منبع تحقیق درباره علل پیدایش پدیده خود و خودپنداره

منبع تحقیق درباره علل پیدایش پدیده خود و خودپنداره

دانلود پایان نامه

 

سالها پیش جیمز، هستهی الگوی شخصیتی را خود نامید و بعدها فروید از آن به عنوان ایگو یاد نمود. به گفتهی جیمز خود یک شخص، تمامی آن چیزهایی است که او میتواند متعلق به خودش بداند. مفهوم خود به صورت سازمانی دینامیک، نخستین بار به وسیله لکی (1945) مطرح شد. از نظر او، خود جنبهی پویایی دارد. به طوریکه اصولا یک فرآیند است تا فرآورده. بنابراین خود و رشد و تکامل آن هیچگاه پایانپذیر نیست و همواره در جهت تکامل و تعالی پیش میرود. به عقیدهی لکی، رفتار آدمی تظاهر و انگیزهای است که هدف آن، ثبات خود در اوضاع ناپایدار میباشد. وی معتقد است، انسان در پی کسب لذت و گریز از درد نیست، بلکه در پی حفظ و نگهداری ساختار خویش است (تاب، 1974). پس میتوان گفت، هر فرد نظامی از ارزشها را میسازد که ارزیابی از خویشتن در مرکز آن قرار دارد. انسان ارزشهای خود را سازمان میدهد و طوری عمل میکند که نظام خویشتن را حفظ کند. افراد طوری رفتار میکنند که با خودپندارهاشان همسان است، حتی اگر این رفتارها برای آنها پاداش دهنده نباشد. بنابراین، اگر خود را در نوشتن ضعیف بدانیم، به طریقی رفتار میکنیم که با این ادراک از خود همسان باشد. این مفهوم در نظریه لکی همسانی خویشتن نام دارد (پروین و جان، بدون سال؛ ترجمهی محمد جعفر جوادی و پروین کدیور، 1386: 148). بعد از راجرز پژوهشگران دیگری مانند کولی، مید، آلپورت و مازلو نیز نظریههایی در مورد مفهوم خود و خودپنداره ارائه کردند. در دهههای اخیر، آنچه که شخص میتواند از آن خود بداند با اصطلاحات مشخص و تخصصیتری مانند نگرش نسبت به خود، شکل سازمان یافتهای از ادراک خود و مجموعه ویژگیهایی که فرد به خود نسبت میدهد، بیان شده است (هارلوک، 1898؛ ترجمهی پرویز شریفی درآمدی و محبوبه حاج نوروزی، 1391: 68).
2-2-4-3 علل پیدایش پدیده خود و خودپنداره
به اعتقاد گروهی از پژوهشگران یکی از پیشرفتهای ذهنی مؤثر در اولین سالهای زندگی، تحول خویشتنپنداری و درک ضمیر اول شخص (من) میباشد. خودپنداره در طول دوران زندگی به خصوص در دوران نوجوانی و اوایل بلوغ با تغییرات بسیاری همراه است (وار، 2008). بر اساس مطالعات باربارا و روبرت (1968) درک فرد از خودش که در نتیجهی ارتباط با دیگران به دست میآید، یک متغیر روانشناختی مهم است. این متغیر هم رفتارهای کنونی شخص و هم تصمیمگیریهای آیندهی او را تحت تأثیر قرار میدهد.
اولین مرحلهی رشد خویشتنپنداری، کودک را به این آگاهی میرساند که متمایز از دیگران است. این ادراک بر اساس کنش متقابل سن کودک و محیط انجام میگیرد. یکی از مطالعاتی که در حیطهی شکلگیری خودپنداره انجام گرفت به این صورت بود که، نمونهای از کودکان (24-21-18-12-9) ماهه را مقابل آینه قرار میدادند و واکنشهای آنها را برروی نوار ویدیوئی ضبط میکردند، سپس مادر هر کودک، او را از مقابل آینه دور میکرد و بر بینی کودک رنگ میمالید و او را دوباره مقابل آینه میآورد. تعداد کمی از کودکان کمتر از 12 ماهه و 25 درصد از کودکان 18-15 ماهه و 88 درصد کودکان 24 ماهه با دست زدن به بینی واکنش، نشان میدادند. این واکنش، نشانگر آن است که آنها از وجود خود به عنوان یک شخص آگاهی داشتند. زیرا از چهرهی واقعی خود با خبر بودند. کودکان تا دورهی پیش دبستانی، خود را بر حسب خصیصههای بدنی و عینی مانند رنگ، مو، قد، وزن و متعلقات مادیشان توصیف میکنند. در طول دورهی دبستان، درک از خویشتن کودک بر رفتارها و تواناییهای کلی او در ارتباط با سایر کودکان متمرکز میشود. مثلا کودک هشت ساله ممکن است، خود را بهترین بازیکن فوتبال منطقه بداند. اما در دورهی راهنمایی خود اجتماعی اهمیت بیشتری پیدا میکند و به طور مستقیم شامل رابطه با دیگران میشود. سرانجام خودپندارهی دانشآموزان در دورهی دبیرستان بر محور فلسفه، عقاید و افکار شخصی است. بنابراین دلیل عمدهی ایجاد خودپنداره را باید در رابطهی فرد با جامعهاش، بهخصوص در دوران پر اهمیت کودکی و نوجوانی جست و جو کرد زیرا خودپنداره در طول دوران زندگی به خصوص در دوران نوجوانی و اوایل بلوغ با تغییرات بسیاری همراه است (سین و همکاران، 2012).
ل‍وک‌، دزیل‌ و لام‍ارش (2006) معتقدند، پدید آمدن خودپنداره در نتیجهی رفتار و واکنش دیگران نسبت به فرد، بهخصوص کودک است. این نظریه که (آینهی خود- شما) نامیده میشود، بیانگر این مطلب است که اگر برای دیدن خود، به واکنشهای دیگران توجه کنیم، تصویر خود را در آن واکنشها میبینیم. در نتیجه تصویر و پندارهی هر فرد از خود، وابسته به تصویری است که دیگران از او دارند (ل‍وک‌، دزیل‌ و لام‍ارش، 2006؛ ترجمهی حمزه گنجی، 1392: 128).
با توجه به اهمیت خودپنداره و تعاریف گوناگونی که نظریهپردازان در زمینههای مختلف ارائه نمودهاند، توجه به این نگرشها مفید به نظر میرسد. بنابراین در ادامهی بحث به تعریف و بررسی تفصیلی دیدگاه چند تن از صاحبنظران میپردازیم.
2-2-4-4-تعریف خودپنداره
آلن (1961) خودپنداره را به عنوان ادراک شخص از شخصیت خود میداند و ماهیت خودپنداره را اینگونه تعریف میکند، ادراک افراد از صفاتی که دارا هستند و همچنین نظر آنها دربارهی شخصیت خودشان. دامون و هارت (1982) معتقدند که درک خود، مفهومی شناختی- اجتماعی است و به موازات رشد اجتماعی و دریافت هنجارهای رفتاری در دوران کودکی آموخته میشود. از نظر برم و کازین (1985) خودپنداره مجموعهی کلی باورهای فرد در مورد اسنادهای شخصی وی راجع به خویش است. آنافروید (1946) بیان کرد که خود تفسیری، هستهی مرکزی خود میباشد (پورکی، 1988: 48). به اعتقاد جالاجاس (1989) خودپنداره از قضاوتهای واقعی یا تصور شدهی دیگران به ویژه افراد مرتبط در محیط اجتماعی شکل میگیرد. تعدادی از پژوهشگران اظهار میکنند، منظور از خودپنداره قضاوت افراد در خصوص تواناییها و یا ارزشهای خود (خواه کلی و عمومی، خواه در حوزههای خاص) است (نانسی، 1994). از دیدگاه بونگ و اسلاویک (2003) مفهوم خودپنداره به شدت متکی بر اطلاعات اجتماعی و ارزیابیهای منعکس شده از سوی دیگران است. آنها همچنین معتقدند، خودپنداره نظام پویایی است که با اعتقادات، ارزشها، رغبتها، استعدادها و تواناییهای فرد ارتباط دارد و اینها عواملی هستند که مسیر زندگی فرد را مشخص میکنند. فرانزیس و همکاران (2013) نیز معتقدند که ادراک فرد در مورد خودش، بهوسیلهی تجاربی که از محیط کسب میکند و ارزیابیهایی که افراد مهم در زندگی از او دارند، شکل میگیرد. خودپنداره، همچنین شامل ارزیابی کلی فرد از خویش است. ارزیابیهای ذهنی فرد از خودش ممکن است مثبت یا منفی باشد. خودپندارهی مثبت نشاندهندهی این است که فرد خودش را در مقام شخصی با نقاط قوت و ضعف میپذیرد و این امر موجب بالا رفتن اعتماد به نفس او در روابط اجتماعی میشود. خودپندارهی منفی، نمایانگر احساس بی ارزشی و بی لیاقتی و نیز ناتوانی خود است. لاک (2006) بیان کرد، خودپنداره تصوری است که فرد به هنگام تأمل در مورد ویژگیهای خودش دارد. ولی این مفهوم تنها به آنچه شخص در مورد خودش میبیند، خلاصه نمیشود و آنچه را که فرد احساس میکند دیگران در مورد او میبینند، را در برمیگیرد. احمد و بروانسما(2006) معتقدند، خودپنداره یکی از مفاهیم اساسی در روانشناسی است و به نوعی با خود ارزشیابی نیز در ارتباط است. از دیدگاه آقاجانی و همکاران (1387) خودپنداره، شامل احساس و دانش ما در مورد تواناییها، مهارتها و قابلیت پذیرش اجتماعی است. مورن (2007) خودپنداره را، ادراک شخص از شایستگی و کفایت خویش در زمینههای تحصیلی و غیر تحصیلی مانند رفتاری، اجتماعی و ورزشی میداند. از دیدگاه او، این مفهوم تمام ابعاد شناختی، ادراکی، عاطفی و انواع ارزیابی را در بر میگیرد و بر اساس قضاوتهای قبلی، ادراکات و بازخوردهای دیگران از جمله افراد مهم در زندگی انسان تشکیل میشود. مارک و مایکل (2013) معتقدند، یکی از اصول بهداشت روانی خودشناسی است. زیرا پندار فرد از شخصیت خود تا اندازهی زیادی تصور او را نسبت به محیط اطرافش تعیین میکند. خودپنداره اهمیت زیادی در بهداشت روان فرد دارد زیرا درک خود، تعیین کنندهی تصور فرد راجع به محیطش میباشد. اگر تصور از خود، مثبت و متعادل باشد، شخص دارای سلامت روان است و اگر تصور از خود، منفی و نامتعادل باشد، شخص از لحاظ روانی، سالم شناخته نمیشود. عبارت خودپنداره به عوامل ارزشمندی، همچون خشنودی از زندگی، علاقه به خود و خود ارزشمندی مرتبط است و به صورت مجموعهای از گرایشها به خود تعریف شده است، که نگرشها و رفتارهای خود فرد را توصیف و ارزیابی میکند. خودپنداره تحت تأثیر عوامل متعددی، متحول میشود. بازخورد دیگران به ویژه والدین، تعاملهای اجتماعی، ارتباط کودک و زمینههای محیطی از جمله عواملی است که مورد بحث بسیاری از مؤلفان میباشد (دان و همکاران، 2009). پورحسین و همکاران (1381) بیان کردند که والدین، افراد ارزشمندی برای فرزندان هستند تا جاییکه احساس آنها از خودشان بر احساس فرزندانشان تأثیر خواهد داشت. فرزندان تمایل دارند، خودشان را همانند والدینشان ببینند و بدین طریق از خودپندارهی آنها تقلید کنند. جراردی (2005) بیان کرده است، خودپنداره شدیدا به اطلاعات اجتماعی متکی است و در نتیجهی قیاس خود با سایرین حاصل میشود. از دیدگاه او سازگاری روانی و اجتماعی فرد به شدت متأثر از ثبات خویشتنپنداری و تصویر وی از خود است. نتایج پژوهشها حاکی از این است که دانشآموزان دارای علایم اضطراب به دلیل عملکرد تحصیلی و اجتماعی ضعیف، تمایل دارند خود ادرکی پایینی داشته باشند، که همین امر بر خودپندارهی آنها تاثیر منفی میگذارد (وان، البام و بردمن، 2001). دانشآموزان با خوپندارهی تحصیلی پایین، خودشان را به عنوان افرادی با صلاحیتها و قابلیتهای پایین درک میکنند که چنین برداشت منفی از توانمندیها منجر به بروز هیجانات منفی، از جمله اضطراب امتحان در موقعیتهای آموزشی میشود (جینگ، 2007). از آنجاییکه خودپنداره نقش مهمی در خود تنظیمی حالتهای عاطفی دارد، پژوهشگران مختلفی چون: گارگ (1992)، فریرا و همکاران (2014) به این نتیجه رسیدند که افراد دارای اضطراب امتحان دارای خودپندارهی پایینی هستند و خودپنداره به عنوان سازهای اجتماعی، ادراکی و عاطفی میتواند بر اضطراب امتحان اثر بگذارد. خودپنداره ممکن است مثبت است یا منفی. خودپندارهی مثبت موجب میشود تا فرد از اعتماد به نفس و احساس امنیت برخوردار باشد و در برابر انحرافات اجتماعی تا حد زیادی مصونیت یابد. تصور مثبت از خود، منشأ احساس امنیت شخص میشود و اگر مورد تهدید قرار گیرد، هستهی اصلی وجودش مورد تهدید قرار گرفته است. در حالیکه خودپندارهی بیثبات و منفی، ناامنی ایجاد میکند و موجب اختلال در سازگاری فردی و اجتماعی میشود. به اعتقاد تعدادی از پژوهشگران در پژوهشی با عنوان بررسی رابطه بین خودپنداره و عملکرد اجتماعی در نوجوانان، به این نتیجه رسید که خودپندارهی مثبت مهمترین عامل در سازگاری اجتماعی افراد به شمار میرود (مارش، کراون و دیباس، 1991). از دیدگاه مارش و همکاران (2003) ماهیت اصلی خودپنداره، به اعتقادات و نظرات شخصی افراد در مورد خودشان باز میگردد. برای مثال، ممکن است اعتقاد یک دانشآموز در مورد تواناییش، در زمینهی ریاضی که جزئی از خودپندارهی تحصیلی به شمار میرود این باشد که من بهترین دانشآموز در کلاس هستم. البته اعتقاد و برداشت دانشآموزان از خود و تواناییها و استعدادهایشان در طول زمان دچار نوسانات و تحولاتی میشود. برای مثال خودپندارهی اغلب دانشآموزان، در دورهی انتقال از مقطع دبستان به دبیرستان با نوعی کاهش همراه است. این کاهش، نشان دهندهی نوعی واکنش تطبیقی بر خودپندارهی بیش از حد مثبت است که از جمله ویژگیهای دوران کودکی به حساب میرود (جانسن، شرودرز و لوتکه، 2014). کودکان تمایل دارند تا تواناییها و شایستگیهای خود را بیش از حد جلوه دهند، زیرا آنها فاقد بلوغ شناختی برای ارزیابی انتقادی تواناییهای خود و یکپارچهسازی اطلاعات در مورد خودشان هستند (باتیا، 2002).
2-2-4-5-دیدگاههای نظری در مورد خود و خودپنداره
2-2-4-5- 1- نظریهی راجرز
مفهوم خویشتن، مهمترین پدیده و عنصر اساسی در نظریهی راجرز از شخصیت است. وی بر اساس دیدگاه پدیدارشناسی معتقد است که وقایع بیرون از موجود، به خودی خود برای او معنایی ندارد، بلکه زمانی معنادار میشوند که شخص بر اساس تجارب گذشته و میل به حفظ و تداوم خویشتن به آن وقایع معنا دهد. به نظر او هر فرد، رویدادها و تجربههای پیرامون خود را دریافت میکند و به آنها معنا میبخشد. این مجموعهی ادراکی و معنایی، میدان پدیداری فرد را به وجود میآورد. بخشهایی از میدان پدیداری که انسان آنها را به عنوان (خود)، (مرا)، (من) میشناسد، خویشتن را به وجود میآورد. از دیدگاه راجرز، مفهوم خودپنداره الگویی سازمان یافته و پایدار از ادراکات را بیان میکند. اگرچه خویشتن تغییر میکند، ولی خصوصیات سازمان یافته، یکپارچه و ویژهی خودپنداره همیشه حفظ میشود. در مفهوم راجرز از خویشتن، دو نکتهی مهم دیگر نیز وجود دارد. نخست اینکه مفهوم خویشتن به منزلهی وجود فرد کوچکی درون ما نیست و کاری انجام نمیدهد. خویشتن انسان رفتار او را کنترل نمیکند بلکه این خویشتن، نشاندهندهی مجموعهای سازمان یافته از ادراکات است. دوم اینکه به طور کلی، مجموعه تجارب و ادراکاتی که خویشتن نامیده میشود در حیطهی آگاهی است. یعنی میتوان آنها را هشیار کرد. اگرچه افراد تجربیاتی دارند که به آن آگاهی ندارند، خودپنداره در اصل هشیار است. به نظر راجرز در صورتی که خویشتن بر اساس موارد ناهشیار تعریف شود، نمیتوان آن را به صورت عینی مطالعه کرد. راجرز بر این ادعا بود که کارش را با مفهوم خویشتن آغاز نکرده است. او ابتدا تصور میکرد که این مفهوم، اصطلاحی مبهم و از لحاظ علمی بی معنی است، ولی بعد از گوش دادن به مشکلات و نگرشهای درمانجویان، نتیجه گرفت که آنها علاقهمندند از زبان خویشتن سخن بگویند. اگرچه راجرز تحت تأثیر این مسئله قرار گرفت، ولی احساس کرد که به یک تعریف علمی از خویشتن نیاز دارد. به نوعی که بتواند آن را اندازه بگیرد و در مورد آن تحقیق کند (پروین و جان، بدون سال؛ ترجمهی محمد جعفر جوادی و پروین کدیور، 1386: 140). راجرز معتقد است، به دلیل تعاملهای شخص با اطرافیانش در محیط، مفهومی از خویشتن که به طور گستردهای مبتنی بر ارزیابیهای سایرین است وسعت مییابد. بنایراین فرد خودش را بر اساس آنچه دیگران تصور میکنند ارزیابی مینماید، نه بر حسب آنچه که خودش احساس میکند. بر طبق دیدگاه راجرز، شخص به دلیل نیاز به توجه مثبت، به ارزیابیهای دیگران توجه میکند. این نیاز نیرومند در شخص موجب میشود تا وی در قضاوتهایش در مورد ارزشهای خود به ارزیابیهای سایرین بیشتر از ارزیابیهای خود توجه کند. از نظر راجرز فردی که از خودپندارهی قوی و مثبت برخوردار است در مقایسه با فردی که خودپندارهی ضعیف دارد، نظرات کاملا متفاوتی نسبت به جهان خواهند داشت. خودپنداره لزوما نشاندهندهی واقعیت نیست بلکه ممکن است شخصی که بسیار موفق و مورد احترام است خود را آدم شکست خوردهای بپندارد. خویشتن دیگر در نظریهی راجرز خویشتن آرمانی است، یعنی آن نوع خودپندارهای که انسان دوست دارد از خود داشته باشد. این نوع خود، شامل تمام ادراکات و معانیای است، که بالقوه با خویشتن فرد هماهنگ و مرتبط است.هرقدر خویشتن آرمانی به خویشتن واقعی نزدیکتر باشد فرد خشنودتر خواهد بود (هاینز، هامیلتون و کرنر، 1989). خودپندارهی آرمانی تصویر غلطی از شخصیت آدمی را ارائه میدهد. این خودپنداره یک نقاب ناکامل و گمراهکننده است که مانع از آن میشود تا افراد روانرنجور (روان رنجور خویی، به صورت آمادگی برای تجربه کردن عاطفه ی منفی و احساس نارضایتی و ناخشنودی مزمن تعریف شده است. افراد روان رنجور حالات منفی مثل اضطراب، ترس و تحریک پذیری بیشتری تجربه میکنند) خود واقعیشان را بشناسند و آن را بپذیرند ( سلطان محمودلو و سبحانی نذری، 1391). روانرنجوران با زدن این نقاب بر چهره، وجود تعارضهای درونی را انکار میکنند. این خودپنداره، که به نظر افراد روانرنجور واقعی است، آنها را قادر میسازد تا باور کنند به مراتب برتر از آنند که واقعا هستند (شولتز و شولتز، 2005؛ ترجمهی یحیی سید محمدی، 1391: 509). راجرز در تئوری خود با موضوع خویشتنپنداری مینویسد، هر انسانی در دنیای متغیر و متحولی از تجربیات گوناگون زندگی می‌کند که فقط خودش در مرکز آن جهان هستی قرار دارد. فرد یا ارگانیزم بر اساس تجربه و درک خودش از زمینهی تجربی، نسبت به آن واکنش نشان می‌دهد. فرد تجارب خود را واقعیت تلقی می‌کند و برای او، واقعیت همان چیزی است که تجربه می‌کند و در واقع، رفتار نتیجهی ادراک فرد است. ارگانیزم به زمینهی پدیده‌ای و ادراکی خود، به صورت یک کل سازمان یافته پاسخ می‌دهد. پاسخهای جسمانی و روانی ارگانیزم به وقایع خارجی به صورت یک کل سازمان یافته و هدف جویانه است. مثلا اگر آب بدن کاهش یابد، تمام اجزای ارگانیزم به تلاش می‌پردازند تا این کمبود را تأمین نمایند. ارگانیزم، یک تمایل انسانی ذاتی و یک تلاش اصلی دارد و آن تمایل به تحقق بخشیدن و حفظ و تعالی خویش است که پایه و اساس فعالیتهای او را تشکیل می‌دهد. تمام نیازهای روانی و جسمانی فرد را می‌توان جنبه‌هایی از همین نیاز بنیادی دانست. تحت تأثیر این تمایل اساسی، ارگانیزم در جهت رشد، خودشکوفایی، بقاء و تعالی، خود رهبری، خود نظمی، خود مختاری، مسئولیت و تسلط بر نفس حرکت می‌کند. مهمترین موضوع برای درک و فهم رفتار فرد این است که، رفتار را در چهارچوب مرجع قیاس درونی او مورد توجه و بررسی قرار دهیم. بنابراین راه، برای شناخت رفتار فرد آن است که قالب مرجع قیاس درونی او شناسایی شود و به مسائل به همان طریقی نگریسته شود که خود فرد به آنها می‌نگرد. از کل زمینهی ادراکی، به تدریج بخشی بهنام«خود» متمایز و متجلی می‌شود. مفهوم خود ابعادی دارد و هر بعد آن دارای ارزشهایی است. راجرز معتقد است که بر اثر تعامل فرد با محیط و خصوصا در سایهی ارزشیابی فرد از تعامل خود با دیگران سازمان «خود» شکل می‌گیرد (ب‍دار،‌ دزیل‌ و لام‍ارش، 2006‌؛ ‌‌ ترجمهی حمزه گ‍ن‍ج‍ی،1392: 98).
2-2-4-5-2-نظریهی مازلو
به نظر مازلو در همهی انسانها تلاش یا گرایش فطری برای تحقق خود وجود دارد. به عقیدهی وی انگیزهی آدمی به سبب نیازهای مشترک و فطری است که، در سلسله مراتبی از نیرومندترین تا ضعیفترین نیازها قرار میگیرد. این نیازها عبارتند از: 1- نیازهای جسمانی یا فیزیولوژیکی؛ 2- نیازهای ایمنی؛ 3- نیاز به محبت و احساس تعلق؛ 4- نیاز به احترام؛ 5- نیاز به تحقق خود که به صورت نردبانی پیش میرود تا به پنجمین و نیرومندترین نیاز یعنی تحقق خود میرسد. به نظر مازلو خواستاران تحقق خود، نیازهای سطح پایینترشان را یعنی نیازهای جسمانی، ایمنی، محبت و احترام را برآورده ساختهاند. آنها الگوی بلوغ، پختگی و سلامتند و با حداکثر استفاده از قابلیتها و تواناییهایشان، خویشتن را تحقق میبخشند.
2-2-4-5-3-نظریهی آدلر
اساس نظریهی آدلر بر این فرض استوار است که انسان، در اصل بوسیلهی عوامل اجتماعی برانگیخته میشودنه عوامل بیولوژیک. به عقیدهی وی ادراک فرد از خود و شیوهی زندگیاش به علت وجود احساس حقارت، گاهی برایش ناکام کننده است. احساس حقارت، فرد را به تقویت خویشتن پنداری و تحقق نفس خویش وادار میکند. تغییر در مقاصد و آگاهیهای فرد، موجب تغییر در الگوهای رفتاری گردیده و فرد با رها کردن یأس خود، امیدوار شده و خودپندارهی مثبت را شکل میدهد. نظریه شخصیت آدلر، دیدگاهی اجتماعی و غایت نگر است که انسان را موجودی خلاق، مسئول و در حال پیشرفت میداند. عقیدهی زیربنایی این نظام آن است که رفتار، معمولا ندانسته بهوسیلهی تلاشهایی هدایت و کنترل میشود که درصدد جبران احساس حقارت هستند (پروین و جان، بدون سال؛ ترجمهی محمد جعفر جوادی و پروین کدیور، 1386: 148).
2-2-4-5-4-نظریهی کوپراسمیت
کوپراسمیت، خویشتنپنداری را عقیده و پندار فرد، به تمام جوانب خود یعنی جنبههای جسمانی، روانی، اجتماعی و عقلانی میداند. او خودپنداره را عامل مهمی در ایجاد نوع رفتار میداند و عقیده دارد افرادیکه خودپنداره مثبت دارند، رفتارشان اجتماعپسندتر از افرادی است که خویشتنپنداری منفی دارند. از دیدگاه کوپر اسمیت، خودپنداره عبارت است. تصور انسان دربارهی هریک از عوامل ذکر شده، رفتار معین و مشخصی به وجود میآورد. وی در تحقیقات خود به این نتیجه رسید که وضعیت اقتصادی-اجتماعی در خودپنداره مؤثر است. اما مهمتر از آن چگونگی ارتباط کودک با والدین خویش است، زیرا مشاهده شده است، کودکانی که حتی از وضعیت اقتصادی خوبی برخوردار نبودند، ولی در محیط خانوادگیشان گرمی و محبت حکمفرما بوده دارای خودپندارهی قوی هستند.
به عقیدهی کوپراسمیت خودپنداره بر اثر تعامل بین عوامل زیر به وجود میآید:
الف: پندار والدین دربارهی فرد: در سالهای اولیهی کودکی، نوع رابطه و رفتار والدین، عوامل مهمی در تکوین شخصیت کودک میباشند. کودک اولین الگوهای رفتاری خود را در محیط خانواده، از والدین خود تقلید مینماید. بنابراین تربیت صحیح کودک در سالهای اولیه حائز اهمیت است.
ب: تصور و پندار دوستان و همسالان در مورد فرد: به موازات رشد کودک، روابط به بیرون از خانه کشانده میشود و کودک به انتخاب دوست میپردازد و به بازی با دوستان خود مشغول میشود. کودک در این زمینه همواره نقش دوستان صمیمی خود را تقلید میکند.
ج: تصور و پندار معلمان دربارهی فرد: در سن معینی که کودک، پا به کودکستان یا دبستان میگذارد. تجربهی جدیدی در زندگیاش آغاز میگردد. آشنایی با معلم و رابطهای که بین معلم و دانشآموز ایجاد میگردد، عامل مهمی در شکلگیری شخصیت و نحوهی خودپندارهی دانشآموز به شمار میرود. اعتقاد و پندار معلم درباره نوع رفتار دانشآموز و تواناییهایش میتواند شخصیت او را در مسیر خاصی پرورش دهد.

مطلب مرتبط :   دانلود پایان نامه با موضوع سیستمهای مدیریت

Close Menu