پایان نامه درمورد انتقاد اجتماعی

پایان نامه درمورد انتقاد اجتماعی

دانلود پایان نامه

 

در غزلیات سعدی و حافظ سر به جای آنکه ظرفی برای افکار و عقاید گوینده باشد، حاوی عشق است. این موضوع یادآور داستانِ کینهی دیرینهی عقل و عشق در پهنهی ادب فارسی است و یکی از بنمایههای فکری این دو شاعر را تشکیل میدهد و بیشک برخاسته از تفکرات رایج عصر است. در عصر این دو شاعر و کمی قبل و بعد از آن، کمتر شاعر یا عارفی میتوان پیدا کرد که به اختلاف و ستیز عقل و عشق نپرداخته و خود به داوری میان ایندو ننشسته باشد. اما چرا در این داوری عشق بر عقل غلبه مییابد؟ با وجود آنکه عقل و استدلال از چنان پایگاه رفیعی بر خوردار است که حتی شاعران عقلستیز هم به اهمیت آن اقرار کردهاند: مولانا انسان را «همه اندیشه» میداند (مولوی، 1384: 21)و سنایی حدیقهاش را با نام خدای خردبخش بیخردبخشای آغاز میکند، اما همین که به مقایسه عقل و عشق میپردازد، خرد را درخور لعنت مییابد:«لعنتش کن که بیخرد خردی است»(سنایی،1344: 303).
در پاسخ به این پرسش مواردی مطرح شده ، از جمله:
سنگینی و دشواری مفهوم عشق: چون متفکران به کمک عقل نتوانستند عشق را دریابند و شرح دهند، این دو دشمن یکدیگر معرفی شدهاند.
سختی راه عشق: چون حضور عقل را در وادی عشق باعث درک صعوبت راه و تلخی هجران (که جزئی از موجودیت عشق است) میدیدند و برای رهایی از این تلخی و اندوه، مستی و مستوری را مقدمه عشق معرفی میکردند(موحدی، 1388: 183-182).
خشک اندیشی معتزله در پیروی از خرد سبب رویگردانی مخالفان از عقل و خرد شد(دهقانی، 1387: 56).
رواج معتقدات اشاعره.
رواج تصوف و چالش عرفا با فلاسفه بهویژه خرد ارسطویی باعث شد که خرد مطلقاً از عرصهی عشق بیرون رانده شود(محمدی،1381: 31 و دهقانی،1387: 14 و جعفری،1386: 33).
از نظر شفیعی کدکنی«ریشهی تاریخی این فکر را باید در مجادلات میان متکلمان اسلامی به ویژه اشاعره و معتزله جست و جو کرد…. نکوهش عقل خود به خود ستایش چیز دیگری را به همراه دارد که ممکن است در نخستین مراحل نام آن «عشق» نباشد؛ بلکه «ایمان» یا «هدایت» باشد»(1392: 44). «همواره میان اهل ایمان و اهل منطق ستیزی پنهان و گاه آشکار وجود داشته است….جدال ایمان و عقل با ذهنیت بخشی از بشریت همواره ملازم بوده است»(همان:45). «قبل از این که چنین تقابل آشکاری میان عقل و عشق وارد اندیشهی عارفان ایرانی شود، انکار و نفرتی نسبت به عقل و فضولی او در ذهن بعضی از متفکران ما حاصل شده است و آشکارترین جلوهی آن در مشاجرات میان اشاعره و معتزله بوده است»(همان:49). در شعر عرفانی فارسی کلمهی عشق در این تقابل جای ایمان و هدایت را میگیرد… مانند این بیت از سنایی: هر که را عشق نیست در دل و جان/ در دل و جان او هدایت نیست و یا این سخن حافظ: عشق کاری است که موقوف هدایت باشد(همان:54-52).
ضمن تأیید تمام این دلایل، با توجه به کاربرد طرحوارهی حجمی دلیل دیگری نیز میتوان ارائه کرد:
طرحوارهی حجمیِ «سر» در غزلیّات سعدی و حافظ صرف نظر از روساخت که غالباً «ظرفِ عشق» قرار میگیرد، در بررسی ژرف ساختی نیز «عشق» بعد از پیروزی بر عقل، سر و کارکردهای آن را تحت فرمانروایی خود در میآورد؛ به عبارت دیگر، دل در غزلیات سعدی و حافظ نه تنها قلمرو عقل را اشغال میکند؛ بلکه خود کار سر یعنی تعقل، اندیشه و ذخیره علم و دانش را نیز انجام میدهد.1 سعدی: «…در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند» (413/1)؛ «کس نگذشت بر دلم تا تو به خاطر منی» (359/1)؛ «دل شوریده ما عالم اندیشهی ماست» (629/6). حافظ: «نکتهای هرگز نشد فوت از دل دانای تو» (410/4)؛ «پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب/ تا در این پرده جز اندیشهی او نگذارم» (432/4)؛ «علم و فضلی که به چهل سال دلم جمع آورد…» (128/6).
سر در کهن الگو و ضمیرِ ناخودآگاه ایرانیان در حکم پادشاه است و از این رهگذر، پادشاه نیز به سر همانند میشود.کاربرد واژهی سر به معنی «سردار یا مقدّم لشکر(جمع سر در این معنی سران است)، رئیس، برتر، مهتر، شریف تر، بالا، ابتدا، اوّل، آغاز، اساس، پایه، اصل»(دهخدا،1373: ذیل سر)، سرور و بزرگ، مؤیّد همین مطلب است. در غزلیات سعدی و حافظ، عشق که مرکز و کانون آن دل میباشد بر پادشاه بدن یعنی سر غلبه مییابد و عقل را از قلمرو خود بیرون میراند و سر را به تصرف خود درمیآورد. بر این اساس باید گفت که عشق نمایندهی طبقه فرودست جامعه و عقل نماینده طبقه حاکم است. و ستیز عقل و عشق را میتوان شبیهسازی یک مبارزهی سیاسی دانست. غلبه عشق بر عقل را میتوان نمود استعاری غلبه بر پادشاهان ستمگر دانست که در واقعیت تحقق نیافته، شبیهسازی آن در دنیای ادبیات شکل گرفته است.
شاید پذیرش این ادعا که برآمده از طرحوارهی حجمی است، دشوار به نظر برسد و علمی بودن آن کمرنگ جلوه کند؛ اما میتوان با استناد به دلایلی دیگر (غیر از کاربرد طرحوارهی حجمی) صحت این برداشت را تقویت کرد:
از لابهلای سخن شاعران و عارفان و تقسیمبندی عقل به دو قطب مثبت و منفی، برمیآید که با گروهی از عقلا مخالفت دارند نه با عقل و بنیان اندیشه.
از دورهی سنایی به بعد که بیشتر شاعران از دربارها رویگرداندند، عشق در برابر عقل بیش از پیش رایت مخالفت بر افراشت(جعفری، 1386: 35). در تغزل قصاید شاعران مداح چون فرخی و منوچهری برتری عشق بر عقل مطرح نشده است.
در تأیید این مطلب که خرد نمایندهی طبقهی فرادست جامعه است، همین بس که اغلب خردگرایان با عامهی مردم بیگانه بودند. ناصرخسرو را به عنوان نمونه میتوان ذکر کرد که دیوان او پر است از طنین گوشخراش «خر» و «خرد» که اولی را در وصف مردم به کار میبرد و خود را به دومی منتسب میکند(دهقانی، 1387: 56). اما عشق موجودیت خود را از مردم میگیرد:
ز گفتوگوی عوام احتراز میکـــردم کزین سپس بنشینم به کنج تنهایی وفای صحبت جانان به گوش جانم گفت: نه عاشقی که حذر میکنی ز رسـوایی
(سعدی،420/7-8).
کسانی هم در فرهنگ مردم به عنوان نماد و مظهر عشق پذیرفته شدهاند که بر طبقهی حاکم بودنِ خود پشت پا زدهاند؛ مثل مجنون و شیرین یا چون فرهاد از طبقه عامه برخاستهاند؛ اما خسروپرویز هیچگاه نماد عاشق قرار نگرفت:
عقل وقتی خسروی میکرد بر ملک وجود باز چون فرهاد عاشق بر لب شیرین اوست
(سعدی،172/4).
اینکه عقل به پادشاه آن هم در بسیاری از موارد از نوع معزول و مخلوعِ آن، تشبیه میشود؛ دلیل دیگری است که نقد عقل را به حوزهی مبارزهی سیاسی مرتبط میکند. حافظ عقل را «شحنهی هیچکاره» مینامد(72/3) و نیز آن را به سامری تشبیه میکند که قدرت نامشروع خود را با تجلی قدرت الهی و حقیقی موسی(عشق) از دست میدهد(142/7). تشبیه عقل به پادشاه معزول مورد علاقهی سعدی است: عقل در عشق نمیگنجد همانگونه که در دولت خاقان نمیتوان خلافت کرد(167/6) . عقل و عشق دو پادشاهند و در یک مملکت نمیگنجند، پس چون درد عشق حمله کند، قرار عقل نمیماند(458/5) و چون سلطان عشق روی نماید(455/6)، عقل که به اشتباه تصور میشد از همهکاری بهدر میآید(272/2)، راه گریز در پیش میگیرد؛ چون میداند که اگر گربه شیر نر هم گردد نباید با پلنگ دندان تیز کند(170/7-6). چون عشق دست تطاول دراز میکند، معلوم میشود که عقل کفایتی ندارد(15/8)؛ عقلی که هرگز بر آستانهی عشق پای هم ننهاده بود، سر مینهد(111/9). درنتیجه حدیث عقل در ایام پادشاهی عشق به فرمان عامل معزول تبدیل میشود(136/6) و دور عارض معشوق رسم عقل را بهکلی برمیاندازد(562/9).
در نوشتههای محققان نیز تشبیه عقل به پادشاه معزول ناخودآگاه یا تحت تأثیر شاعران فراوان به چشم میخورد: «در روزگاری که خرد، بهسان پادشاهی پلشت و بیفره، از کار باز مانده بود؛ عرفان ایرانی، مانند پهلوانان اساطیری، تاجی از برگهای تاک، بر تارک عشق نهادند و او را بر جای «خرد» نشاندند»(دهقانی1387: 72).
بنابراین، برخلاف این مطلب که «در غزل کلاسیک، شعر عاشقانه به حریم خصوصی، انفرادی و انحصاری شاعر تبدیل شده و اجتماع و مسایل مربوط به آن به دنیایی بیرون از آن وادیِ محرمانه رانده میشود و شاعر میان حریم عشق و عرصهی اجتماع، تفکیک و جدایی انکارناپذیری قایل میشود»(بهفر،1381: 43)؛ در تصویری که در غزل عاشقانه از ستیز عقل و عشق ارائه شده است، یگانگی و تلاقی عشق و اجتماع را میتوان مشاهده کرد که در روان، اندیشه و عاطفهی شاعر مثل تاروپود درهم تنیدهاند و این نشان میدهد که شاعرِ بهتعبیرِنوگرایان کلاسیک، هنگام سخن گفتن از عشق در ناخودآگاه ذهن خود از دغدغههای اجتماع و دنیای بیرون خود آسوده نیست و انتقاد اجتماعی را نباید فقط به ابیاتی در لابهلای اشعار عاشقانه با درونمایهی تنفر از روی و ریا و گلایه از روزگار محدود و منحصر دانست.
4-1-1-3-2. مرز ممنوعهی عشق
طرحوارهها از تعامل و مشاهدهی دنیای بیرون شکل میگیرند. چند نمونه از کاربرد عینی و ملموس طرحوارهی حجمی در زندگی روزمره را در جملات زیر میتوان مشاهده کرد: «کتابها در کیف من هستند»، «مریم استکانها را درسینی گذاشت»، «شهر بهار در استان همدان واقع شده است»، «علی در بانک کار میکند»؛ نقطهی اشتراک تمامِ این مثالها، محصور شدن شیء در داخل چیزی است؛ اما در هر مثال، پیامد نقشی متفاوتی نیز مد نظر است. در جملهی اول محصور شدن پیامد نقشی «اختفا» را داراست: کتابها در کیف پنهان شدهاند. درجمله دوم درنتیجهی محصور شدن جزئی «استکانها» در«سینی»، استکانها توسط سینی کنترل و مهار میشوند. در جملهی سوم، محصور شدن، پیامد نقشی «تأثیرپذیری» را داراست. شهر بهار تحت تأثیر شرایط اقلیمی، اقتصادی، سیاسی و… استان همدان قرار دارد. در جملهی چهارم نقش ظرف، «تداعی عملکرد» مظروف است. از واژهی بانک میفهمیم که کار علی مسلماً تدریس یا رانندگی نیست و انجام امور بانکی است(افخمی و اصغری، 1391: 37-35).

مطلب مرتبط :   منبع مقاله درمورد انرژی خورشیدی

بستن منو