منبع پایان نامه ارشد درمورد مطالعات فرهنگی

منبع پایان نامه ارشد درمورد مطالعات فرهنگی

دانلود پایان نامه

توفیق بهنحوی «اتفاقی» با گروه مطالعات فرهنگی پیوند مییابد. در همانسالی که توفیق وارد گروه پژوهشگری علوم اجتماعی میشود، محمد عبداللهی که سالها متولی درس نظریههای جامعهشناسی در دانشگاه علامه بود، اعلام میکند که به سبب اشتغالات کاری بسیار، مجال تدریس درس نظریهها برای دانشجویان مطالعات فرهنگی را ندارد. درخواست تدریس درس نظریههای جامعهشناسی، توسط عبداللهی با توفیق در میان گذاشته میشود:  

آشنایی من با گروه مطالعات فرهنگی، خیلی اتفاقی صورت گرفت. در واقع، آنجا درس نظریههای پیشرفتهی جامعهشناسی ارائه میشد و اعضای گروه [مطالعات فرهنگی] که آن موقع دکتر ذکایی مدیر گروه بودند، با دکتر عبداللهی صحبت کردهبودند که ایشان این درس را [ارائه] بدهند. در واقع متولی نظریهها در دانشگاه علامه، دکتر عبداللهی بودند. ایشان از من خواستند و گفتند که من نمیرسم، کلاسها و کارهایام زیاد است؛ بیا تو قبول کن. من هم چون اصولاً از قبل به نظریهها علاقهمند بودم، گفتم خوب، امکان و فرصت خوبی است و پذیرفتم. این، آغاز مراودهی من با گروه و دانشجویان مطالعات فرهنگی بود.
محمد عبداللهی از نخستین دورهی شکلگیری مطالعات فرهنگی نهادی در علامه، به ارائهی درس نظریههای جامعهشناسی برای دانشجویان این گروه میپرداخت. آنچه دانشجویان دورههای نخست از کلاسهای درس عبداللهی بهیاد میآورند، در کنار مهارت و تسلط او به نظریههای کلاسیک و مکتب انتقادی، موضعگیری صریح و تند او در قبال مطالعات فرهنگی بود که البته وی، مطالعات فرهنگی را معادل و متناظر با پستمدرنیزم در نظر میگرفت. زهرا آقاجانی که در دورهی دوم مطالعات فرهنگی علامه در کلاس نظریههای جامعهشناسی عبداللهی حضور مییافته، روایتی از این دست واکنشهای عبداللهی ارائه میکند:
با دکتر عبداللهی کلاس داشتیم. در کلاس ایشان هر دانشجویی باید میآمد و دربارهی اندیشمندی کنفرانس میداد. مثلاً یکی هابرماس را انتخاب کردهبود، یکی دیگر هم فوکو را انتخاب کردهبود. وقتی [آن دانشجو] آمد که دربارهی فوکو کنفرانس بدهد، دکتر عبداللهی شروع کرد به کوبیدنِ فوکو و اینکه اینجور تفکرات دشمن جامعهشناسیاند و باعث بیاخلاقی بهخصوص در جوامعی مانند جامعهی ما میشوند که هنوز کاملاً شکل نگرفتهاند. دکتر عبداللهی معتقد بود وقتی هنوز در ایران جامعهشناسی شکل نگرفته، ورود بحثِ پست مدرنیزم به ایران که ایشان آن را معادل همان مطالعات فرهنگی میگرفتند، باعث این مشکلات میشود. ولی خوب، فوکو خیلی حس خوبی به ما میداد، بهخاطر اینکه از نگاه عبداللهی تهدیدکنندهی گفتمان غالب بود.
البته چنانکه در مباحث پیشین نیز اشاره شد، دانشجویان مطالعات فرهنگی، نه با جامعهشناسی بهعنوان پیکرهی مشخصی از دانش، بل با ساختار علوم اجتماعی ایران در وضعیت اینجایی و اکنونیاش مشکل داشتند. با این حال مطالعات فرهنگی در سالهای ابتدایی، درکی عمیق و مفهومی جهت صورتبندی این معضله، در اختیار این دانشجویان-چه در دانشگاه تهران و چه در دانشگاه علامه- قرار نداده بود و تنها مابهازای نیرومند مفهومیِ موجود، یعنی نظریهی انتقادی نیز، نتوانسته بود این امکان را در اختیار این دانشجویان قرار دهد، بهعلاوهی آنکه مطالعات فرهنگی در مواقعی از نظریهی انتقادی جدا میشد. این دانشجویان، چنین جدایی ناگزیری را بهگونهای شهودی یا ضمنی درک میکردند، اما بهدرستی نمیدانستند مسائلی را که بهنحوی شهودی یا ضمنی دریافتهاند، اینک چگونه باید با درکی کلنگرانهتر پیوند زنند. آنها از امر کلی چنان دور ماندهبودند که از سویی نمیتوانستند پرسشهایی جدی در باب تحولات سیاسی و اجتماعی مفصلبندی نمایند، و از سوی دیگر، در معرض انتقادات یا سوءتفاهمات موجود از جانب جامعهشناسان موجود بودند که آنها را متهم به بیاعتنایی به امر کلی یا امر اجتماعی مینمودند. بنابراین مسأله، جستوجو برای امکانی بود که از سویی امکان بازگشت امر کلی را به درون مطالعات فرهنگی امکانپذیر کند، و در عین حال درکی متفاوت از نسبت امر کلی و جزئی در قیاس با آنچه پیشتر نیز در علوم اجتماعی متداول در ایران دیده میشد و در نهایت امر کلی را در ساحتی رازآلود رها میساخت و تنها با بهرهگیری از شیوههای تکنیکال، به نسبت صوری امر جزئی و امر کلی میپرداخت، بپروراند.
بههمین جهت بود که نوعی فضای مؤانست و همدلی میان توفیق و دانشجویان مطالعات فرهنگی شکل گرفت. توفیق خود دانشآموختهی جامعهشناسی بود، و کوچکترین شناختی از پیکرهی خاصی از دانش در فضای آنگلوساکسون که نام مطالعات فرهنگی به خود گرفتهبود نداشت، اما در عین حال او انتقاداتی به ساختار علوم اجتماعی در ایران داشت که در این راستا، دانشجویان مطالعات فرهنگی را نیز در این انتقادات همراه و همدل با خود دید. اگر بتوان هستهای محوری برای این انتقادات در نظر گرفت، این هستهی مرکزی چیزی جز «بی توجهی علوم اجتماعی در ایران به خاصبودگی وضعیت تاریخیای که در آن به سر میبرد» نبود. او معتقد بود علوم اجتماعی در ایران با نوعی امتناع از خویشتن و گریز از خود مواجه است و این امتناع و گریز بهواسطهی برخی مفاهیم و عناوین نامگذاری شده است. توفیق در اینباره میگوید:
من با این تصور به ایران آمدم که ما در اینجا یک مشکل اساسی داریم؛ اینکه ساختارِ علمِ اجتماعیِ ما، جامعه را در وضعیت گذار بین سنت و تجدد ارزیابی میکند. این وضعیت، برای من خیلی مسألهدار بود و بنابراین میخواستم خود این را در ذهن دانشجویان به مسأله تبدیل کنم. راهکاری هم که انتخاب کردم، این بود که درس را بهنحوی آغاز کنم که همین مسأله را از ابتدا در ذهن پروبلماتیک کند و زیر سوال ببرد. به این معنا که ما اصلاً نمیتوانیم با وضعیت، بهمثابه وضعیتِ گذار برخورد کنیم
توفیق معتقد بود که آنومیک پنداشتن پدیدههای اجتماعیِ موجود، پیامد جانبی این امتناع و «در حالِ گذار دانستن» همهی چیزهاست. هنگامی که همهچیز در حال گذار دانستهشود، پیکرههای دانش، بهویژه دانشهای مرتبط با انسان و جامعه نیز خود را در وضعیت گذار تعریف خواهند کرد و بنابراین «شکلنیافتگی» و «ابهام»، مشخصهی گریزناپذیر این دانشها خواهد بود. همینجاست که میتوان نقد رویهی محمد عبداللهی را که در صفحات پیشین آمد، بهتر دریافت. او معتقد بود که مباحث پست مدرنیستی برای جوامعی چون جامعهی ما که هنوز شکل نیافتهاند، تبعاتی به همراه دارد. سخن عبداللهی بهطور ضمنی همراه با این پندار بود که جامعهی ما، یک جامعهی «هنوز شکلنیافته» است، اما مسأله اینجاست که آیا پیامد ضمنی مفروض دانستنِ «شکل نیافتگی» جامعهی ایران، شکل نیافتگیِ علوم اجتماعی در ایران نیست؟ توفیق، خواسته یا ناخواسته، متوجه این مسأله شد و نقد خود نسبت به تلقی «در حال گذار» از جامعهی ایران را به نقدی پردامنهتر پیرامون تلقیِ «درحال گذار بودگی علوم اجتماعی در ایران» کشاند. نقد توفیق مشخصا متوجه این مسأله بود که نامگذاری معضلهدار پدیدهها و مناسبات اجتماعی، خود این امکان را به نهادِ علوم اجتماعی موجود در ایران میدهد که با در حال گذار دانستن وضعیت موجود، و با امتناع از مواجهه با لحظهی حال، امکان هر نوع «تهاجم از پایین» به جانبِ خود را ممتنع سازد.
مطالعات فرهنگی در سالهای نخست شکلگیری نهادی آن، نوعی تهاجم از پایین به نهاد علوم اجتماعی موجود در ایران پنداشته میشد، با این حال این تهاجم از پایین به شیوههای گوناگون در درون این امتناع اپیستمولوژیک جذب و حل میشد و نوعی دور باطل یا جنگ زرگری را دامن میزد که در نهایت-چنانکه پیشتر گفته شد- به سرخوردگی و نومیدی شدید در نزد دانشجویان و فعالان مطالعات فرهنگی دامن میزد. پندار توفیق بر این بود که این تهاجم از بیرون به وضعیت علوم اجتماعی در ایران، اگر بجای آنکه مقلدانه باشد، بهانهای برای تأملات هستیشناختی و معرفتشناختی واقع گردد، به نتایج بهتری میتواند دست یابد. حول همین پندار، نوعی موانست و الفت میان توفیق و دانشجویان مطالعات فرهنگی شکل گرفت؛ دانشجویانی که موضع فرودستی را در سالهای ابتدایی مطالعات فرهنگی لمس کرده و سرخوردگی شدیدی یافته بودند، اما در عینحال کمتر توانستهبودند تهاجم خود را مبنای نوعی بازاندیشی و بازصورتبندی معرفتشناختی و هستیشناختی سازند. بدینجهت این تهاجم تنها توانسته بود خود را در قالب مجادلاتی راجعبه موضوعات پژوهشیِ مورد علاقه و در نهایت روششناسی بنمایاند. کاری که توفیق در قبال مطالعات فرهنگی علامه کوشید انجام دهد، رادیکال کردن نوعِ مواجههی مطالعات فرهنگی با گروه بزرگتر و جاافتادهتر پژوهشگری علوم اجتماعی از طریق بازصورتبندی معرفتشناختی و هستیشناختی دغدغهها و دلنگرانیهای دانشجویان مطالعات فرهنگی بود. این رادیکال کردن برآن بود تا مطالعات فرهنگی را بهعنوان دانشی که نتیجهی تهاجمی از پایین به نهاد علوم اجتماعی ایران است، از افتادن در ورطهای که همان امتناع موجود در دانشِ همواره در حال گذار اجتماعی در ایران را بازتولید کند، بازدارد؛ امتناعی که اینبار نه در سطوح کلان، بل در قبال امور خرد و انضمامی زندگی روزمره خود را مینمایاند. برخی قابلیتهای موجودِ مطالعات فرهنگی در همان دانشگاه علامه، مانند اهمیت پرداختن به تجربهی زیسته، به توفیق در این راه کمک کرد؛ به تعبیر وی:« در مطالعات فرهنگی، بهویژه از جانب دانشجویاناش، ظرفیت و خواستی راجعبه سخن گفتن از زندگی وجود داشت؛ راجع به آن بلایی که سر ما میآید. من هم وظیفهی علم را جز این نمیدانستم». ظرفیت سخن گفتن از تجربهی زیسته در مطالعات فرهنگی تا پیش از آن هنگام، بهلحاظ مفهومی کمتر توانسته بود با درکی از خاصبودگی وضعیت تاریخی و نحوهی مواجهه با زمان حال ارتباط گیرد، بنابراین، رادیکال کردن بازی موجود میان گروه مطالعات فرهنگی و گروه پژوهشگری علوماجتماعی در دانشگاه علامه، بیش از هر چیز بهمعنای مفصلبندی این درک از پیش موجود راجعبه اهمیت زندگیزیسته، با صورتبندی معرفتشناختیای بود که مطالعهی این تجربهی زیسته را در آن بزنگاه و زمینهی خاص تاریخی ممکن میساخت. به روایت توفیق:
من آنجا به این نتیجه رسیدم که ما با یک نظام علوماجتماعیِ جدیدی سروکار داریم که از یک منطق خیلی استوار درونی برخوردار است و سازوکارهایی دارد که بتواند خودش را در مقابل هر نقد یا تهاجم از پایین، بازتولید کند. یعنی در لحظهی تاریخی، دستکم تا آن موقعی که در علامه بودم، با وضعیتی روبرو بودیم که یک هجومی از پایین وارد میآمد ناظر بر اینکه این چیست که در جامعه اتفاق میافتد. یعنی تجربهی زیستهاش مهم است. بعد با یک نظام علمیای مواجه میشود که دائما هلاش میدهد به این سمت که اصلاً کاری به لحظهی حال نداشتهباشد. لحظهی حال مهم نیست. علوماجتماعی ما مدلی از خواندنِ لحظهی حال به ما میدهد که امکان درگیرشدن با لحظهی حال را بهوجود نمیآورد. یعنی شما راهکارهایی را یاد میگیرید که چگونه [لحظهی حال] را نخوانید. شاید خیلی بدبینانه باشد، ولی هرچه بیشتر زمان گذشت، به این نتیجه رسیدم که با این مسأله روبرو هستیم.
البته توفیق برای رادیکال کردن بازی موجود بلنداقبال بود، چرا که در طی 5 سالی که در دانشکدهی علوم اجتماعی علامه تدریس نمود، هرگز قرارداد استخدامیاش رسمی نشد، و بنابراین او فرصت این را یافت که خارج از روابط و مواضع خاص سوژگی در روند موجود مداخله کند، چرا که شاید اگر بنا میبود توفیق بهطور رسمی وارد سازوکار نهادی آن دانشکده گردد و ملزم به حضور در جلسات گروه پژوهشگری گردد، وارد مجموعه روابط و دیسیپلینهایی میشد که به او اجازهی رادیکال کردن مناسبات موجود را نمیداد. چنانکه پیشتر گفتهشد، یکی از عوامل موثر در اینکه بسیاری از دانشجویان دورههای میانی به نفی کل مناسبات موجود در گروه مطالعات فرهنگی علامه بپردازند و در پی رفتن به فراسوی آن باشند، این بود که حتی مدافعان دانش رشتهای مطالعات فرهنگی در دانشگاه علامه را نیز –در وهلهی آخر- مقید در درون برخی دیسیپلینها و ملاحظات موجود میدانستند. این مسأله البته امر ناگزیری برای آنها بود، اما توفیق خواهناخواه در موضعی قرار گرفت که بازیِ رادیکالکردنِ فضای موجود را همراه با برخی دانشجویان، بهخصوص دانشجویان مطالعات فرهنگی پیش برد.
همراهی این دانشجویان با توفیق در رادیکال کردن فضای موجود، خود مسألهساز شد، چرا که دانشجویان از آنچه توفیق رادیکال کردن فضای آکادمیک مینامید، تفسیر خاصی بهعمل میآوردند که الزاما منطبق با آنچه توفیق مدنظر داشت نبود. چنانکه ذکر شد، منظور توفیق از رادیکال کردن فضای آکادمی، رادیکال کردن مناسبات دانش و تفکر پیرامون پرسشهای ناظر بر پژوهش بود. اما آنچه بیشتر در عمل ظهور و بروز یافت، کوشش دانشجویان برای رادیکال کردن فضای خود دانشکده و انجام نوعی رفتارهای «شورشگرانه» و تخطی تام از هرگونه دیسیپلین نهادی بود. برهمزدن مناسبات نهادی موجود، با نوعی «نفی» کل مناسبات نهادی موجود یکسان گرفتهشد و بنابراین دانشجویان این دوره برخلاف دانشجویانی که پیش از ورود توفیق بهجهت مواضع سوژگی خاصشان گرفتار نومیدی و افسردگی شده و سرانجام از ادامهی تحصیل انصراف میدادند، اتفاقا به تعبیر امیر خراسانی، دست به نوعی «شورش» و «یاغیگری» زدند و بنابراین هرگز خود را در موضع قربانیای که لاجرم باید دستوپا بسته بهسوی قربانگاه فرستاده شود، تصور نکردند. خراسانی در اینرابطه صریحاً خط تمایزی میان همسلکان خود با دانشجویان دورههای پیشین-چون رضا جاوید که خود را سوژههای فقدان مطالعات فرهنگی میدانستند- برقرار نمود: «اینکه کسی میآید و میگوید من سوژهی فقدان مطالعات فرهنگی هستم، یعنی پیشاپیش وجود چیزی بهنام مطالعات فرهنگی را پذیرفته و حالا این چندتا اتفاق در حال رخ دادن است. من هیچوقت خودم را سوژهی فقدان در نظر نمیگیرم». مفروض نگرفتنِ پیشاپیش مطالعات فرهنگی بهعنوان پیکرهای از دانش که بهصورت پیشینی تعین یافته است، بهمعنای آن است که مطالعات فرهنگی پیوسته «درحالِ شدن» درنظر آوردهشود. آنچه پیوسته درحال شدناست، برای تحقق آرزوها و تمنیات خود، برای آنکه مورد شناسایی قرار گیرد، نیازمند «دیگری» است، بنابراین بهتعبیر هگل: «واقعیت انسانی هرچه باشد، ظهور و بقایش ممکن نیست، مگر بهعنوانِ واقعیتی که شناختهشده است. این تنها در حالتِ «شناختهشدن» از جانب دیگری . از جانب دیگران و حداکثر از جانب همهی کسان دیگر است که وجودِ یک انسان، خواه برای خودش و خواه برای دیگران، بهراستی انسانی میشود» (هگل، 1387: 38) اما این موضع نفی در مطالعات فرهنگی علامه حادث شد. بخشی از دانشجویان، سخنان توفیق را اینگونه تعبیر کردند که میتوان «درحالِ شدن» بودن مطالعات فرهنگی را با نفی و استهزا و بیاعتنایی کامل نسبت به «دیگری» تحقق بخشید. این استهزا و بیاعتنایی در دورههای میانی رخداد، از بیاعتنایی به مناسبات نهادی موجود گرفته تا استهزا و نفی اعضای دیگر گروه، برای مثال … میگوید: «[بهجز توفیق] اصلاً بقیهی استادها تأثیر نمیگذاشتند. به بقیهی استادها فقط میخندیدیم، از …. گرفته تا …. همه میخواستند کلاسهایشان را دودر کنند و بهشان میخندیدند». همهی اینها در حالی است که خودِ توفیق قائل به وجه رهاییبخشِ دانش بهمعنای آنکه بشود با دانش در نهاد علم دست به عمل چریکی و رهاییبخش زد نیست. به تعبیر او: «من از منظر رهاییبخشی به علم نگاه نمیکنم. علم برای من رهاییبخش نیست. با وبر قائل به این هستم که بهعنوان یک عالِم نمیشود گفت که چه باید بکنیم؟» اشارهی توفیق به سویهی وبری آموختههایش بسیار مهم است، چرا که رادیکالیزه کردن مناسبات آکادمی از نظر توفیق بهمعنای ارائهی موضعگیریهای صریح سیاسی و اجتماعی یا دست زدن به نوعی حرکتهای رهاییبخش و چریکی در فضای آکادمی نیست. توفیق جای دیگری باز به همین مسأله اشاره کرده و میگوید:
من در مقابل خواست دانشجویانام که از من میخواستند سرِ مقاطع ویژه و در لحظات حساسی که انتظار از شما میرود چیزی بگویید [موضعی بگیرم]، من نمیگویم، یعنی نگفتم. چون قائل به این نیستم. کلاس جای این چیزها نیست. یک فشاری از طرف بسیاری از دانشجویان انتقادی-نامصرح البته، چون هیچ.قت رک به من نگفتند- به من وارد میآمد که تو چرا موضع نمیگیری.
نیما شجاعی که خود پیشتر به تأثیر فوقالعادهی توفیق اشاره کردهبود، نحوهی خوانش دانشجویان از گفتههای توفیق راجعبه رادیکال کردن فضای آکادمی را محل تأمل و نقد قرار میدهد و معتقد است آنچه در عمل رخ داد، نوعی «نفی یکجانبه و مطلق» بود:
چیزی که من از توفیق یاد گرفتم، درونماندگاری است. اینکه اگر شما نقدی هم میکنید، نقدی کارساز خواهد بود که درونماندگار باشد. درونماندگار بودن به این معنا که بتوانید منطقاً نسبت خودتان را با پدیدهها توضیح بدهید. نفی یکباره نمیتواند جواب بدهد. من هگلی این را توضیح میدهم. هگل در ارباب و بنده، میگوید شما برای آنکه از آگاهی به خودآگاهی برسید، نمیتوانید نفی بکنید؛ نفی بهمعنای نابودی طرف مقابل. نفی مطلق، بهمعنای نابودی خود است… در این بهخودآگاهی رسیدن، که مطالعات فرهنگی نیز نیازمند بود به خودآگاهی دست پیدا کند، نمیتوان یکجانبه همهچیز را زیر سوال برد و نفیشان کرد. نفیِ همهچیز، نفی خودت هست در واقع. یعنی نفی یک [رابطه] زیردستی، اتفاقاً بهمعنای نفی موضع زیردستیِ خودت است.
خروجی این فضا ، مقابله به مثل برخی استادان در برابر این واکنش نفیآمیز برخی دانشجویان و در نهایت اخراج برخی از دانشجویان این دورهها به دلایل مختلف از دانشگاه بود که عملاً مانع از محقق شدن خواست توفیق مبنی بر رادیکالیزه کردن ذهن دانشجویان در قبال مسائلی که با آنها مواجه میشوند گردید. آنچه توفیق به دانشجویان مطالعات فرهنگی عرضه کرد، گرچه نام پیکرهی مشخص از دانش که مطالعات فرهنگی خوانده میشود را بر روی خود نداشت، اما قابلیتهایی جهت درگذشتن از آشفتگیها و بیشکلیهای پیشین در مطالعات فرهنگی علامه در اختیار دانشجویان قرار داد، اما تفسیر این روند در نزد دانشجویان، در نهایت به مجموعهای از کنشهای چریکی نفیآمیز منجر شد که در نهایت راهی جز ادامهی روند خود جایی بیرون از آکادمی نیافت و البته در بیرون از آکادمی نیز، دیگر چندان داعیهی نامگذاری خود ذیل عنوان «مطالعات فرهنگی» را نداشت.
این نکتهی آخر بایستی قدری توضیح داده شود. پیشتر اشاره شد که توفیق درکی تاریخی، پروژهگون و زمینهمند از پروبلماتیک تولید دانش در ایران داشته است. با این حال آنچه توفیق مدنظر داشته و دارد نیز یک کلِ تام و تماماً معلوم نبوده است. خصلت پروژهگونِ کارِ توفیق، و تعیین نسبتهای برههمند با سایر سنتهای فکری، برخی تأویلها را نیز ناگزیر میسازد. پاسخ به این پرسش که توفیق تا چه میزان سویهی وبری دارد و تا چه میزان -به تعبیر صالح دمشقیه- سویهای که با آرای سیدجواد طباطبایی-برای مثال- قرابتهایی مییابد، دشوار است. به همین میزان، دانشجویان پیرامون توفیق نیز در تعیین نسبت خود با پروژهی وی، ناگزیر از برخی تأویلگریها میشوند. بنابراین نوعی تأویل ناظر بر امتناع و نفی، از پروژهی توفیق قابل استخراج هست، اما این بهمعنای آن نیست که چنین خواسته و تمنایی از پیش و بهنحوی اندیشیده در دلِ پروژهی او قرار داشته است.
نکتهی دوم اما به نسبت میان پروژهی توفیق و دانش نهادی مطالعات فرهنگی بازمیگردد. اینکه بخشی از دانشجویان مطالعات فرهنگی علامه همراه با توفیق از فضای نهادی مطالعات فرهنگی جدا شدند، بهمعنای آن نیست که پیشتر نوعی تناظر مشخص میان پروژهی توفیق و مطالعات فرهنگی شکل گرفته بود یا آنکه آن دانشجویان دلبستگی خاصی به دانشی مشخص بهنام مطالعات فرهنگی داشتند. مطالعات فرهنگی تنها نوعی قابلیت و ظرفیت جدید بود که بهجهت قوام نیافتگی؛ زمین مساعدی برای استقرار توفیق و همفکراناش در آن بزنگاه خاص به حساب میآمد. در این بزنگاهِ استقرار، پروژهی توفیق، گفتوگوی مختصری نیز با مطالعات فرهنگی نهادی در دانشگاه علامه ترتیب داد، در این گفتوگو، تا آنجایی که به زمینهی موجود از مطالعات فرهنگی علامه بازمیگردد، تلاشهایی برای «احضار» و «نامگذاری اولیه»ی آنچه پیشتر در وضعیتِ بیشکلی پیشین، موجود بود صورت پذیرفت، اما این تلاش، نتوانست منجر به قابلفهم ساختن و توضیح دادن آن وضعیت بیشکلی شود، چرا که به تعبیر صالح دمشقیه، «این امر نیازمند مقدماتی بود»؛ مقدماتی هستیشناختی و معرفتشناختی، که بدوا بتواند این بیشکلی یا پلورالیسم را، نه فقط در رابطه با مطالعات فرهنگی، بل در رابطه با تاریخ فکر و اندیشه در ایران توضیح دهد. به همین جهت مشاهده میکنیم که بخشی از آن دانشجویان در نگارش پایاننامههای خود در گروه مطالعات فرهنگی نیز بیش از آنکه سراغ مباحثی چون زندگی روزمره یا مقولات انضمامی فرهنگ روند و چنین مباحثی را در پیوند با پروژهی توفیق قرار دهند، درگیر مباحثی میشوند که به نحوی پیشامطالعات فرهنگیاند. به این معنا، هرگز مقدمات لازم برای استفاده از ظرفیت پروژهی توفیق برای بازاندیشی هستیشناختی و معرفت-شناختی مطالعات فرهنگی فراهم نیامد، چرا که تناظر، همآیندی یا بالضرورگی متقابلی میان این دو مسأله احساس نمیشد.
4-14- انحلال گروه مطالعات فرهنگی علامه: واسازی روایت رسمی
گروه مطالعات فرهنگی دانشگاه علامه طباطبایی، در سال 1388 با دستور ریاست وقت دانشگاه علامه طباطبایی، صدرالدین شریعتی، به فعالیت خود خاتمه داد. خبر انحلال این گروه در شرایطی منتشر شد که بحث بازنگری در علوم انسانی با شدتی بیش از گذشته در مجامع و محافل رسمی مطرح میشد. بنابراین، انحلال گروه مطالعات فرهنگی علامه، در نظر کسانی که با فاصله این تحولات را ملاحظه مینمودند، چیزی بیش از یک واکنش تند در شرایطی ملتهب به نظر نمیآمد. همچنان نیز کسانی که با فاصله این تحولات را پیگیری نمودهاند، چنین برداشتی دارند. این برداشت رایج؛ همان درک مبتنی بر عقل سلیم است. ادراکات مبتنی بر عقل سلیم، بدواً در مواجهه با جملگی پدیدهها و رخدادها خود را مینمایانند و به تعبیری، همان درک عمومیتیافته و شایع در نزد عموم اند. تحلیل همآیندی، شیوهای برای نفی این درک مبتنی بر عقل سلیم ارائه نمیکند، بل چنانچه پیشتر اشاره شد، تحلیل همآیندی در پی آن است که با واسازی این درک، نشان دهد که چگونه از ملاحظات مبتنی بر درک عقل سلیم، برای پیشبرد پروژههای هژمونیکی استفاده میشود. در بریتانیای دههی 1970، ظهور تاچر، تنها در بستری از منازعات سیاسی و حزبی رخ نداد، آنچه در عمل حادث شد، هژمونیک شدن گفتمان تاچریستی از طریق رخنه به پیکرهی از هم گسیخته و متناقض فهم عامه و سپس بازمفصلبندی آن در راستای گفتمان هژمونیکی یادشده بود.
بههمین سیاق، میتوان در مواجهه با داستان انحلال گروه مطالعات فرهنگی علامه نیز، ابتدا به این مسأله پرداخت که چگونه کوشیده شد نوعی روایت مبتنی بر عقلسلیم برساخته شود. برساخت این روایت؛ همراه با بازنماییهایی بود که به سیاق دههی 1970 در بریتانیا، میکوشیدند به نوعی هراس اخلاقی راجع به مطالعات فرهنگی علامه دامن زنند و از این طریق، از نیروی اخلاقی سنتها و وجدان عمومی جامعه، به منظور پیشبرد اهداف هژمونیکی خود در فضای نهادی بهره برند. شگفت آنکه در مواجهه با روایتهای موجود مشاهده میشود که اتفاقاً کسانی بیشترین تأکید را بر همین وجه از ماجرا دارند که بیش از دیگران نماینده و سخنگوی ارزشهای نظام حاکم هستند. آنها با توسل جستن به نوعی از سیاستِ بازنمایی و بهرهگرفتن از مفاهیم، واژهها و گزارههای موجود در مطالعات فرهنگی، میکوشند قصور/تقصیر اصلی در انحلال مطالعات فرهنگی علامه را متوجه کارگزاران آن در گروه یادشده گردانند و از طریق توجه دادن به نوک کوه یخ، سطوح مختلف و مجموعهای از همآیندیهای پیچیده را در روایتی جزئی که تنها بخشی از همآیندیها را در نظر میگیرد، مستحیل گردانند. بنابراین روایت انحلال گروه مطالعات فرهنگی دانشگاه علامه نیز چون دیگر روایتهای این پژوهش، با واسازی درک بدوی و رسمی آغاز میشود تا پس از انفصال پارههایی که در کنار یکدیگر بهمنظور پیشبرد سیاستی خاص گرد هم آمدهاند، راهی به فراسوی این درک بدوی گشوده شود و مطالعهی مجموعهی همآیندیهایی که به انحلال این گروه ره بردند، امکانپذیر گردد.
روایت رسمی انحلال گروه مطالعات فرهنگی دانشگاه علامه را میتوان از زبان محمدتقی کرمی معاون مالی و اداری دانشکدهی علوم اجتماعی این دانشگاه، به نحوی تلخیص شده در ابتدای بحث حاضر ارائه نمود:

مطلب مرتبط :   دانلود پایان نامه ارشد با موضوع تعاریف و مفاهیم

بستن منو