منابع و ماخذ مقاله بررسی نقش‌های مختلف زنان با استفاده از نظریات

منابع و ماخذ مقاله بررسی نقش‌های مختلف زنان با استفاده از نظریات

دانلود پایان نامه

در یک جمع بندی از نظریههای فمینیستی می توان گفت ازآنجا که زنان همواره مورد سوء استفاده و بهرهکشی در خانواده هستند و تمام وظایف خانگی و تیمارداری به عهده زنان است بنابراین در زندگی زناشویی احساس نارضایتی می کنند.  

2-5-4. نظریه احساس تبعیض جنسیتی بلومبرگ
نظریه بلومبرگ نظریه مارکسیستی است. وی جایگاه زنان را در مقایسه با مردان در انواع جوامع، از جوامع آغازین گرفته تا جوامع کاملا پیچیده یا اواخر سده ی بیستم، شرح می دهد. لایه بندی جنسیتی بلومبرگ بر میزان کنترل زنان بر ابزار تولید و مقدار تخصیص مازاد تولیدی (یا در اصلاح مارکسیستی ارزش افزوده) آنان نسبت به مردان مبتنی است. کنترل منابع اقتصادی به زنان قدرت اقتصادی می بخشد که این قدرت بر قدرت سیاسی، منزلتی و منابع دیگر لایه بندی تأثیر میگذارد. از دیدگاه بلومبرگ، احساس تبعیض جنسیتی در سطوح مختلف وجود دارد؛ روابط مردان و زنان در خانوادهها، اجتماعات محلی و دولت ها. بلومبرگ معتقد است قدرت اقتصادی به وسیله آنچه او میزان تخفیف می نامد، شکل می گیرد که طی آن قدرت زنان کاهش یا افزایش خواهد یافت. اگر مردان قلمروهای بزرگتری در اختیار داشته باشند، این کنترل بر سطوح بزرگ، قدرت زنان را در خانوار کاهش می دهد. به همان نسبت، اگر زنان فعالیتهای اقتصادی گسترده تری داشته باشند، از قدرت بیشتری هم برخوردار می شوند. بنابراین، بیشتر زنان امکان داشتن قدرت اقتصادی را در سطوح بالای سازمان اجتماعی دارند و می توانند اشکال دیگری از قدرت (سیاسی، مکتبی و مانند این) ر ابه دست آورند و حتی کارهای اقتصادی کوچک آنها باعث افزایش اقتدارشان در خانواده و نفوذشان در اجتماع شود (ترنر، 1998: 334).
بلومبرگ در ادامه، به زمانی اشاره می کند که قدرت اقتصادی زنان نسبت به مردان افزایش یابد. وی معتقد است احتمال دارد مردان اینگونه دگرگونیها را تهدیدی علیه خود بدانند. به طور فیزیکی و سیاسی تلاشهای زنان به گونه ای نسبی افزایش می یابد و به افزایش نفوذ سیاسی میانجامد. در صورت در هم شدن این دو، مردان واکنش نشان می دهند و در حقیقت خشونت مردان علیه زنان آغاز می شود. اگر زنان در این شرایط نتوانند ثروت را انتقال دهند یا کنترل کنند، تواناییشان در بدست آوردن قدرت اقتصادی تا حد زیادی کاهش می یابد. از دیدگاه وی، نابرابریها در سطوح مختلف وجود دارد و نابرابری در توزیع قدرت، منزلت، دارایی و فرصتها برای دو جنس از آن جمله است. زنان در پایین نردبان لایه بندی عملا هیچ امکانات مالی ندارند و زمانی موقعیت برای آنها پیش می آید که مردان و زنان به گونه ای برابر با هم شریک باشند. زنان بدون قدرت اقتصادی، از منزلت اندکی برخوردارند و کنترل کمی بر مسائلی از این قبیل دارند: الگوی باروری (شمار فرزندان و زمان بچه دار شدن) ازدواج، حقوقشان در طلاق، روابط پیش و پس از ازدواج، فعالیت خانگی، سطح و نوع تحصیلات، آزادی در تحرک و تعقیب و خواسته ها و علایقشان و دستیابی به فرصت ها. بنابراین، قدرت اقتصادی بر تواناییهای زنان در امور مختلف تأثیر زیادی دارد و تنها با وجود قدرت اقتصادی زنان است که احساس تبعیض جنسیتی کاهش می یابد و امکان تحرک اجتماعی برای آنان فراهم شده و رضایتمندی آنها را از زندگی خود افزایش می دهد (پورطاهری و پور وردینجات، 1388 :122 – 126).
2-5-5. نظریه طرح واره جنسیتی
طرح وارهی جنسیتی مجموعه ای سازمان یافته از دانش است. بنابراین از نظر مفهومی تا حد زیادی مشابه کلیشه جنسیتی است. بر اساس این نظریه، فرهنگ، نقش مهمی در رشد جنسیت دارد؛ این نقش از طریق فراهم آوردن مرجعی برای شکل دادن طرح واره های جنسیتی انجام می شود. در این خصوص، بارنت مسألۀ تکثر نقشهای زنان را مطرح میکند و معتقد است این مسأله موجب اضطراب و فشار بیشتری بر زنان می شود. وی ضمن اشاره به این مطلب مهم که ایفای چند نقش عمده به صورت همزمان، موجب زایل شدن انرژی محدود فرد میشود، بیان میدارد که زنان در پاسخگویی به انتظارات و نیازهای هر دو نقش (خانوادگی و شغلی) با مشکلاتی همراه هستند؛ چرا که با توجه به نقشهای همسری، مادری، شغلی و … که هر یک نیز از نظر ارزشمندی و مرتبه در رده بالایی قرار دارند، انجام هم زمان آنها فرد را دچار تعارض و گاهی تضاد نقش می کند (حجتی کرمانی، 1382: 3).
اسپنله و روش بلا، علت تضاد نقشهای زناشویی را در این مهم میدانند که دو نقش معارض، از لحاظ نهادی در سطح واحدی قرار ندارند. غالباً یکی از آنها از سوی جامعه بیشتر توصیه شده، حال آنکه دیگری که بیشتر شخصی است ریشه در گروههایی دارد که سازمان دهی و ساختار ضعیفتری دارند (اسپنله وروش بلا، 1372: 380). در همین زمینه، بورلی معتقد است تضاد میان کار و خانواده یکی از جنبههای تضاد نقش است. وی اشاره می کند که تضاد نقشها یا تضاد میان کار و خانواده به ویژه در خانواده هایی که زن و شوهر هر دو شاغلند، بر روی کاهش سازگاری زناشویی شان تأثیر میگذارد و یادآور می شود که دو متغیر در رابطۀ میان تضاد کار و خانواده مداخله کرده، تأثیرش را بر ناسازگاری زوجی کم می کند. یکی حمایت همسر به ویژه از جانب شوهر برای زن، از تأثیر تضاد نقش زنان بر عدم سازگاری شان میکاهد. این حمایتها می تواند شامل حمایت احساسی، آگاهی دهنده و رفتاری باشد، عامل دیگر رعایت انصاف در توزیع کارهای خانه است. وی معتقد است که انصاف در تقسیم کارهای خانه بر جوانب گوناگون خوشبختی همسران تأثیر می گذارد و تحقیقات وی نشان داده است که این دو متغیر هم به طورمستقیم و هم به طور غیرمستقیم بر سازگاری زناشویی آنها تأثیر مثبت دارد (خلیلی، 1378: 73).
2-5-6. نظریه ضرورت کارکردی نقش‌های جنسیتی
تالکوت پارسونزچهره برجسته مکتب کارکردگرایی، در تحلیل خود پیرامون تقسیم‌کار جنسیتی بین زن و شوهر عمدتاً به خانواده هسته‌ای طبقه متوسط آمریکایی توجه دارد. هرچند از داده‌های پژوهش‌های میان فرهنگی نیز سود جسته است. پارسونز بر نقش محوری تقسیم‌کار جنسیتی در حفظ وحدت و انسجام خانواده تأکید کرده است. تقسیم‌کاری که وظایف شغلی، کسب درآمد و رهبری خانواده را بر عهده شوهر/ پدر و وظایف خانه‌داری و کدبانوگری را بر عهده همسر/ مادر قرار می‌دهد. به باور وی، این الگو به بهترین شکل، زمینه ایفای کارکردهای اصلی خانواده یعنی تثبیت شخصیت بزرگسالان و جامعه پذیری کودکان را فراهم می‌کند و این امر در ثبات و یکپارچگی خانواده و در نتیجه، در یکپارچگی اجتماعی نقشی اساسی دارد. تابعیت زنان نسبت به مردان در جوامع سرمایه‌داری از نظر کارکردی برای حفظ انسجام خانواده و انسجام خانواده نیز برای حفظ ساختار طبقاتی این جوامع ضرورت دارد. حفظ ساختار طبقاتی نیز برای تضمین این‌که ساختار اجتماعی هم‌چنان که هست باقی می‌ماند، ضروری است (هاروی و مک دونالد،1993: 197).
چنان‌چه زن ازدواج کرده نقش نان آوری را به عهده گیرد، خطر رقابت با شوهر پدید می‌آید و این برای وحدت و هماهنگی خانواده بسیار زیان‌آور است (میشل،1354: 122). می‌توان شواهدی در تأیید سخن پارسونز ارائه کرد: بدون شک، الگوی تفکیک جنسیتی نقش‌ها در دوران‌های گذشته و نیز در بسیاری از خانواده‌ها در دوران معاصر، استحکام خانواده را به بهترین شکل تأمین کرده است. هم‌چنین، از آنجا که اشتغال زنان باعث افزایش استقلال اقتصادی و انتظارات آنان می‌گردد و به علاوه، زنان شاغل به ویژه شاغلان تمام وقت، امکان تأمین نیازهای عاطفی شوهران خود را ندارند، بروز اختلال در روابط خانوادگی دور از انتظار نیست. پژوهشگران شاخص‌های بی‌ثباتی خانواده، از جمله اندیشیدن درباره طلاق را در خانواده‌هایی با زنان شاغل، بالاتر یافته‌اند (ویلکی، 1991: 50). همان‌گونه که بین میزان ورود زنان به بازار کار و میزان طلاق، همبستگی مثبت مشاهده کرده‌اند (سابین، 1995: 519). با این همه، همان‌گونه که منتقدان پارسونز می‌گویند، واقعیات زندگی خانوادگی در دوران معاصر در بسیاری از خانواده‌ها به گونه دیگری رقم خورده است. در این خانواده‌ها همان الگوی تقسیم‌کار جنسیتی که بنابر فرض، باید عامل انسجام خانواده باشد، به صورت کانون مشاجره‌های زناشویی و عامل بی‌ثباتی خانواده درآمده است. بسیاری از زنان از این‌که بار عمده کارهای خانگی بر دوش آنان سنگینی می‌کند و مردان مسئولیت چندانی در این زمینه نمی‌پذیرند، شکایت دارند. توزیع نابرابر قدرت نیز بر مشکل می‌افزاید و زنان از این‌که نمی‌توانند در تصمیم‌گیری‌ها به طور مساوی با شوهران خود شرکت داشته باشند، ناراضی‌اند. این در حالی است که الگوی غیر جنسیتی تقسیم‌کار در بسیاری از خانواده‌ها رضایت زناشویی را در پی داشته است (میشل،1354: 127).
2-5-7. نظریه طبقات جنسی
شولامیت فایرستون در تبیین پدیده فراگیر تقسیم‌کار جنسیتی با الهام از نظریه طبقات اجتماعی مارکس، نظریه‌ای ارائه داده که بر حسب آن، زیست‌شناسی تولید مثل موجب شکل‌گیری طبقات جنسی در جوامع گردیده است. خانواده زیست‌شناختی (واحد اصلی تولید مثل، متشکل از مذکر، مؤنث و نوزاد) در هر یک از اشکال سازمان اجتماعی با این واقعیات اساسی- اگر نگوییم غیر قابل تغییر- مشخص می‌گردد: 1) زنان تا پیش از گسترش کنترل موالید، در طول تاریخ تحت سیطره زیست‌شناسی خود بوده‌اند: قاعدگی، یائسگی و بیماری‌های زنانه، زایمان توأم با درد مداوم، شیردهی و مراقبت از نوزادان و تمام این امور، آنان را برای بقای فیزیکی به مردان (برادر، پدر، شوهر، دولت،…) وابسته نموده است. 2) نوزاد انسان زمانی طولانی‌تر از نوزاد حیوانات برای رشد می‌گذراند و در نتیجه، بی‌دفاع است و دست‌کم، مدتی برای بقای فیزیکی به بزرگسالان وابسته است. 3) نوعی وابستگی متقابل بین مادر و فرزند در هر جامعه‌ای وجود داشته و در نتیجه، به روان‌شناسی هر زن بالغ و هر نوزادی شکل داده است. 4) تفاوت بین دو جنس از نظر تولید مثل طبیعی، مستقیماً منجر به اولین تقسیم‌کار (تبعیض مبتنی بر ویژگی‌های زیست‌شناختی) در آغاز طبقاتی شدن جوامع گردیده است (فایرستون، 1997: 23).
البته فایرستون می‌پذیرد که نهادهای اجتماعی نیز سلطه مردان را تقویت می‌کنند، اما شالوده اساسی این سلطه را زیست‌شناسی تولید مثل انسان می‌داند. با وجود این می‌توان از همین بزرگ‌نمایی تأثیر زیست‌شناسی تولید مثل به عنوان مبنایی برای نقد این نظریه استفاده کرد. هرچند تأثیر زیست‌شناسی تولید مثل بر تفکیک جنسیتی نقش‌ها انکار ناپذیر است، نمی‌توان عنصر انتخاب آگاهانه یا نیمه آگاهانه بشر دیروز و امروز را نادیده گرفت. بدون شک، فرآیند تولید مثل طبیعی لزوماً تفکیک جنسیتی نقش‌ها را در پی نداشته و انسان‌ها گزینه تفکیک نقش‌ها را از میان چند گزینه محتمل انتخاب کرده‌اند که یکی از آن‌ها تداوم تولید مثل طبیعی به ضمیمه وابسته شدن زنان به یکدیگر و دوری آن‌ها از مردان است. به این ترتیب، فایرستون ناگزیر است به عوامل دیگری مانند بی‌قدرتی زنان و محرومیت آنان از ثروت و غیره توسل جوید که این خود به معنای اعتراف به ناکافی بودن نظریه اش خواهد بود. هم‌چنین در این نظریه از میان تفاوت‌های زیست شناختی زن و مرد فقط بر تفاوت‌های مربوط به تولید مثل تأکید شده است و دیگر تفاوت‌های جنسی نادیده گرفته شده‌اند (جاگار،1994: 81).
2-5-8. تداوم نقش های جنسی
نانسی چودروف در کتاب باز تولید مادری(1978) با تکیه بر نقش همانندسازی در جامعه پذیری کودکان اظهار داشت کودکان هر یک از دو جنس، از بین پدر و مادر، با همجنس خود همانندسازی کند (دختران با مادران و پسران با پدران). با توجه به تفاوت نقش‌های پدر و مادر در خانواده‌های کنونی نتیجه چنین خواهد شد که دختران نقشهای مادری(خانهداری و مراقبت از دیگران) که مستلزم ارتباط نزدیک است و پسران نقش‌های پدری (کار در خارج از منزل که مستلزم دوری و انفکاک است) را در خود درونی میسازند. همین ساختارهای روانی متفاوت دختر و پسر، باعث تداوم نقش‌های جنسیتی در سطح خانواده و اجتماع می‌گردد. (بستان، 12:1385)، از آن جا که بچهداری سهم عمده کارهای خانه را به خود اختصاص می‌دهد، این موضوع توجه ویژه بسیاری از طرفداران فمینیسم را به خود جلب کرده است. آنان از این که مراقبت کودکان، بخشی از وظایف مادران شمرده می‌شود و پدران در این عرصه مسئولیتی به عهده نمی‌گیرند، شکوه دارند. به گفته اوکلی: نقش اصلی شوهر در زندگی، کار اوست و وظیفه او در قبال کودکان از همین دریچه تعیین می‌گردد؛ اما جنبه‌های فیزیکی مراقبت از کودک، مورد تأکید قرار نمی‌گیرد و هنگامی که پدر این وظایف را به عهده می‌گیرد، گفته می‌شود که او به عنوان «مادر جانشین» یا به عنوان «کمک کار مادر» عمل می‌کند. پدر برای حمایت اخلاقی از مادر و قوت قلب دادن به او در خانه مورد نیاز است. تمایز شدید بین نقش‌های والدین در این دو فرمول اخلاقی آشکارا به چشم می‌خورد که به پدران توصیه می‌شود: «اول خودت، دوم بچه» و به مادران توصیه می‌شود: «اول بچه، دوم خودت». (بستان، 1385،16).
2-5-9. جامعهپذیری جنسیتی
جامعهپذیری فرایندی است که افراد نگرشها، ارزشها و رفتارهای مناسبی را به عنوان عضوی از یک فرهنگ، درونی میکنند در این ارتباط میتوان نقشهای جنسیت را به عنوان رفتارهای مورد انتظار، نگرشها، وظایف که یک جامعه به هر جنس نسبت میدهند، تعریف کرد. این رهیافت به دیدگاه تعاملگرایی نمادی نزدیک میباشد(شافر و همکاران، 1992: 98)، اجتماعی شدن نقشهای جنسیتی که خود نوعی از اجتماعیشدن است بدین معناست که چگونه دختران و پسران امتیازها و رفتارهای مناسب از نظر جنسیتی را برای ایفای نقش میگذراند، فرا میگیرد (ویتاکر،1999: 33). به لحاظ بیولوژیکی بین جنسها تفاوت وجود دارد. این تفاوت بیولوژیکی منجر به رشد هویت جنسیتی(خودپنداری یک فرد از مذکر و مونث بودن میشود، هویت جنسی یکی از اولین معانی است، در بسیاری از جوامع تمایزات اجتماعی بین جنسیتها حاصل تفاوت بیولوژیکی است، هویت جنسی پایه احساس فرد از مذکر یا مونث بودن است در حالیکه نقشهای جنسی، در ارتباط با جامعهپذیری در درون هنجارها با توجه به مردانگی و زنانگی است (شافر و همکاران،1992: 98)، تربیت و اجتماعی شدن هر یک از اعضای خانواده تأثیر عمیقی بر جایگاه فرد در خانواده و حتی نحوه برخورد اجتماع با فرد را در پی دارد، در عین حال انتظار میرود که بر جایگاه آنها نیز تأثیر داشته باشد، ایدئولوژی جنسیت با توسعه اجتماعی و اقتصادی جامعه در حال تغییر است و با تحصیل و اشتغال زنان به سمت برابری حرکت میکند(تری یاندیس، 1378: 97). بخشی از قدرت تصمیمگیری در خانواده به کارکرد نقشهای سنتی جنس مذکر و مونث بر میگردد، به اعتقاد ریتزر در چنین جامعهای از زنان انتظار میرود که نسبت به مردان نقش مطیع را بازی کنند و زنان تا حدی نقش جنسیتی سنتی مطیع بودن را میپذیرند، این امر علاوه بر حیطه خانواده حتی در قلمرو کار و شغل نیز وجود دارد.
تحقیقاتی که در گروههای کاری انجام شده، نشان میدهد که مردان به همان نسبت از نفوذ بیشتری نسبت به زنان برخوردارند، به طور مستقل جامعهپذیری میشوند؛ در مقابل زنان اعتماد به نفس کمتری دارند، در این مورد زنان احساس وابستگی و انفعال بیشتری در حضور مردان میکنند(پو و دیگران، 1983، به نقل از صبوری). تصورات و رفتارهای جنسی را متأثر از نوع جامعهپذیری است، به دنبال این نوع جامعهپذیری زنان دارای تصویری منفعل و مردان دارای تصویری فعال ترسیم شدهاند، با این وجود بیشتر فراگرد آموزش طی فراگیری نقش رخ میدهد، اعضا در هر جامعهای در قالب نظامی از موقعیتها و جایگاههای اجتماعی و همچنین بر اساس جنس، سن، ثروت، شغل طبقهبندی میشوند، با این حال هر یک از جایگاهها، نقشهایی را اقتضا میکنند که یک رشته چشمداشتها را به همراهدار، خلاصه کردن نقشها بر مبنای جنسیت این واقعیت را نشان میدهد که جایگاه فرد را نه در بین گروههای اجتماعی و حتی فردی بلکه در داخل خانواده آشکار میکند و حقوق و مسئولیتها و شأن افراد را به همراه دارد. این جامعهپذیری هر دو جنس را از دستیابی به برابری امکانات در هر زمینهای به خصوص زمینه آموزش و پرورش محروم میسازد زیرا که هر دو جنس را در انتخاب رشته بر اساس گرایشها و استعدادهایشان باز میدارد.
2-5-10. نظریه نیازهای سرمایه داری
میشل بارت در تحلیلی مارکسیستی- فمینیستی از تقسیم‌کار جنسیتی در خانه، بر ایدئولوژی خانواده‌گرایی و تأثیر نظام سرمایه‌داری بر تقویت و رواج آن تأکید کرده است. به گفته وی، بر حسب این ایدئولوژی، خانواده هسته‌ای به طور طبیعی بنیان می‌گیرد، جهان‌شمول است و تقسیم‌کاری طبیعی را مشخص می‌سازد؛ تقسیم‌کاری که مرد را تأمین‌کننده امکانات اقتصادی و زن را تیماردار و تأمین‌کننده کار بی مزد خانگی می‌داند. البته این نوع نظام خانوادگی جنبه گریزناپذیری از نظام سرمایه‌داری نبود اما از درون روندی تاریخی پدیدار گشت که طی آن، ایدئولوژی مزبور به روابط تولیدی سرمایه‌داری راه یافت. این ایدئولوژی تا اندازه‌ای از دیدگاه‌های پیش از سرمایه‌داری درباره جایگاه زن ناشی شده بود اما علت گسترش آن تناسب بیش‌تر با اوضاع و شرایط سرمایه‌داری بود. نظام خانواده یا خانوار در میانه قرن نوزدهم و در نتیجه پیوند اتحادیه‌های صنفی کارگری و سرمایه داران تثبیت شد زیرا هر دو گروه معتقد بودند که زنان را باید از نیروی کار کنار گذاشت (ابوت و والاس،1380: 291-292). به باور مارکسیست فمینیست‌های جدید، خانواده هسته‌ای از سه طریق تولید و بازتولید نیروی کار، تأمین مکانی برای نگه‌داری ارتش ذخیره کار و تسهیل مصرف مقادیر گسترده‌ای از کالاهای مصرفی به سرمایه‌داری خدمت می‌کند (کنیوتیلا،1996: 271). همان‌گونه که خود بارت اعتراف نموده، ارتباط کارکردی خانواده با ساختار‌های سرمایه‌دارانه، ارتباطی علی و معلولی نیست تا در نتیجه، خانواده را فرآورده نظام سرمایه‌داری بدانیم. خانواده به عنوان واحد اصلی جامعه در هر نظام بدیل دیگری که به جای سرمایه‌داری مفروض گرفته شود، با نهادهای اجتماعی آن نظام، کنش متقابل داشته و به اهداف آن نظام خدمت می‌کند. بنابراین، نمی‌توان به بهانه مخالفت با سرمایه‌داری، اساس زندگی خانوادگی را زیر سؤال برد، آن‌گونه که در رویکرد عده‌ای از فمینیست‌ها مشاهده می‌کنیم (تانگ،1997: 57).
2-5-11. نظریه پدر سالاری
فمینیست‌های رادیکال در تبیین علی نابرابری جنسی به طور عام و تقسیم جنسیتی نقش‌ها به طور خاص بر عنصر پدر سالاری تکیه می‌کنند. آن اوکلی تقسیم کار جنسیتی در خانه به ویژه نماد آشکار آن یعنی مادری را اسطوره‌ای پدرسالارانه می‌داند که نهادهای فرهنگی جامعه در پیدایش و تقویت آن بیش‌ترین سهم را دارند. وی آراء و نظریه‌های رفتارشناسان، مردم‌شناسان، جامعه‌شناسان و روان‌شناسان کودک در خصوص این موضوع را در راستای ترویج این اسطوره ارزیابی می‌کند. به گفته وی، گروه نخست برای تقسیم‌کار جنسیتی منشأ زیست‌شناختی قائلند؛ گروه دوم بر پایه پژوهش‌های میان فرهنگی بر جهان شمول بودن پدیده تقسیم‌کار جنسیتی تأکید می‌ورزند؛ گروه سوم به ویژه کارکردگرایان، کارکردهای اجتماعی مثبت آن را مورد تأکید قرار می‌دهند و گروه چهارم یعنی روان‌شناسان کودک نیز همواره بر این مطلب تأکید کرده‌اند که کودک نه به پدر، بلکه به مادر خود نیازمند است. به این ترتیب، اسطوره‌ای که تنزل جایگاه زن به نقش خانگی را امری طبیعی، جهان شمول و ضروری می‌داند، از راه استناد به پژوهش‌های علمی، برای خود کسب اعتبار و مقبولیت کرده است .اوکلی ضمن مناقشه در نتایج این پژوهش‌ها، جانبداری به ظاهر علمی از ادعاهای یاد شده را ناشی از این واقعیت می‌داند که پژوهشگران این رشته‌ها، ارزش‌های محیط فرهنگی خود را پذیرفته و درونی کرده‌اند، ارزش‌هایی که تقسیم‌کار جنسیتی در خانه به ویژه اختصاص نقش مادری به زنان و نقش پدری به مردان از مهم‌ترین آن‌ها به شمار می‌آیند (اوکلی،1976: 157-158). فمینیسم رادیکال تداوم الگوی جنسیتی تقسیم‌کار را نیز بر حسب کارکردهای مثبت آن برای طبقه مردان تبیین می‌کند. از این منظر، علت تداوم این الگو بهره‌ای است که مردان از آن می‌برند، زیرا در این الگوی تقسیم‌کار، همه زنان- اعم ازهمسران، مادران، خواهران و دختران- در خدمت همه مردان و تأمین نیازهای آنان قرار می‌گیرند (بیلتون، 1981: 351) .
2-5-12. زنان و شبکه اجتماعی
نام الیزابت بات با نام نظریه شبکه همراه است، شبکه روابط اجتماعی از نظریات مطرحشده در حوزه نقشهای خانگی است، نظریهای که در کتاب او به نام «خانواده و شبکه‌ی اجتماعی» تکمیل شده، الیزابت بات در سال 1965 با مطالعه 20 خانواده با شیوه مصاحبه کیفی مطرحشده است و نتایج تحقیق خود را در زمینۀ تبیین نقشهای زناشویی چنین بیان کرده است، که روابط اجتماعی خارجی همه خانوادههابیش از آنکه شکل یک گروه سازمانیافته افراد تشکیلدهنده، گروه اجتماعی گستردهتری را به وجود میآورند که هدفهای مشترک و نقشهای متقابلا وابسته دارند، به علاوه از نوع خوردهفرهنگ متمایز و مشخص برخوردارند، اما از طرف دیگر شبکه را داریم که در شکلگیری آن فقط بعضی از افراد تشکیلدهندۀ آن و نه همه آنها دارای روابط اجتماعی با یکدیگر هستند، با اینکه همه خانوادههای مورد بررسی بیش از آنکه متعلق به گروه باشند تعلق به شبکهها داشتند و تنوع قابل ملاحظهای در متصلبودن است (پویان، 1373: 254). بات اظهار میدارد ارتباط ایشان(زن و شوهر) با شبکههای خویشاوندان، دوستان و همسایگان نزدیکتر متراکمتر باشند، رابطه زن و شوهر به عنوان زوج زناشویی تفکیکشده بوده و بیشتر تابع سلسله مراتب است، عکس قضیه نیز مصداق دارد: هرچه شبکهها کم تراکمتر باشند، نقشهای مردانه و زنانه کمتر نشانگر جدایی و تفکیک هستند(سگالین، 1370: 254- 255). بات این نکته را در قالب فشارهای فرهنگی تبیین میکند، هنگامی که اشخاصی با یک فرد آشنا هستند دارای کنشی فشرده باهم هستند، اعضای شبکه به نوعی وفاق مشترک در مورد هنجارها دست مییابند و برای تبعیت از آنها، به اعمال فشار اجتماعی غیررسمی دست میزنند. این اشخاص دارای ارتباط با یکدیگر هستند و به همیاری متقابل گرایش دارند(همان). الیزابت بات که نام او با نظریه شبکه همراه است درجه تفکیک نقشهای زن و شوهر را با میزان تراکم شبکهای همبسته میداند که زوجین بیرون از خانه برای خود حفظ میکنند. هرچه ارتباط ایشان با شبکههای خویشاوندان، دوستان و همسایگان نزدیکتر و هر چه این شبکهها متراکمتر باشند، رابطه زن و شوهر کم تراکم باشد، نقشهای مردانه و زنانه کمتر نشانگر جدایی و تفکیک هستند (سگالین، 1370: 255).
2-6. بررسی نقش‌های مختلف زنان با استفاده از نظریات
جامعه شناسان، زندگی انسان را به سه بخش تقسیم کرده‌اند: کار (اشتغال درآمدزا)، فراغت (تفریح و سرگرمی) و ضرورت (خواب، خوراک و…)؛ اما فمینیست‌ها معتقدند این نگرشی مردانه به دنیاست، چرا که خدمات بی‌اجر خانگی را کار نمی‌شناسد (آبوت و والاس، 1380: 171). به علاوه، زنان شاغل علی‌رغم ساعات کار زیاد بیرون از خانه، در ساعات فراغت نیز با ضرورت انجام کارهای خانگی روبه‌رو‌ هستند. در این بخش به مشکلات زنان شاغل و نقش‌های مختلفی که باید بر عهده بگیرند با استفاده از برخی نظریات مربوط به این موضوع اشاره می‌شود:

مطلب مرتبط :   تحلیل استراتژیک

Close Menu