پایان نامه درمورد رشد و بالندگی

پایان نامه درمورد رشد و بالندگی

دانلود پایان نامه

همه شب در این خیالم که حدیث وصل جانان/به کدام دوست گویم که محل راز باشد(289/5).

 

فرهنگ ها هر دو واژهی وصل و پیوند را با کلمات مشترکی چون «عشق، وصال، اتصال و پیوستگی» معنی کرده اند(دهخدا،1373: ذیل وصل، پیوند)؛ اما تفاوتشان در این است که «وصل» بر جنبهی جسمانی و ناپایداری عشق دلالت دارد؛ ولی «پیوند» ماهیّت معنوی و پایداری عشق را بازگو میکند. برای همین در زبان فارسی برای عاشق و معشوق واژهی وصال بهکار میرود و در مورد ازدواج که تداوم و تقدس در آن مطرح است، از واژهی پیوند درعباراتی مثل «پیوندتان مبارک» یا «پیوند زناشویی» استفاده میشود. ابیات زیر نیز بیانگر همین مطلباند: «شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان»(78/7)، «وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید»(91/1). در این بیت، پایان وصال با واژهی «به سر آمدن» بیان شده است اما دربارهی پیوند واژهی «بریدن» به کار میرود: «ای یار جفاکردهی پیوندبریده…»(284/1). کاربرد «پیوند» در معنی «عهد و پیمان» که لزوم وفاداری را میطلبد دلیل دیگری بر دلالت این واژه بر مفهوم تداوم میباشد:
در ازل بست دلم با سـر زلـفـت پـیـونـد تا ابـــد سر نکشـد وز سر پیمان نرود(223/3).
حافظ واژهی پیوند را برای جان و عمر در ترکیبات «پیوند جان»(23/1) و «پیوند عمر»(65/3) به کار میبرد؛ اما وصال را به باد که نماد ناپایداری است تشبیه میکند: … یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست(24/7).
2)شور در برابر شوق
در محدودهی پژوهش ما سعدی واژهی شور را به عنوان مظروف سر بهکار میبرد و حافظ واژهی شوق را:
ایــن شــــور که در سـر است ما را وقتی بـرود کـــه ســر نــبـاشـد(698/6).
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند(194/3).
هرچند شور و شوق به صورت یک ترکیب به کار میرود، اما دو تفاوت عمده در کاربرد این دو واژه به چشم میخورد که شور را در حوزهی عشق پرشور و شوق را در حوزهی عشق رفاقتی قرار میدهد:
الف)واژهی شور در دیدار با معشوق و با دیدن زیبایی ظاهری او شکل میگیرد؛ اما شوق در فراق معشوق ایجاد میشود: مثلاً حافظ در مصرع «شور شیرین منما تا نکنی فرهادم»(316/7)، فعل نمودن را برای شور به کار میبرد. بیت زیر نیز گویای همین نکته است:
یـا خلوتی برآور یـا برقـــــعی فــروهل ورنه به شکل شیرین شور از جهان برآری(145/3).
اما در مورد شوق حافظ جملهی «چو برخیزند»(=فراق) را بهکار میبرد. نمونههای زیر نیز مؤید این نکته است:
سعدی:شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم(32/2).
حافظ: بسی نمان که کشتـــی عمر غرقـه شـود ز موج شوق تو در بــیکران فراق(297/6).
علاقه و تمایل به معشوق در دوری و فراق- فراقی که بعد از وصال روی داده است_ بر خلاف این گفته که «از دل برود هر آنکه از دیده برفت» ؛ تداوم در عشق را میرساند و اگر عشق در دوری معشوق شکل گرفته باشد باز هم بیانگر عشق رفاقتی است. چون عشق پرشور با دیدن و به طور اتفاقی شکل میگیرد و برعکسِ عشق رفاقتی، پیشبینی و آگاهی قبلی در آن مطرح نیست(جلالیتبار، 1385 :61).
ب)مفهوم «تداوم عشق و علاقه» نیز در واژهی شوق نهفته است؛2 زیرا با دیدار معشوق «انزجاع و هیجان ساکن میشود ولی عشق همچنان باقی میماند»(مصفی،1369: 917). در اسرارالتوحید آمده: «آن سایل گفت: یا شیخ چون آن دیدار پاک عطا کند، آن آتش شوق آرام گیرد؟ شیخ گفت: آن دیدار تشنگی زیادت کند نه سیری آرد»(محمّد بن منور،1386: 296/1). از این رو، میل به دیدار یار غایب برای عاشق مبتلا به فراق بر خلاف این مثل که «از دل برود هر آنکه از دیده برفت»، پایداری در عشق را به ارمغان میآورد. بنابراین، میتوان گفت شور بر لذّت های زودگذر و کاهش عشق به سبب فراق یا گذر زمان دلالت دارد؛ ولی شوق از یک طرف، بر ثبات و از طرف دیگر، بر افزایش عشق با وجودِ فراق یا گذر زمان بنیاد نهاده شده است. خود حافظ در بیتِ«به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند/ نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند»(194/3)، شوق را به نهال تشبیه میکند. از نهال انتظار رشد و بالندگی میرود و بدین ترتیب، به مرور زمان قویتر و ریشهدارتر میشود و این، ویژگی اساسی عشقِ منتسب به صمیمیّت و تعهد است که به مرور زمان کمرنگ نشده؛ بلکه به عمیقتر و شدیدتر شدن گرایش دارد(جلالیتبار،1385: 61).
3)ضمیر دوم شخص در برابر ضمیر سوم شخص
سعدی غالباً ضمیر دوم شخص مفردِ «تو» و «-َ ت» را برای معشوق به کار میبرد، مثل«وی سرّ تو در سرها»(105/3)، «بی روی تو آتش به سرم بر میشد»(207/1)، «سودای تو»(349/4)، «…از دست تو سودا برخاست»(496/22)، «سودایت»(349/4)، «سودای وصلت»(448/3)، اما حافظ به کاربرد ضمیر سوم شخص مفرد به صورت های«-َ ش»، یا استعمال فعل های دارای نهاد اجباری تهی/ ضمیر مستتر «او» بیشتر گرایش دارد، مانند: «… بازش چه در سر است»(39/6)، «…تقدیر بر سرش چه نوشت»(79/6)، «دوش سودای رخش…»(349/1) و «همیشه در نظر خاطر مرفه ماست»(23/6). بنابراین، میتوان گفت ضمیر دوم شخص مفرد بر حضور معشوق(حضور عینی یا خیالی) دلالت میکند و ضمیر سوم شخص مفرد بر غیاب معشوق. حضور معشوق بیشتر بر عشق پرشور دلالت دارد و غیاب معشوق بر عشق رفاقتی.
4)ثبات در برابر تحرک
سعدی از مظروف متحرک سخن میگوید؛ فعلهایی مانند: «برود»(698/6)، «به در نمیرود»(250/8)، «خالی کرد»(118/4)، «نمیکند بیرون»(706/10) و «بیرون نخواهد شد»(618/6) هرچند فعل را در وجه منفی بهکار برده است؛ اما کاربرده وجه منفی فعل غیر اسنادی به گونهای است که اصل عمل فعل را برای فاعل ثابت میکند. وقتی میگوییم فلانی این کار را انجام نمیدهد، معنایش این است که فلانی توانایی و قابلیت انجام این کار را دارد و انجام این کار را میتوان از او انتظار داشت. افعال بهکار رفته دربارهی مظروفهای سعدی بیانگر آن است که میتوان برای مظروف عشق در ظرف وجود او بیثباتی و ناپایداری انتظار داشت. چنانکه خود میگوید: «پیش از این خاطر من خانهی پرمشغله بود/ با تو پرداختمش وز همه عالم رفتم»(98/9).
مظروفِ ظرفِ سر، در سخن حافظ اغلب ثابت است و با فعل اسنادی بیان شده است؛ افعال به کار رفته در سخن حافظ از بودن و وجود داشتن مظروف در ظرف حکایت دارند یا از به دست آوردنِ مظروفِ عشق و وارد شدن آن به ظرف وجود: فعلهایی مثل: «است»(290/3؛ 22/2؛ 466/5)، «نیست»(70/9)، «در خاطر نشاندن»(194/3)، «به سر افتادن»(110/1 و 110/8) و «در سر گرفتن»(294/11).
5)تقدم ظرف بر مظروف
نکتهی دیگر در تأیید شدت هیجان در عشق پرشور سعدی این است که مظروف عشق تمام حجم ظرف سر را پر کرده است و طبعاً جایی برای مفهومی غیر عشق نگذاشته است. سعدی در چینش اجزای جمله، ابتدا ظرف(= سر) و سپس مظروف را مطرح میکند یا دربارهی آن حرف میزند: «خوش است اندر سر دیوانه سودا»(8/378)، «سری نماند که با او نپخت سودایی»(314/5)، «در سرم ز تو آشوب و فتنه هاست هنوز»(622/6). او با این تقدّم بیان میکند که سودا یا آشوب و فتنه تمام حجم سرش را پرکرده است و در سر او چیزی غیر از آن وجود ندارد. در نمونههای از کاربرد عینی و ملمس طرحوارهی حجمی در زبان روزمره، وقتی ظرف مقدم میشود به این معنی است که مظروف، تمام حجم ظرف را پر کرده است یا ظرف فقط به همان مظروف تعلق دارد؛ مثلاً وقتی میگوییم «تو اتاق فرش پهن است»، به این معناست که فرش تمام کف اتاق را فراگرفته است؛ اما جملهی « فرش تو اتاق پهن است»، این معنی را نمیرساند. همینطور وقتی میگوییم:«تو اتاق علی هست»، به این معنی است که اتاق به علی اختصاص یافته و برای دیگران قابل استفاده نیست؛ اما جملهی «علی تو اتاقه» لزوماً به این معنی نیست. در اغلب ابیات سعدی، ظرف سر مقدم شده است. وقتی میگوید «در سر سوداست» به این معناست که سودا تمام حجم سر را پرکرده است و در سر او چیزی غیر از سودا وجود ندارد. حافظ فقط دربارهی شراب ظرف سر را مقدم میکند:«در سر هوس ساقی در دست شراب اولی»(5/466) که بیانگر اهمیت و تأکید مفهوم دمغنیمتشماری از نگاه حافظ است.

مطلب مرتبط :   مقاله درباره خلیج فارس و دریای عمان

بستن منو