مقاله رایگان با موضوع غزلیات حافظ

مقاله رایگان با موضوع غزلیات حافظ

دانلود پایان نامه

سعدی به ندرت طرحوارهی صعود را برای نگاه معشوق به کار برده است که در این موارد نادر نگاه عرفانی و معشوق آسمانی مطرح است:  

وگر بهشت مصـور کنند عارف را به غیر دوست نشاید که دیده بردارد(326/6).
گفتیم که گاهی این دو طرحواره در کنار هم به کار رفتهاند. سعدی ابتدا سقوط و سپس صعود را بیان میکند: «جایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزد»(390/7)؛ «بنشین که در ایامت برخاست فغان از ما»(242/5). در بارهی معشوق فعل نشستن- که جهت حرکت آن رو به پایین است- و دربارهی عاشق فعل برخاستن را-که جهت حرکت آن رو به بالا است- به کار میبرد. از معشوق میخواهد که حالت ایستادن و قیام خود را تیدیل به حالت نشستن کند، لحن کلام در مصراع دوم (کاربرد فعل امر به صورت مفرد)نیز خواری و مذلت این درخواست را نشان میدهد. این ابیات نشان میدهند که برترین حالت برای انسان همان حالت ایستادگی است و حالت نشستن مرتبهی نازلتری برای اوست. از این رو عشق برانگیزی و جلوهگری معشوق با حرکت رو به پایین و شور و اشتیاق عاشق با حرکت رو به بالا تصویرگری شده است.
حافظ ابتدا طرحوارهی صعود و سپس طرحوارهی سقوط را مطرح میکند:
رتبت دانش حافظ به فلک بر شده بود کرد غمخواری شمشاد بلنـدت پـستم(314/9).
حـبابوار بر انــدازم از نـشاط کــلاه اگر ز روی تو عکسی به جـام ما افتــد(114/2).
از راه نظر مــرغ دلــم گشـت هواگیر ای دیده نگه کن که به دام که در افتاد(110/2).
در آستان جانان از آسمــان میندیش کز اوج سر بلندی افتی به خاک پستی(434/6).
مصراعهای اول در ارتباط با عاشقند، عاشقی که میخواهد به معشوق برسد، به دلیل جایگاه بلند معشوق باید رو به بالا حرکت کند؛ اما وقتی به معشوق رسید در برابر عظمت مقام او سر تعظیم فرود میآورد که با طرحوارهی سقوط بیان شده است.
تمام ابیاتی از غزلیات سعدی حاکی از تواضع در برابر معشوق که در قسمت طرحوارهی سقوط آورده شد، دیدگاه ما را تأیید میکنند:
خواهم اندر پایش افتادن چو گوی ور به چوگانم زند هیچش مگوی(70/1).
این بیت را میتوان منبعث از این استعارهی مفهومی دانست که «عشق بازی است». این استعاره کوچک شمردن عشق و معشوق را در خود دارد. اولین مفهومی که با شنیدن کلمهی «بازی» به ذهن میرسد، جنبهی سرگرمی و غیر جدی بودن در عین لذتبخشی است. عشق نیز از نظر سعدی نوعی سرگرمی محسوب میشود. بازی یک فرایند است، دارای ابتدا و انتها است؛ پایدار و ماندگار نیست؛ وقت آن به اتمام میرسد؛ بازی میتواند فردی یا گروهی باشد. عشق نیز میتواند گروهی باشد:«ز دست رفته نه تنها منم در این سودا/ چه دستها که ز دست تو بر خداوند است»(215/10). سعدی عشق را بازی میداند: «بیم مات است در این بازی بیهوده مرا / چه کنم دست تو بردی که دغل باختهای»(353/1)، درحالیکه حافظ میگوید: «عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز»(267/6).
مثال دیگری که دال بر تواضع سعدی در برابر معشوق و دارای طرحوارهی سقوط میباشد، این است: «در پای رقیبش چه کنم گر ننهم سر»(18/5)؛ واژهی «چه کنم»، نارضایتی و ناگزیری سعدی را از این تواضع نشان میدهد و تمثیل مصراع دوم ناچاری و استیصال او را بهتر به تصویر میکشد:«محتاج ملک بوسه دهد دست غلامان» . و نیز این بیت سعدی که معرف دیدگاه اوست:
بی مغز بود سر که نهادیم پیش خلق دیگر فروتنی به در کبریا کنیم(50/2).
بنابراین معشوق در ذهن سعدی در مکانی پایینتر از عاشق قرار دارد و آنچه دربارهی بزرگداشت او گفته شده، به زیبایی ظاهری مربوط میشود. به دلیل آنکه از میان القاب معشوق در غزلیات سعدی ماه و آفتاب، به ترتیب با 31 و16مرتبه کاربرد بالاترین بسامد را دارند(چرمگی،1389: 63)؛ اما در این استعارهها فقط جنبهی زیبایی آن مد نظر بوده است و به جایگاه این دو پدیده که در آسمان قرار دارند و به ناچار عاشق باید مسیری از زمین به آسمان را طی کند؛ اصلاً توجه نشده است. ماه سعدی زمینی است: «ور گویمت که ماهی مه در زمین نباشد»(577/1).
وقتی جایگاه معشوق پایینتر از عاشق باشد؛ رسیدن به او یعنی در سراشیبی قرار گرفتن و رو به پایین حرکت کردن. این حرکت به مراتب سادهتر از بالارفتن از شیب تند و صعود به قله است. برای همین است که در قسمت حرکت افقی دیدیم که حافظ بیشتر به توصیف راه عشق و مشکلات و سختیهای آن میپردازد، چون معشوق او دست نیافتنی و یا لااقل صعبالوصول است. سعدی بیشتر به توصیف خود معشوق میپردازد؛ چون در دسترس اوست، هرچند برای این دستیابی سعی و مجاهدت عاشق شرط اصلی موفقیت باشد.
انسان هرچه از پایین به بالا میرود، وسعت نظر بیشتری پیدا میکند و افق دید او گسترش مییابد و هرچه پایینتر میرود و به زمین نزدیکتر میشود؛ میتواند جزئیات بیشتری را ببیند. این مسأله با کلینگری حافظ و جزئینگری سعدی تناسب دارد.
از جایگاه بلند مفهوم دیگری را میتوان استنباط کرد و آن «احاطه» است. «معمولاً برای آنکه نشان دهیم چیزی بر چیز دیگر احاطه دارد، میگوییم او بالای آن قرار دارد. در این مورد شباهتهای هستیشناختی و معرفتشناختی در کار است. وقتی کسی به چیز دیگر احاطه دارد، تمام جزئیات آن چیز در اختیار اوست؛ همانگونه اگر او از لحاظ مکانی بالاتر از آن قرار گیرد، از لحاظ بصری تمام جزئیات آن را میبیند»(قائمینیا، 1390: 362). در غزلیات حافظ که معشوق از جایگاه بلندی برخوردار است، کاملاً بر عاشق و کارهای او اشراف دارد و اگر عاشق قدم نادرستی در راه عشق بر دارد به او تذکر میدهد:
گفتا برون شدی به تمــــاشــای مــاه نــو
از مــــاه ابـــروان منت شــرم بــاد رو(406/1).
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود(211/8).
سـر فراگوش مــن آورد و بـه آواز حــزیـن
گفت ای عاشق دیرینهی من خوابت هست(26/3).

مطلب مرتبط :   منابع و ماخذ پایان نامه اسماعیلیان

Close Menu