منابع مقاله با موضوع اعلامیه جهانی حقوق بشر

منابع مقاله با موضوع اعلامیه جهانی حقوق بشر

دانلود پایان نامه

همچنین نظریۀ قانون طبیعی ارائه شده توسط ماریتن، کلی و انتزاعی است، اگر چه دست او را در تغییرات و تفسیرهایی از حقوق باز میگذارد. برای مثال این قانون اولیه «کار خوب را انجام ده و از کار بد اجتناب کن» تنها فراهم کنندۀ یک راهنمای کلی برای رفتار انسانها است و دقیقا مشخص نمیکند که در جاهای مختلف چه رفتاری درست یا غلط است.  

9. در زمینۀ حقوق بشر ماریتن معتقد است که اگرچه انسانها از نظر مفهومی و نظری در مبانی حقوق انسان با یکدیگر اختلاف دارند، در مقام عمل میتوانند به صورت مشترک لیستی از حقوق انسانی ارائه دهند و دقیقا بر همین مبنا  است که اعلامیه جهانی حقوق بشر شکل گرفته است. وی معتقد است که مبنای فلسفی حقوق بشر «قانون طبیعی» است. ماریتن وظیفه فیلسوفان و نظریههای فلسفی را توصیف و توجیه قوانینی میداند که انسان به صورت طبیعی و از راه تمایل به آنها میرسد. وابستگی قانون طبیعی به قانون سرمدی بر جهانشمولی، یکدستی و تغییر ناپذیری آن نیز دلالت میکند. بهعلاوه این توانایی را به قانون طبیعی می دهد که مدعی تفوق خویش بر هر نوع قانون بشری باشد.
با این حال ویژگی مثبت نظریه ماریتن درباره حقوق بشر، غایتمندی و معنوی بودن آن است که نظام حقوقی او را مبتنی بر ارزشهای مطلقی کرده و همزمان از ابزاری درونی برای محدودیت و کنترل این حقوق نیز برخوردار است.
از دیگر ویژگیهای مثبت نظریۀ ماریتن این است که بر خلاف بیشتر نظریههای ساختارشکنانه که به حقوق اساسا به عنوان اسلحۀ دفاعی افراد در برابر جامعه مینگرند، ماریتن به نوعی از وحدت میان شخص و جامعه قائل بوده و هیچگونه تعارضی را میان این دو نمیبیند.
10. دفاع ماریتن از حقوق بشر با تکیه بر نوعی رویکرد کارکردگرایی در برابر مبناگروی میتواند الهامبخش دینداران معاصر باشد. او با پذیرش رویکرد کارکردگرایی، توافق بر سر اصول و مبانی مشترک را امکانپذیر دانست؛ رویکردی که پارهای دینداران همچنان در برابر پذیرش آن مقاومت میکنند.
موضع ماریتن دربارۀ حقوق بشر در برابر موضع تردیدآمیز فیلسوفان شکاکی چون جرمی بنتام است که حقوق بشر طبیعی را بی معنا، هرج و مرجطلب و حتی خطرناک میدانند. موضع او همچنین با موضع افرادی از کشورهای در حال توسعه که منشور حقها و گفتمان حقوق بشر را همچون ابزاری برای ظلم و ستم تلقی میکنند، متفاوت است. او با فیلسوفان پسامدرنی مانند ریچارد رورتی نیز که معتقدند هیچ مبنایی برای گفتمان حقوق بشر وجود ندارد؛ و این گفتگو چیزی به درک ما نسبت به مفهوم عدالت عملی یا کمک به دیگران نمیکند، همدل نیست. ماریتن با توجه به همۀ چالشهای شک گرایی، تکثرگرایی و تاریخگرایی تأکید میکند که حقوق بشر حتی در یک جهان کاملاً تکثر گرا عنصر ضروری زندگی ما است.
ماریتن گرچه به مباحث پیرامونی حقوق بشر همچون همبستگی نمیپردازد، آنها را از نظر دور نمیدارد. او واژۀ همبستگی را آن گونه که امروز رایج است، به کار نمیبرد، اما میتوان با خوانش ویلیام سوی از ماریتن همدلی کرد و گفت: قرائت ماریتن از حقوق بشر میتواند به ما در درک تعهد اخلاقی نسبت به همبسته بودن با دیگران کمک کند. به نظر سیویت حقوق بشر از منظر ماریتن میتواند کاملاً در این که چگونه با همبستگی رفتار کنیم، چگونه در همبستگی با یکدیگر باشیم، و چگونه در همبستگی با دیگران باشیم به ما کمک کند.
با آن که بیشتر کارهای ژاک ماریتن از میانۀ دهۀ1930 تا1950 نوشته شده است، او کاملاً به چالشها و مشکلات یک جهان تکثرگرا واقف بوده است. ماریتن بیپرده اذعان مینماید که من باید به حقوق بشر احترام بگذارم و باید به طور فعال در کاری که حقوق بشر را ارتقا میبخشد مشارکت کنم. برای عمل کردن به گونهای که نشانگر احترام به حقوق بشر و ارتقای آن باشد من رفاه مادی، فکری، اجتماعی و روحی خود و دیگران را بهبود و ارتقا میبخشم. زمانی که کسی وارد چنین رفتاری با دیگران میشود، درون خود یک ارزش یا حالت متقابل را توسعه میدهد؛ حالتی که انتظار میرود ماریتن آن را «در همبستگی بودن» بنامد. کار ماریتن همچنین به ما کمک میکند تا بتوانیم استدلال کنیم چرا باید «در همبستگی» بود؟ هر چند او کاملاً میپذیرد که استدلال به تنهایی انسانها را اخلاقی نمیکند؛ بلکه برای ارتقای همبستگی به دانستن و یا آموزش نیاز است. بالاتر از این، اندیشۀ ماریتن قادر است به ما نشان دهد که تفاوتهای میان آدمیان جزئی و ناچیز است؛ به عبارتی دیگر بسیاری از تفاوتهای طبیعی میان اشخاص اخلاقاً بیاهمیت است، و بنابراین شناسایی این امر ما نه تنها یک دیدگاه لیبرال قابل توافق را پذیرفتهایم؛ که یک دیدگاه درست و صادق را بر گزیدهایم. حقهایی که ماریتن در نوشتههای خود از آن دفاع میکند تنها حقهای رسمی و ظاهریِ آزادی اندیشه، آزادی بیان، آزادی تشکیل انجمنها و حق مالکیت خصوصی بر اموال، حق بر آزادی و تمامیت شخصی، حق بر مشارکت فعالانه در زندگی سیاسی، حق بر پیریزی قانون اساسی و تصمیمگیری در بارۀ شکل حکومت، حق تشکیل احزاب یا جنبشهای سیاسی یا پیوستن به آنها، حق بر تضمین یک نظام قضایی مستقل و حق دسترسی به مشاغل عمومی و دسترسی آزاد به حرفهها نیست؛ بلکه سیاهۀ حقهای او شامل حق بر انتخاب آزادانۀ کار، مشارکت در انجمنها یا اتحادیههای حرفهای، حق بر مزد عادلانه، حق بر مشارکت در مالکیت و مدیریت شرکتهای سهامی، حق بر همیاری اجتماعی(مانند بیمۀ بیکاری و تأمین اجتماعی) و حتی حق بر غذا، لباس و سرپناه مناسب هم میشود. در واقع دیدگاه ماریتن دربارۀ حقوق بشر طیف وسیعی از حقها و آزادیها را تجویز میکند که دارای وزن اخلاقی برابری هستند؛ حقهایی که به عقیدۀ ماریتن هر گاه ما بدانها توجه کنیم و ابزارهای مادی برای تحقق آنها در اختیار دانسته باشیم به لحاظ اخلاقی نمیتوانند مورد بی توجهی قرار گیرند.
طرفه این که به نظر ماریتن ما باید برای شناسایی و احترام این حقها اقدام کنیم، نه صرفاً از آن رو که ما دارای منافعی در این فرآیند هستیم، بلکه از آن رو که شناسایی و احترام این حقها به تکامل مادی، فکری، اخلاقی و روحی اشخاص خواهد شد. میبینیم که ماریتن در توجیه لزوم شناسایی حقهای بشری و دفاع از آنها از دیدگاههای صرفا سودانگار فاصله میگیرد. بدین سان ماریتن یک بار دیگر حقوق بشر را در خدمت شخص قرار میدهد نه فرد.
همچنین به نظر ماریتن حقهای بشری بدون اقدام عمومی ماهوی قابل دستیابی و تحقق نیست. بنابر این در مقام اقدام با دیگران که برای دستیابی به این حقوق میکوشند ما همبستگی خود را با دیگران به نمایش میگذاریم؛ میبینیم که به نظر ماریتن ایدۀ همبستگی چگونه به طور ظریفی با تلاش برای حقوق بشر عجین میشود.
با این حال دیدگاههای ماریتن در بارۀ حقوق بشر نقاط قوت و ضعف خود را دارد. او وجود قانون طبیعی را امری مسلم گرفته و هرگونه تلاش برای اثبات آن را امری عبث میداند. این دیدگاه از این قوت برخوردار است که حقوق بشری غایتمندی و معنوی را به ما مینمایاند؛ نظامی که بر ارزشهای مطلق مبتنی است و همزمان از ابزار درونی برای محدودیت و کنترل این حقوق نیز برخوردار است. مهمتراین که هیچ نهاد این جهانی و از جمله دولت نمیتواند انسان را محروم از این حقوق محروم کند. چون این نهادها معطی حقوق نیستند، بلکه صرفاً آنها را به رسمیت میشناسند.
ماریتن همزمان معتقد است که این حقوق نیز دارای محدودیتهایی میباشند که برخاسته از همان مبدأ صدور آنها است. حقوق ابزاری هستند برای رسیدن به غایات و اِعمال آنها باید در راستای رسیدن به آن مقاصد صورت گیرد. این امر در واقع مانع از استفاده از این حقوق به صورت مطلق توسط انسانها میشود و مانع از ایجاد ظلم و استکبار توسط عدهای و یا سوء استفاده از حقوق از جمله حق آزادی بیان خواهد شد. انسانها و دولتها تا زمانی میتوانند از این حقوق برخوردار باشند که رفتارشان متناسب با مقاصد و مبتنی بر عدل و رعایت کرامت انسانی باشد. دولتها مسئولیت دارند که زمینۀ اِعمال این حقوق را برای شهروندان به وجود آورده و موانع را برطرف کنند.
از دیگر ویژگیهای مثبت نظریۀ ماریتن این است که بر خلاف بیشتر نظریههای ساختارشکنانه که به حقوق اساساً به عنوان اسلحه دفاعی افراد در برابر جامعه مینگرند، ماریتن به نوعی از وحدت میان شخص و جامعه قائل بوده و هیچ گونه تعارضی را میان این دو نمیبیند. این دیدگاه به گسست میان فرد و جامعه که لازمۀ برخی نظریات فردمدار است، نمیانجامد.
با این حال میتوان از ماریتن پرسید این ادعا که قانون طبیعی را امری مطلق و کلی است، تا چه اندازه قابل توجیه است؟ بر فرض پذیرش این ادعای ماریتن که قانون نانوشتهای به نام قانون طبیعی وجود دارد که همۀ احکام ضروری برای حقوق و مسئولیتهای انسانی را بیان میکند، از کجا علم به وجود و تعداد آن احکام ضروری پیدا کنیم؟ پاسخ ماریتن البته ان است که علم ما به آنها ارتکازی است و در واقع از طریق تمایل و نه از طریق استدلال و مفاهیم ذهنی حاصل میشود.
اما ممکن است کسی این پاسخ را قانع کننده نداند؛ زیرا امور ارتکازی موجود در انسانها را مشخص نکرده و معیاری برای شناسایی آنها به دست نمیدهد. وی صرفاً تمایلات انسانی مرتبط به حق حیات، زندگی خانوادگی (تمایلات جنسی و نگهداری از فرزندان)، زندگی اجتماعی و جستجوی حقیقت را اساسیترین بخش تمایلات انسانی میداند و بر این مبنا مدعی میشود که این حقوق اساسیترین حقوق انسانها میباشند و در نتیجه انسانها ملزم به رعایت آنها میباشند. به علاوه بر فرض قبول چنین حقوقی، نمیتوان از آنها یک مبنای ارزشی و بایدی استنتاج کرد. اگر کسی تمایل به انشعاب حقوق از تکالیف دارد، صرف وجود این حقوق، ما را ملزم به رعایت آنها نمیکند. باید ابتدا از آنها مسئولیت و تکلیف را استنتاج و اثبات کرد، آنگاه به عنوان حقوق آنها را پذیرفت. در بیان ماریتن این حد وسط (استنتاج تکالیف از قانون طبیعی) مفقود است.
پرسش یا ابهام دیگر در مورد قانون طبیعی ارائه شده توسط ماریتن، کلی و انتزاعی بودن آن است؛ اگر چه دیدگاه او دست وی را در ایجاد تغییرات و تفسیرهایی نو از حقوق باز میگذارد. برای مثال قانون اولیۀ: «کار خوب را انجام ده و از کار بد اجتناب کن» تنها فراهمکنندۀ یک راهنمای کلی برای رفتار انسانها است و دقیقاً مشخص نمیکند که در جاهای مختلف چه رفتاری درست یا غلط میباشد؛ لذا امکان اصلاح و یا اضافه و کمکردن قوانین را فراهم میکند و آن را به صورت نسبی متناسب با شرایط زمان و مکان میسازد. اما از طرف دیگر، این دیدگاه مشکلاتی را نیز فراهم میکند. برای مثال یکی از اساسیترین حقوق بشر، حق حیات است. در نظر ماریتن این حق متعلق به همه انسانها است. زیرا بنابر مفهوم قانون طبیعی، «حفظ حیات، اساسیترین و عمومیترین غایت طبیعت انسان است». در این مرحله همگی بر این مسئله متفق هستند، اما به محض اینکه وارد مرحله وضع قوانین بشری میشویم، مشکل پدیدار میشود. برای مثال قانون اعدام میتواند در جامعهای با تمسک به اصل اولیۀ قانون طبیعی که بر مبنای آن حفظ حیات انسانها واجب است، ممنوع شود و دقیقاً مبتنی بر همین دلیل در جامعهای دیگر این مجازات قانونی شود، چرا که زنده بودن یک انسان قاتل موجب به خطر انداختن جان عدۀ بیشماری خواهد شد که نهایتاً باعث میشود تا حیات انسانهای بیشتری به خطر بیفتد. لذا قانون طبیعی در یک زمان میتواند مستمسک دو برداشت و قانون متفاوت شود. همین مشکل در تعارض میان قوانین کهن و نو نیز وجود دارد و ماریتن راهی را برای ترجیح یک طرف پیشنهاد نمیکند.
11. ماریتن به دنبال دموکراسی کاملتری همراه با اعمال ارزشهای مسیحی است. او به دشواری توجیه دموکراسی با ایمان مسیحی واقف است. با توجه به این که ماریتن عالم معنی را برتر از عالم ماده میداند، ایمان مسیحی و مسیحیت به هیچ وجه نمیتواند تابعی از دموکراسی و یا هر نظام سیاسی انسانی دیگری باشند.
با این حال ماریتن از یک سو با مشاهده حمایتهای صورت گرفته از دموکراسی و توجیه و تبیین آن به نحوی که مبتنی بر دین و متافیزیک نیست و از طرف دیگر با مشاهده هجوم بیش از اندازه به دین و متافیزیک و انکار وجود امور طبیعی از ناحیه فیلسوفان تحصلی و نسبیگرایان، وظیفه خود میدانست که به دفاع از دموکراسی با ارجاع آن به متون دینی و الهام از مسیحیت بپردازد. فلسفۀ سیاسی ماریتن از الهیاتی مسیحی که برداشتی دمکراتیک از دولت را پیشفرض میگیرد، سرچشمه میگیرد. به نظر ماریتن دموکراسی تنها راهی است که میتواند عقلانی کردن سیاست را بر مبنای اخلاق به ارمغان بیاورد.؛ این برداشت از دموکراسی در سنت مسیحی بویژه آئین کاتولیک بیسابقه است.
ماریتن برای بهبود دموکراسی، دموکراسی بیشتر اما مبتنی بر مفاهیم مسیحی از جمله کرامت انسانی که از طریق قوانین و الهامهای الهی است را پیشنهاد میدهد.
ماریتن دموکراسی را فراتر از یک مدل برای زندگی سیاسی انسانها و شکل دولت و در واقع، حالتی برای ذهن آدمی و فلسفهای برای انسان و جامعه ارزیابی میکند. اودموکراسی بورژوا یا ملحدانه را از نوع دیگری از دموکراسی که مبتنی بر آموزهای مسیحی و الهام الهی است، تفکیک میکند. اجزای اصلی این چنین دموکراسی عبارتند از: کرامت انسانی، آزادی، برابری، عشق، رحمت و عدالت.
در دموکراسی به قرائت ماریتن همچنان جایگاه مهمی برای مقولۀ معنویت پیشبینی شده است. او با اصالت دادن به کرامت انسان و کرامت روح او دموکراسی را در این زمینه عنصری مناسب و زمینهساز میداند. اصرار ماریتن بر این که دموکراسی ریشه در کتاب مقدس دارد و نفی این ریشه بیاعتبار کردن دموکراسی است، بسیار جای تأمل دارد؛ بویژه برای دینباورانی که سودای سازگارکردن دین با مقتضیات عصر و زمانه را در سر دارند. او با مخالفت با تمرکز گرایی از نوعی دموکراسی از پایین به بالا حمایت میکند و لزوم شکیبایی و تحمل در دستیابی یه مردمسالاری را یادآور میشود.
با این حال همچنان ایرادات یا ابهاماتی در بارۀ دیدگاه ماریتن در بارۀ دموکراسی وارد وجود دارد؛ این که آیا الهیات مسیحی میتواند مبنای غایی دموکراسی را توجیه کند یا آن که حداکثر میتواند آن را بهعنوان ارزشی نسبی توجیه و از آن دفاع کند؟ به نظر برخی اندیشمندان دموکراسی را به سختی میتوان از کتاب مقدس استخراج کرد. بلکه پس از تأسیس دموکراسی مسیحیت میتواند به دفاع از آن برخیزد. این نظریه درست به نظر نمیرسد؛ چرا که اصولی از قبیل عدالت، آزادی و کرامت انسانی که پایههای اصلی دموکراسی پیشنهادی ماریتن میباشند همگی ریشه در آموزههای مسیحی دارند.

مطلب مرتبط :   پایان نامه -پروپوزال و سمینار ارشد- قسمت 45

Close Menu