پایان نامه ارشد رایگان درمورد رمان در داستان

پایان نامه ارشد رایگان درمورد رمان در داستان

دانلود پایان نامه

 

1-3-1) در حکایت شیر و خرگوش:
شیر در قصههای عامیانه، سلطان حیوانات است که «سرشار از فضائل و رذائل ناشی از مقامش است.»(شوالیه،1385: 111) گاه ظالم و ستمگر است و گاه مهربان و دادگر، گاه زرنگ و هوشمند است و گاه احمق و غافل.
شیر در کلیله و دمنه، پادشاهی تأثیرپذیر است که حیوانات کوچک تر چون شغال، خرگوش و روباه او را فریب میدهند. در حکایت شیر و خرگوش، شیر پادشاهی ستمگر و اهریمنی است، ظالم است و منفور و در واقع تجسم دیو است. شیر در این حکایت، پادشاهی تحسین برانگیز نیست، بلکه جبار، مستبد، تحمل ناپذیر، مغرور و خودپرست است.
شیر در برابر هوشمندی خرگوش، مغلوب و محکوم به مرگ است. تصویر خود را در آبی میبیند که برای ستمگری چون او نابودی میآورد.(به ارتباط مثلثی خرگوش، ماه، آب و نیز ارتباط آب و ماه با مرگ توجه شود.)
1-3-2) در حکایت بهیم سین و باکه:
«باکه» در اسطوره های هند از اهریمنان آدمخوار و جزء «اسوراها»((Asuras است که از دشمنان خدایان به شمار میروند. انسانهای معمولی نمیتوانند با، باکه بجنگند و او را شکست دهند، بلکه قهرمان باید دارای خاستگاه خدایی یا نیمه خدایی و تحت حمایت خدایان باشد تا بتواند اهریمن را نابود کند و مردم را از ستم او برهاند. بهیما نیز، چنان که ذکر شد، پسر وایوست. صفت بارز بهیما و وایو دشمنی با اهریمنان است و بهیما در مهابهاراته از مخالفان سرسخت «اسوراها» به شمار میرود و سرانجام باکه آدمخوار را نابود میکند.
1-4) چاره جویی ها:
در مهابهاراته، بنا به گفته برهمن: «هر روز یک آدمی و یک گاومیش و یک ارابه پر از روغن کهیچری (نوعی پلو) مردم این شهر، برای او میبرند و او میخورد، اگر یک روز نبرند میآید و مردمان را میکشد و شهر را خراب میکند، از آن سبب مردم نوبت کرده اند هر روز یک کس را از خانه میبرند و امروز نوبت پسر من است که به جهت خوردن آن دیو ببرند و ما همین یک پسر را داریم…»(جلالی نائینی،1380: 168)
مردم شهر در برابر دیو، سر تسلیم فرودآورده و حتی بنا به مصلحت وقت متعهد شده بودند غذای او را تأمین کنند. تا این که «کنتی» پسر خود، بهیم سین را به جای پسر برهمن به عنوان خوراک، نزد دیو فرستاد و البته میدانست آسیبی به بهیما نمیرسد: «راجه جدهشتر گفت: ای مادر تو برادر ما را به پیش دیو میفرستی، مبادا به او آفتی برسد و ما را بعد از او زندگانی نخواهد بود. کنتی گفت: هرگز برادران به شفقت مادران نخواهند بود. من اگر دانم که به او آسیبی میرسد هرگز او را نمیفرستم…»(جلالی نائینی،1380: 168)
وقتی بهیما نزد باکه میرسد، باکه ضربهای به او میزند: «دیو گفت: ای آدمی زاد! تو چگونه کسی هستی که به این زدن من هلاک نشدی؟ بهیم بخندید. دیو رفت و درختی کلان از بیخ برکنده، بدوید تا بر سر بهیم بزند بهیم نیز جست و دویده درختی را برکند و با او روبهرو شد و با یکدیگر بنیاد جنگ کردند، درخت های جنگل را میکندند و بر سر یکدیگر میزدند و میشکستند تا درخت های جنگل تمام شد.»(جلالی نائینی،1380: 169) دیو و بهیما آنقدر جنگیدند تا سرانجام «بهیم، دیو را به ضرب تمام چنان بر زمین زد که زمین همچون کوزه سیماب لرزید و سنگهای آنجا خرد شد، بهیم با مشت و لگد دیو را بسیار بزد، بعد از آن که دیو سست شد بهیم، پای او را بگرفت و هر دو پاهای خود را بر پشت او نهاده، زور کرد و کمرش را شکست.»(جلالی نائینی،1380: 169)
چنان که مشاهده میشود، بهیما با قدرت جسمانی بر باکه غلبه میکند. هیچ یک از مردم شهر «ایک چکرا» نمیتوانستند با دیو بجنگند و پیروز شوند، زیرا قدرت جسمانی آنها در برابر باکه هیچ بود، اما بهیما چنان که ذکر شد، یک انسان معمولی نبود و دارای قدرتی مافوق طبیعی بود که در این نبرد تأکید اصلی بر قدرت جسمانی قهرمان است.
در کلیله و دمنه نیز حیوانات جنگل، قدرت مقابله با شیر را نداشتند. پس متعهد شدند خودشان غذای شیر را نزدش بفرستند: «روزی فراهم آمدند و جمله نزدیک شیر رفتند و گفتند: تو هر روز پس از رنج بسیار و مشقت فراوان از ما یکی شکار میتوانی کرد و ما پیوسته در بلا، و تو در تکاپوی و طلب. اکنون چیزی اندیشیدهایم که تو را در آن فراغت و ما را امن و راحت باشد. اگر تعرض خویش از ما زایل کنی هر روز موظف یکی شکاری پیش ملک فرستیم.»(منشی،1381: 86) شیر پذیرفت. سرانجام، روزی قرعه به نام خرگوش آمد. خرگوش در رفتن تأخیر کرد تا از وقت چاشت شیر گذشت و هنگامی با شیر روبهرو شد که شیر بسیار گرسنه و عصبانی بود و «خرگوش را بدید و آواز داد که از کجا میآیی و حال وحوش چیست؟ گفت: در صحبت من خرگوشی فرستاده بودند در راه شیری از من بستد. من گفتم این چاشت ملک است. التفات ننمود و جفاها راند و گفت: این شکارگاه و صید آن به من اولیتر، که قدرت و شوکت من زیادت است. من بشتافتم تا ملک را خبر کنم. شیر بخاست و گفت: او را به من بنمای.»(منشی،1381: 87)
خرگوش شیر را سر چاهی برد و گفت: «در این چاه است و من از وی میترسم، اگر ملک مرا دربرگیرد او را نمایم. شیر او را در برگرفت و به چاه فرونگریست. خیال خود و از آن خرگوش بدید و او را بگذاشت و خود را در چاه افکند و غوطی خورد و نفس خونخوار به مالک سپرد.»(منشی،1381: 87)
نکته در خور توجه این که در حکایت شیر و خرگوش، بر زیرکی و خردورزی قهرمان(خرگوش) تأکید شده و قدرت فکری خرگوش بر توانایی جسمانی شیر برتری داده شده است و نشانگر این نکته است که به هر نسبت، عقلانیت آدمی رشد میکند، داستانها نیز به تدریج رو به واقع نمایی حرکت میکند. ساختار تخیلی و غیرعقلانی اسطورهها و قصههای کهن به تدریج به ساختار نیمه واقعی و در نهایت به طرف واقع گرایی میرود، اما از این نکته نباید غافل ماند که هر اثر محصول زمان خویش است و با تفکر، اندیشه و فلسفه حاکم بر اجتماع انسانی آن عصر تناسب دارد، پس در زمان خود مقبول طبع مردم بوده است.ضمن اینکه انتخاب خرگوش، چاه آب را برای هلاک شیر، قابل تأمل است. با توجه به ارتباط آب و خرگوش که در بخش نمادشناسی خرگوش بدان اشاره شد، شاید چارهجویی خرگوش با پشتوانهنمادین او ارتباطی داشته باشد.
1-5) همانندیهای داستان ضحاک در شاهنامه با حکایت شیر و خرگوش و بَهیما و باکه:
در داستان ضحاک نیز همانند دو حکایت «شیر و خرگوش» و «بهیما و باکه» مراحل تعادل(آرامش) اولیه (در دوران جمشید و پیش از خودستایی او)، برهم خوردن تعادل(پس از چیرگی ضحاک) و برقراری تعادل ثانویه(پس از پیروزی فریدون بر ضحاک) وجود دارد.
از لحاظ شخصیت پردازی نیز همانندیهایی وجود دارد:
1-5-1) خصوصیات قهرمان در داستان ضحاک:
«فریدون در اوستا قهرمانی است که شخصیتی نیمه خدایی دارد و لقب او اژدهاکش است.» (آموزگار، 1383: 102) پدرش(آبتین) از قربانیان ضحاک بود.آبتین دومین کسی است که هوم را مطابق آیین میفشارد و بدین دلیل، صاحب فرزندی چون فریدون میشود. (پدر جمشید اولین کسی بود که هوم را مطابق آیین فشرد) نیروهای غیبی فریدون را حمایت میکنند. او با سروش ارتباط دارد و «در اساطیر و داستانهای ایرانی(غیر از متون زرتشتی) شخصیت فریدون، بیش از همه قهرمانان با گاو پیوند دارد.»(عبداللهی،1381: 863) گاو در اسطوره های هند و ایران با ابرهای بارانزا مرتبط است و در مقابلضحاک که نماد خشکی است، قرار میگیرد.
فریدون نژاده و اصیل است و با پیروزی بر اهریمنی چون ضحاک، به بخشی از فر جم دست مییابد. او دیوهای «مازندر» و غولهای دیگری را نیز شکست میدهد و مانند بهیم سین و اغلب قهرمانان اساطیری، دشمن اهریمنان است. بنابراین فریدون دارای ویژگیهای خاصی است که در برابر ضحاک قرار میگیرد. او را به بند میکشد و آرامش را بار دیگر به مردم و طبیعت بازمیگرداند.
1-5-2)خصوصیات ضدقهرمان در داستان ضحاک:
نام ضحاک در اوستا به صورت «دهاک» یا «آژی دهاک» یا «آژی» آمده است. او پادشاهیست که پس از خودستایی جمشید که به گسستن فر از او انجامید، بر سرزمین ایران مستولی شد و هزار سال حکومت کرد. «آژیدهاک در متنهای دینی ایران جزء دیوان و فرزند اهریمن است که سه سر، شش چشم و سه پوزه دارد.»(آموزگار، 1383: 101) اما در شاهنامه، او فرزند امیری نیک سرشت به نام «مرداس»است. آنچه مسلم است ارتباط ضحاک با اهریمن است. او پادشاهی ستمگر است که با فریبکاری اهریمن، پدر خود را میکشد، بر جمشید غلبه میکند و فرمانروا میشود. اهریمن بر دوشهای ضحاک بوسه میزند. از جای بوسه ها دو مار میروید که خوراک آنان، مغز سر جوانان ایران است. او هر روز مغز سر دو تن از آدمیان را به مارها میدهد تا آنان را سیر نگه دارد و از گزند آنها در امان باشد. یکی از قربانیان او «آبتین»، پدر فریدون، است. ضحاک به دنبال خوابی که میبیند و تعبیری که خوابگزاران میکنند در پی یافتن و کشتن فریدون است. در این میان، کاوه به پشتیبانی از فریدون برمیخیزد؛ او که از ستم ضحاک و کشته شدن پسرانش و اسیر شدن آخرین پسرش در خشم است با سپاهی از مردم، فریدون را تقویت میکند. سرانجام فریدون به پادشاهی میرسد. ضحاک که در پی یافتن او به هندوستان رفته بود با شنیدن خبر بر تخت نشستن فریدون بازمیگردد و به مقابله با فریدون میرود. فریدون، قصد جان او میکند اما سروش او را از این کار بر حذر میدارد و در نهایت ضحاک را به بند میکشد و به دماوند برده و در غاری زندانی میکند.
در دو حکایت پیشین ضدقهرمانها(شیر و باکه) خوراک را برای خود می خواستند اما ضحاک خوراک را برای در امان ماندن از آسیب و آزار مارهای روییده بر دوشهای خود می خواهد.
سایر همانندیهای داستان ضحاک با دو حکایت شیر و خرگوش و بهیما و باکه:

مطلب مرتبط :   پایان نامه درمورد روش تحلیل محتوا

بستن منو