منابع و ماخذ مقاله رویکردهای جامعه شناختی درمورد نگرش

منابع و ماخذ مقاله رویکردهای جامعه شناختی درمورد نگرش

دانلود پایان نامه

در قضیه هفتم، گرین هاوس و بیوتل بین حمایت از دیگران مهم با تعارض کار- خانواده ارتباط برقرار می‌کنند. این قضیه ناظر به حمایت اجتماعی است که به دو شکل با تعارض کار-خانواده مربوط می‌شود: نخست از این طریق که اعضای یک مجموعه نقشی از راه فراهم کردن تقاضاهای زمانی کمتر، فشار کمتر یا انتظارات منعطف‌تر نسبت به فرستنده نقش مستقیماً فشارهای نقش معین را کاهش می‌دهند. دوم حمایت اجتماعی ممکن است رابطه بین تعارض کار- خانواده و پیامدهای منفی آن بر سلامت روانی و روابط اجتماعی فرد را از طریق تأثیر ابعاد ویژه حمایت (عاطفی، ابزاری و اطلاعاتی) بر تعارض تعدیل کنند (گرین هاوس و بیوتل،1985: 85- 86).  

2-8. رویکردهای جامعه شناختی درمورد نگرش
2-8-1. الگوی ساختی کارکردی پارسونز
بر طبق الگوی پارسونز وقتی که سه جریان جامعه پذیری، نهادی شدن و کنترل اجتماعی در یک رابطه تعادلی و هماهنگ با همدیگر عمل کنند، شخصیت افراد و به دنبال آن نگرش ها و کنش هایشان بر مبنای ارزش های اجتماعی شکل می گیرد (رابرتسون،1385: 165). در دیدگاه پارسونز، اخلاقیات، ارزش ها و نگرش ها از اهمیت بالایی برخوردارند و البته نگرش ها و رفتار انسان ها تنها از طریق محاسبات عقلانی نیست بلکه در شکل گیری این نگرش ها و رفتارها، ارزش های غیر منطقی نیز نقش دارند (چلبی،1377: 44).
پارسونز قضیه بنیادی و پویایی جامعه شناسی را حاصل تلفیق الگوهای ارزشی با تمایلات مبتنی بر نیاز می داند. او بیان می کند که در فراگرد اجتماعی شدن موفق، هنجارها و ارزش ها ملکه ذهن می شوند؛ یعنی به حالت بخشی از وجود کنشگران در می آید و در نتیجه کنشگران ضمن دنبال کردن منافع شان، به مصالح کل نظام نیز خدمت می کنند. پارسونز تمایلات نیازی را مهمترین واحد انگیزش کنش به شمار می آورد. او معتقد است که تمایلات نیازی، کنشگران را مجبور می کند تا چیزهایی را که در محیط عرضه می شوند بپذیرند و یا رد کنند. وقتی در مواقعی که چیزهای موجود تمایلات نیازی را ارضا نکنند، بدنبال چیزهای تازه بروند (ریتزر،1379: 140-136).
پارسونز در نظریه کنش خودش از متغیرهای الگویی صحبت می کند. پارسونز در آن نشان می دهد که ارزش همراه با کنش، از خارج در فرد تحمیل نمی شود بلکه در مناسبات متقابلشان با جامعه ایجاد می گردد و در واقع این ارزش ها هستند که در عمل، شرایط ساختی کنش اجتماعی را تشکیل می دهند او با توجه به تنوع این ارزش ها بحث متغیرهای الگویی را مطرح می کند که منظور از متغیر، انتخاب یک شق از دو شقی است که عامل قبل از آنکه معنای موقعیت بر او معلوم باشد و بخواهد به عمل دست بزند باید یکی از آن دو را انتخاب کند که هر یک از این متغیرهای الگویی از دو حالت خارج نیست: یکی اینکه، آیا عامل به موضوع علاقه مند است و اینکه علاقه مندی اش را اعلام می کند و یا از ابراز آن خودداری می کند و دوم اینکه، عامل موضوع را بخاطر هدف ویژه و خاصی مد نظر دارد و یا بدون نفع خاصی از جهات کلی دنبال می کند.
پارسونز این شقوق را طبقه بندی می کند: 1.عاطفی بودن در برابر خنثی بودن از لحاظ عاطفی، شقی که فرد نسبت به موضوع علاقه مند یا بی اعتناست 2.جهت گیری جمعی در برابر جهت گیری به سوی خود 3.عام گرایی در برابر خاص گرایی 4.کیفیت ذاتی در برابر جنبه عملی 5.ویژه بودن در برابر پراکنده بودن. پارسونز متغیرهای الگویی را به طور مستقیم به نظریه نظام اجتماعی خود پیوند می دهد و معتقد است که این قالب های تحلیلی برای هر نوع ترکیبی آمادگی دارد و هر کنشی را به وسیله آن تشریح کرد (توسلی،1384: 244-242).
2-8-2. بی سازمانی اجتماعی
فرض اصلی این دیدگاه این است که در گذشته مشکلات اجتماعی، به این صورت که امروز وجود دارد، نبوده و جامعه در یک حالت تعادل به سر می برده و اعمال و کنش ها بر مبنای ارزش ها، هنجارها و وفاق همگانی صورت گرفته است. امروزه با تغییرات اجتماعی که صورت گرفته این وفاق همگانی شکسته شده و بالاجبار نگرش ها، کنش ها و شرایط جدیدی را ایجاد نموده است، به طوری که نگرش ها و کنش های گذشته دیگر کارایی خود را از دست داده است و دانش جدید موجب منسوخ شدن روش های قدیمی و ارزش های جدید جایگزین ارزش های گذشته شده است. البته باید در نظر داشته باشیم که مکانیسم اجتماعی به گونه ای است که در زمان بی سازمانی می تواند به سازمان یابی مجدد و بازگشت تعادل منتهی شود اما مشکل اصلی، گذر از این وضعیت بی سازمانی اجتماعی است که شامل شکست در ساختار سازمان است یعنی بسیاری از عناصر، ممکن است از زنجیره خارج شوند و تاثیر هنجارهای اجتماعی بر گروه ها و افراد ضعیف می شود و در نتیجه کم شدن فعالیت های جمعی در جامعه، تضاد نقش و هنجار، تحرک، فقدان همبستگی گروهی به اشکال مختلف انحراف ظاهر می شود (واگو،1373: 317).
2-8-3. مکتب تفهمی
بنیان گذار این مکتب ویلهلم دیلتای است. او معتقد بود: رفتار انسان ها در جوامع، رفتاری معنادار است که این رفتار با نیت و قصد عاملان در ارتباط است و بدون فهم این نیات و مقاصد، نمی توان به کنه رفتار انسانی و واقعیت های پدیده های اجتماعی پی برد. او مدعی است موضوعاتی که باید به وسیله علوم به روح تحلیل شوند، افعال و نهادهایی هستند که به وسیله نیات هدایت می شوند و بنابراین به ارزش ها بستگی دارند و هر آنچه در واقعیت هست از احساس ارزش و تصور کمالی آن جدا ناپذیر است (فروم،1362: 76).
ماکس وبر نیز با طرح مفهوم درون فهمی به فهم عمل اجتماعی معین به صورت ذهنی و از طریق تفسیر شهودی و یا سعی در درک حالات ذهنی فرد عمل کننده تاکید می کند. به نظر وبر بسیاری از اعمال اجتماعی، با معیارهای عینی قابل اندازه گیری نیستند و فهم عمل و انگیزه های بروز آن منوط به درک دنیای ذهنی خاص عامل یا عاملین آن است. البته او معتقد است که این شیوه، به تنهایی کفایت نمی کند بلکه با تفهم فرضیات به دست می آیند (ساروخانی،1370: 850 به نقل از حیدری 1388).
حضور زنان در بیرون از خانه، باید خود و مجموع نیازهایشان را به خوبی بشناسند و همچنین این پدیده را با تمام شرایط، ویژگی ها و پیامدهایش بشناسند و میزان اثرگذاری آن را بر زندگی خانوادگی شان دریابند.
2-9. چارچوب نظری
پس از مطالعه و بررسی نظریات مختلف که در زمینه نقش زنان و خانواده از صاحب نظران بزرگ مطرح شد و با توجه به مروری که بر نظریات نظریه پردازان در این زمینه صورت گرفت، نظریه مبادله و نظریه ارزشی اینگلهارت و تئوری تعارض اسکانزونی، به عنوان چارچوب نظری این تحقیق بکار گرفته شده است..
در زمینه تاثیر عوامل و آسیب های نقش زنان در جامعه بر عملکرد خانواده می توان به تئوری تعارض اسکانزونی اشاره کرد که بیان می کند اگر یکی از همسران در برآوردن انتظارات طرف مقابل و انجام وظایف خود قصور و کوتاهی کند، نظیر کوتاهی در فراهم کردن نیازهای مادی زندگی از طرف شوهر یا نیازهای جنسی از طرف زن، آغاز ایجاد احساسات نابرابری در ازدواج بوده و موجب تعارض بنیادی میگردد. بنابراین هرگونه تغییری در درون خانواده (افزایش منابع دردسترس زنان، افزایش تحصیلات و یافتن شغل از سوی زنان، حضور زنان در جامعه) اگر نقشهای کلیدی همسران را زیر سؤال ببرد، پیامدی جز اختلاف و کشمکش نداشته و احساس نابرابری و ناخشنودی در رابطه را دو چندان می کند.
نگرش یک حالت روانی و عصبی آمادگی است که از طریق تجربه سازمان یافته و تاثیری هدایتی یا پویا بر پاسخ های فرد، در برابر کلیه اشیا یا موقعیت هایی که به آن مربوط می شود، دارد (کریمی،1375: 50). نگرش یک حالت جسمانی که هم حالت عاطفی را بیان می دارد و هم آن حالت را به حرکتی مبدل می سازد (روش بلاو،1370: 119). نگاه ما به حضور زن در جامعه، در این تحقیق در حکم برطرف کننده نیازهای خودیابی و کمال و نیاز به حرمت است. طبق نظر نیاز مازلو، نیازها محرک نگرش ها هستند. بدین معنا که افراد برای برطرف کردن نیازهایشان تلاش می کنند و نسبت به پدیده هایی که بتواند نیازهایشان را بوسیله آن برآورده سازند، نگرش مثبت دارند. بنابراین اگر حضور زن در جامعه موجب شود که بتواند نیازهای فردی، اجتماعی و خانوادگی خود را برآورده سازد و خللی در نقش های دیگر نداشته باشد نسبت به این پدیده نگرش مثبتی خواهند داشت و همین طور هرچه پیامدهای منفی تری بر نیازهای فردی، اجتماعی و خانوادگی داشته باشد نسبت به آن نگرش منفی خواهند داشت.
به نظر اینگلهارت فرهنگ، نظامی از ارزش ها، نگرش ها و دانشی که به طرزی گسترده در میان مردم مشترک است و از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود. مطالعه ابعاد آن می تواند موجب شناسایی تغییرات فرهنگی، تحولات اجتماعی در طول زمان ها و مکان های مختلف گردد. در نتیجه پی بردن به وضعیت نظام ارزشی، ما را با ساختار فرهنگی جامعه آشنا می سازد (صفرپور، 1392: 36).
نظریه تحول و دگرگونی فرهنگی و ارزشی که رونالد اینگلهارت طرح کرده است، بدنبال فهم چرایی و چگونگی تغییر و تحولات فرهنگی و ارزش ها و نگرش های جوامع است. طبق این نظریه، اینگلهارت بر اساس دو فرضیه کمیابی و جامعه پذیری، تغییر ارزش ها از مادی گرایی به فرامادی گرایی را که فرایندی جهانی است توجیه می کند. بر اساس فرضیه کمیابی، اولویت های ارزشی یک فرد بازتاب محیط اقتصادی اجتماعی اش است، محیط اجتماعی – اقتصادی که در آن، سال ها فرد بیشترین ارزش ذهنی را به آن چیزهایی داده که عرضه آنها نسبتا کم بوده است. بر اساس فرضیه جامعه پذیری، ارزش های اساسی فرد بازتاب شرایط قبل از بلوغ است. بنابراین تغیر ارزش ها از محیط های متفاوت تبعیت می کند که نسل های متعالی سال های شکل گیری زندگی شان را در آن محیط ها سپری کرده اند (کشاورز و جهانگیری،1389: 7).
بر همین اساس، اینگلهارت در کار خود حضور مجموعه ای از تغییرات در سطح نظام را باعث تغییرات در سطح فردی و به همین ترتیب پیامدهایی برای نظام می داند. وی تغییرات در سطح سیستم را توسعه اقتصادی و فناوری، ارضای نیازهای طبیعی به نسبت وسیع تری از جمعیت، افزایش سطح تحصیلات، تجارب متفاوت گروههای سنی مثل فقدان جنگ و گسترش ارتباطات جمعی، نفوذ رسانه های جمعی و افزایش تحرک جغرافیایی می داند (اینگلهارت،1373: 54). به نظر اینگلهارت یکی از مؤلفه های مهم دگرگونی ارزشی جایگزینی نسلی است. اینگلهارت برای چرخه زندگی تأثیر چندانی قائل نیست و تفاوت های پایدار بین گروه های سنی را بازتاب دگرگونی نسلی می داند و نظریه دگرگونی ارزشی که دلالت بر جابجایی اولویتهای مادی به سمت اولویتهای فرا مادی دارد را به توسعه اقتصادی جوامع ارتباط می دهد تا جایی که برای تأثیر نهادهای فرهنگی در این دگرگونی چندان وزنی قایل نیست. جوانان به مراتب بیشتر از بزرگترها بر خواسته های فرا مادی تأکید می ورزند و تحلیل گروه های سنی مبین این است که این موضوع به مراتب بیشتر بازتاب دگرگونی نسل ها تا انعکاس سالخوردگی است. اینگلهارت دگرگونی حاصل شده در جامعه بر مبنای تحولات اقتصادی و اجتماعی را در قالب دگرگونی فرهنگی در چارچوب سمت گیری های ارزشی که منجر به تفاوت نسلی می شود تعریف می نماید. در نتیجه دگرگونی های فرهنگی مهم به تفاوت در میان نسل ها می انجامد )اینگلهارت،1373: 115).
در تئوری اینگلهارت مفهوم کانونی مدرنیزاسیون این است که صنعتی شدن مجموعه ای از نتایج اجتماعی و فرهنگی را به همراه دارد که موجب افزایش سطح تحصیلات و تغییر در نگرش به نقش زنان و حضور آن ها در خارج از خانه، تغییرات سبک زنئگی مانند سبک زندگی تجملی، مصرف گرایی و تن آرایی می گردد. صنعتی شدن بر اغلب عناصر دیگر جامعه تاثیر می گذارد، این تئوری می گوید صنعتی شدن پیامدهای مختلفی از جمله در حوزه فرهنگی داشته است. تغییر از جامعه ماقبل صنعتی به صنعتی سبب تغییراتی در تجربه افراد و دیدگاه آنها شده است.
مدرنیزاسیون نیز صرفاً شامل متغیرهای بیرونی نمی شود، بلکه شامل انتقال نگرش ها، عقاید و رفتار که انتقال اجزای فرهنگی است، می شود. در نتیجه باعث ارزشهای پست مدرن در جوامع پیشرفته صنعتی می شود، مثل علایق زیبا شناختی و خردمندی، جامعه بیشتر آموزش دیده و غیر شخصی(خالقی فر،1381: 103). در این باره اینگلهارت می گوید: تحول فرهنگی خیلی وسیعی در فرهنگ معاصر غرب رخ داده است. همچنین وی ابراز می دارد که خیزش سطوح توسعه اقتصادی، سطوح بالاترآموزش، اشاعه رسانه های جمعی منجر به تغییر در مهم ترین ارزشها می شود (ماریسا فرار ی، 2000).
مدرنیزاسیون در سطوح فردی و اجتماعی با تأثیرگذاری بر نقش های جنسیتی صورت می گیرد. درمیان مهم ترین فاکتورهای مدرنیزاسیون می توان به گسترش فرصتهای تحصیلی، تغییرات در نیروی کار و فعالیتهای شغلی، اشتغال زنان و شهرنشینی اشاره کرد (آستین فشان، 1380 : 15 ). در جریان مدرنیزاسیون، خانواده محوری به فردمحوری تبدیل می شود. فرایند مدرنیزاسیون با ترجیح خانواده هسته ای، فردمحوری در مقابل خانواده محوری، بهبود موقعیت زنان، گسترش تحصیلات عمومی، شهرنشینی و ازدواج های با انتخاب آزاد، تشکیل خانواده در سنین بالاتر را تشویق می کند (محمودیان، 1383 : 34) همچنین فرایند مدرنیزاسیون با تغییر نگرشها و ایده های افراد جامعه همراه است؛ به طوری که در دنیای مدرن امروزی حضور زنان در جامعه و اشتغال زنان را بیشتر شاهد هستیم و افراد به نگرش هایی به خصوص در زمینه نقش های مختلف دست یافته اند که این تاثیر زیادی بر روابط، تعاملات خانوادگی دارد. بنابراین، با تغییر در نگرشهای حاصل از مدرنیزاسیون، حضور زنان در جامعه افزایش یافته و ممکن است باعث تغییراتی در سبک زندگی، تعارضات نقش های مختلف و تغییر و تحول خانواده گردد.
اینگلهارت در تئوری تغییر ارزش بین نسل ها به افزایش سطح تحصیلات که خود از مولفه های مدرنیزاسیون است، تاکید می نمایند. افزایش تحصیلات رسمی افراد و تجارب شغلی آن ها به افراد کمک می کند که استعدادهایش را جهت داشتن نگرش و تصمیم گیری مستقل افزایش دهند.
همچنین برای نوع نقش میتوان از نظریه نقش استفاده کرد. طبق این نظریه، انتظارات سایرین و آ‌ن‌چه رفتار مناسب در یک موقعیت به خصوص (مثلاً در جایگاه همسر، همکار، زیردست، پدر یا مادر) دانسته می‌شود، نقش‌های کاری و خانوادگی فرد را شکل می‌دهد. هر یک از حوزه‌های کار و خانواده نقش‌های چندگانه‌ای برای فرد تعریف می‌کنند که هر کدام تقاضاهای متعددی به همراه دارند. این وضعیت در نهایت منجر به بروز تضاد می‌شود. نظریه تضاد که ریشه در نظریه نقش دارد با قبول فرض کمیابی منابع (ثابت بودن میزان انرژی و زمان در دسترس) ادعا می‌کند که پرداختن به نقش‌های یکی از این دو حوزه موجب کاهش توجه به نقش‌های حوزه دیگر می‌شود. بدین ترتیب تضاد بین کار و خانواده به صورت تضاد بین نقش‌های موجود در حوزه‌های کار و خانواده تعریف می‌شود (میشل و همکاران،2009: 200). از دﯾﺪ ﮔﺎﻓﻤﻦ یکی از فرض‌های اﺳﺎﺳﯽ که در ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻧﻘﺶ وﺟﻮد دارد این است ﮐﻪ ﻫﺮ ﻓﺮدی در ﺑﯿﺶ از ﯾﮏ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﯾﺎ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻗﺮار دارد و ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﺑﯿﺶ از ﯾﮏ ﻧﻘﺶ را اﺟﺮا ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ (لمرت و برنمن،1997: 36). ﺗﻌﺪد نقش‌ها ﯾﮑﯽ از ﻣﺴﺎئلی را ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ در ﭘﯽ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺗﻀﺎد ﻧﻘﺶ اﺳﺖ. ﺑﺮ اﯾﻦ اﺳﺎس اﻓﺮاد ﻧﻘشﻫﺎی زﯾﺎدی را ایفا ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺎن اﯾﻦ ﻧﻘﺶﻫﺎ ﻣﺸﮑلاﺗﯽ اﯾﺠﺎد ﺷﺪه ﮐﻪ ﺳﺒﺐ ﺳﺘﯿﺰه و ﺗﻀﺎد ﻣﯿﺎن آنﻫﺎ ﻣﯽﺷﻮد؛ ﭼﯿﺰی ﮐﻪ از دﯾﺪ وی ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺗﺄﺛﯿﺮﮔﺬاری در ﺟﻬﺖ ﮐﺎﻫﺶ ﯾﺎ رﻓﻊ آن ﺿﺮوری اﺳﺖ (گافمن،1959).
در رابطه با نقش های مختلف زنان در بیرون از خانه و نقش های خانوادگی زنان و پیامدهایی که بر خانواده می گذارد باید گفت که عوامل اجتماعی زیادی بر این پدیده تأثیر گذارند و باعث تشدید یا کاهش آن می‌شوند، یکی از عواملی که انتظار می‌رود بر تعارض نقش اثرگذار باشد مدت زمانی است که فرد در امور کاری یا خانوادگی خود سپری می‌کند. گرین هاوس و بیوتل در مدل خود که شامل سه نوع تعارض مبتنی بر زمان، فشار و رفتار می‌باشد؛ در مورد تعارض مبتنی بر زمان دو شکل عمده را در نظر می‌گیرد: 1- فشارهای زمانی پیوسته با یک نقش ممکن است پیروی از انتظارات ناشی از نقش دیگر را به لحاظ فیزیکی ناممکن کند. 2- ممکن است وقتی شخص می‌خواهد به طور فیزیکی تقاضاهای یک نقش را برآورده کند، درگیر اشتغال ذهنی با نقش دیگر شود (گرین هاوس و بیوتل، 1985: 82). این نشان می‌دهد که هر چه تعداد ساعات حضور فرد در محل کار یا نقش های دیگر و یا تعداد ساعت پرداختن به امور خانه و خانواده بیش‌تر باشد، فرد تعارض نقش شغلی- خانوادگی بیش‌تری را تجربه می‌کند. در این زمینه گاتک نیز در قضیه اصلی دیدگاه عقلانی خود به این امر اشاره می‌کند که بین ساعات صرف شده در کار و خانواده و میزان تعارض تجربه شده رابطه مستقیمی برقرار است؛ هرچه اشخاص ساعات زیادتری را در نقش شغلی و خانوادگی بگذرانند، احتمال این‌که تعارض بین نقشی را تجربه کنند زیادتر خواهد شد (گاتک، سیرل و کلیپا،1991: 561).

مطلب مرتبط :   دانلود پایان نامه درمورد مقایسه

Close Menu