیم استعاری و تعلق آن به سطح ذهن و تفکر معتقد است. نقشگرایان استعاره را به عنوان یک تنوع واژگانی – دستوری توصیف میکنند و بر این باورند که برای هر بیان استعاری، دستکم یک بیان غیر استعاری در واژه و دستور وجود دارد (نور محمدی، 1387 : 19-17) .
زبانشناسی شناختی را به دو حوزهی وسیع تقسیم میکنند: معنیشناسی شناختی و رویکرد شناختی به مطالعهی دستور(راسخ، 1389: 21). معنیشناسی شناختی به بررسی رابطهی میان تجربهی انسانی، نظام مفاهیم و ساختار معنایی زبان میپردازد (همان:72) و بر طبق «دستور زبان شناختی»، زبان بُعدی از شناخت است و ساختار دستوری زبان را نمیتوان مستقل از ملاحظات معنایی فهمید (قائمی نیا، 1390: 50).
2-4.معنیشناسی شناختی
در دهههای 1980 و 1990 در آمریکا، لیکاف و جانسون (1980) و لانگاکر (1987) با این باور که زبانشناسی نحومدار زایشی به دلیل فقر مطالعات معنایی، نمیتواند تواناییهای شناختی را توصیف کند، حرکت جدیدی را در معنیشناسی آغاز کردند که بعدها با نام معنیشناسی شناختی معرفی شد. لیکاف (1988) نخستین بار این لفظ را در مقالهای با همین نام به کار برد (نور محمدی، 1387: 19).
لیکاف به هنگام معرفی معنی شناسی شناختی، ابتدا به بحث دربارهی رهیافت ارجاعی در مطالعهی معنی میپردازد. لیکاف چنین نگرشی را «معنیشناسی مصداقی » [یا به عبارت بهتر معنیشناسی عینیگرا] مینامد و مبانی این رویکرد را مردود میداند. در معنی شناسی منطقی یا آنچه لیکاف معنیشناسی مصداقی مینامد، اولاً معنی مبتنی بر دلالت مصداقی و صدقی است؛ ثانیاً نمادهای زبان به مصداقهایی در جهان خارج دلالت دارند؛ ثالثاً درک معنی، تطبیق یک پارهگفتار، با موقعیتی تلقی میشود که این پارهگفتار آن را توضیح میدهد. به اعتقاد لیکاف، حتی اگر بپذیریم که هر نمادِ زبان، به چیزی در جهان خارج دلالت دارد که ندارد، باز هم چنین نگرشی صرفاً به معانی صریح واژهها محدود میشود، درحالیکه معنیشناسی باید از مبانیای برخوردار باشد که بتواند معانی صریح، ضمنی، مجازی، استعاری و حتی بافتی را مورد بررسی و مطالعه قرار دهد؛ یعنی معنی به گونهای مطالعه شود که انسان به کار میبرد و درک میکند. به این ترتیب، رهیافت مورد نظر لیکاف بازنمودی است و علاوهبراین میان معنیشناسی و کاربردشناسی تمایزی قایل نیست. به اعتقاد این دسته از زبانشناسان، معنی مبتنی بر ساختهای مفهومی قراردادی شده است؛ یعنی انسان تجربیاتی را از جهان خارج کسب میکند و در ذهن خود به صورت مفاهیم انبار مینماید، این مفاهیم باید بتوانند در ایجاد ارتباط به کار روند؛ بنابراین باید قراردادی باشند(صفوی، 1383: 367-366).
اوانزوگرین (2006: 157) چهار اصل را به عنوان اصول کلی معنیشناسی شناختی برمیشمارند:
ساختار مفهومی، تجسمی است: مفاهیمی که در ذهن آدمی به وجود میآیند، از تعامل انسان با محیط شکل میگیرند. ازاینرو، بدن انسان در این سازماندهی مفهومی که منجر به تولید معنا میشود، نقش غیر قابل انکار دارد.
ساختار معنایی، ساختاری مفهومی است: زبان به مفاهیمی که در ذهن گوینده هستند ارجاع میدهد؛ نه به اشیایی در جهان خارج. در این طرز تلقی، ساختار معنایی برابر است با ساختار مفهومی، و از این رو معانی قرار دادی با مفاهیم زبانی یا واژگانی همراه و بیان میگردند، البته نه به طور کامل و مطلق.
بازنمایی معنا، دایره المعارفی است: نظریههای پیشین کلمات را بستههای معنایی روشنی میدانستند، یعنی مانند آنچه در فرهنگها وجود دارد؛ اما در رویکرد شناختی به تمامی گنجینهی دانشی که یک کلمه می تواند داشته باشد، اعم از صریح، ضمنی، بافتی، مجازی و استعاری توجه نشان داده میشود.
ساختن معنا، یعنی مفهوم سازی: این زبان نیست که معنا را رمزگذاری میکند، بلکه مفهوم است. مفهوم سازی به فرایند پویایی گفته میشود که در آن واحدهای زبان در خدمت عملیات مفهومی و دانش پس زمینهای قرار میگیرند.
معنیشناسی شناختی مجموعهای از نظریات و رویکردهاست و مفاهیم و مباحثی چون استعارهی مفهومی، مجاز مفهومی، معنای دایرهالمعارفی ، مقولهبندی ، نظریهی سرنمون ، فضاهای ذهنی و آمیزهی مفهومی فصلهای مربوط به این نظریه را تشکیل میدهند (راسخ ، 1389 : 34).
2-5.استعاره در معنیشناسی شناختی
جالبترین پژوهش معنیشناسان شناختی تحقیق دربارهی استعاره میباشد. در سال 1980 جرج لیکاف و مارک جانسون کتابی به نام « استعارههایی که با آن زندگی میکنیم» منتشر کردند که زبانشناسان آن را « طلایهدار نظریههای نوین استعاره » میدانند (معصومی، 1389 : 80). در این کتاب، برای نخستین بار، تحلیلی شناختی از استعاره ارائه شد که استعارهی مفهومی نام گرفت و با عنوان «نظریهی معاصر استعاره» نیز شناخته شده است.
استعاره در قلمرو شناختی این گونه تعریف میشود: « الگوبرداری نظاممند بین عناصر مفهومی یک حوزه از تجربهی بشر که ملموس و عینی است، بر روی حوزهی دیگری که معمولاً انتزاعیتراست» (لیکاف،1993: 243). به عبارت سادهتر، یعنی ما تجربههای انتزاعی و مفاهیم ذهنی را به کمک تجربههای ملموس و مفاهیم عینی بیان میکنیم، مثلاً فارسیزبانان مفهوم انتزاعی «عشق» را گاهی از طریق مفهوم بیماری عینی میسازند: درد عشقی کشیدهام که مپرس…
رابطه در استعارهی مفهومی، میان دو واحد ارگانیگ یا دو مجموعه، به شکل تناظر یک به یک صورت میگیرد که به آن «انگاره» یا «نگاشت» یا «انطباق» میگویند. به عبارتی منظور از نگاشت «تطبیق ویژگیهای دو حوزهی شناختی است که در قالب استعاره به یکدیگر نزدیک شدهاند» (راسخ، 1389: 50). یکی از انگاره ها متعلق به قلمرو مبدأ یا منبع میباشد که اغلب مفهومی عینی و ملموس است (= مستعار منه یا مشبهٌبه ) و ارگان دیگر دارای مفاهیم انتزاعی و ذهنی است (دستکم نسبت به قلمرو مبدأ) که قلمرو مقصد یا هدف نامیده میشود (= مستعارٌله یا مشبه) (همان: 93)؛ مثلاً جملهی «امیر دست او را به گرمی فشرد»، «صحنهی دستدادن»، حوزهی مبدأ و «مفهوم صمیمیت»، حوزهی مقصد میباشد (فیاضی و دیگران، 1387: 93). مثال لیکاف دربارهی نگاشت در استعارهی مفهومی، نیز در زبان فارسی مصداق دارد. در زبان روزمره، رابطهی عاشقانه معمولاً با عبارات زیر بیان میشود: رابطهی ما به بنبست رسیده است؛ چه راه طولانی را طی کردیم؛ ما بر سر یک دو راهی هستیم و میتوانیم هرکدام به راه خود برویم و … این عبارات متناظرها و برابرهایی دارد که بر اساس نگاشت استعارهی «عشق سفر است» شکل گرفته است:
نگاشتها مبدأ : سفر مقصد : عشق
مسافران عاشقان
وسیله نقلیه رابطهی عاشقانه
موانع راه مشکلات موجود در رابطه
تصمیمگیری دربارهی مسیر انتخاب اینکه چه باید کرد
مقصد سفر اهداف روابط عاشقانه
(لیکاف، 1383: 210-211).
«این‌ها زیرنگاشت‌های هستیشناختی هستند؛ یعنی موجودیت‌ها (افراد، اشیاء و…)، کنش‌ها یا حالات در قلمرو مبدأ بر همتای خود در قلمرو مقصد نگاشت می‌شوند. البته زیرنگاشت‌های معرفت‌شناختی هم وجود دارند؛ برای مثال، موقعیت سفر که در آن خودرویی از حرکت می‌ایستد و مسافران سعی می‌کنند آن را دوباره، چه با تعمیر و چه با عبور از مانعی که جلوی حرکت آن را گرفته، به راه بیندازند؛ با موقعیت عشقی در تناظر است که در آن رابطه رضایت‌بخش نیست و عشاق سعی می‌کنند آن را، چه از طریق پیشبرد آن و چه از طریق حل مشکلی که باعث شده رابطه به خوبی پیش نرود، به حالت عادی برگردانند» (بارسلونا، 1390: 11).
بنابراین، مطابقهی هستیشناسانه، یعنی نگاشت واحدی از حوزهی مبدأ به واحد متناظرش در حوزهی مقصد و مطابقهی معرفتشناسانه، یعنی نگاشت دانش حوزهی مبدأ به حوزهی مقصد» (حسندخت ، 1388: 47).

مطلب مرتبط :   تحقیق درباره خواجه نظام الملک

Close Menu