مقاله رایگان با موضوع عاشق و معشوق

مقاله رایگان با موضوع عاشق و معشوق

دانلود پایان نامه

در سخن سعدی و حافظ معشوق اهل راهزنی است. البته در سخن حافظ واژهی راهزنی و در شعر سعدی کلمهی غارت کاربرد فراوان یافته است. واژهی دزدی به ندرت به کار رفته است. چون دزدی جنبهی مخفیانه دارد؛ اما راهزنی و غارت آشکارا و با توسل به زور انجام میشود؛ به ویژه اگر راهزن پادشاه باشد: «گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد»(154/9). سعدی با عبارت «کوس غارت زدن» بر آشکارا بودن آن تأکید میورزد:«کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل»(538/3)، «کوس غارت میزند در راه تقوی روی تو»(554/7). علاوه براین کاربرد واژهی راهزنی در سخن حافظ به دلیل ایهام گرایی او نیز میباشد؛ چون راهزنی دو مفهوم «غارت» و «منحرف کردن از مسیر اصلی» را در خود دارد. مفهوم «گمراه کردن فکری» هم از ترکیب «راه زدن» و واژهی «راهزنی» قابل استنباط است. بنابراین، کاربرد واژهی غارت در شعر سعدی و کاربرد کلمهی راهزنی در شعر حافظ نشان میدهد که سعدی با نظام سیاسی و ظلمی که طبقهی حاکم بر جان و مال مردم روا میدارد، چالش دارد و آن را در رابطهی عاشق و معشوق جلوهگر میسازد، اما حافظ علاوه بر آن، با نظام فکری حاکم بر جامعه و درواقع ظلمی که طبقهی حاکم بر تفکر و اعتقادات مردم وارد میآورد، سر ستیز دارد.  

در غزلیات حافظ «درِ بسته» به عنوان یکی از موانع مطرح شد. پشت در بسته قرار داشتنِ معشوق، مساوی است با عدم دسترسی به پادشاه که دیدار با او نه تنها برای مردم عادی که حتی برای همهی درباریان به آسانی ممکن نبود. در باب اول گلستان نیز «هیچگاه پادشاه خود شخص دیگر را مورد خطاب و نامدهی قرار نمیدهد. به همین دلیل فعل فرمود در جملههای این باب، کاربرد فراوان یافته و بیانگر کاربرد باواسطه و غیر مستقیم شاه با اطرافیان است»(فقیه ملک مرزبان و فردوسی، 1391: 19). قابوسنامه نیز به پادشاه سفارش میکند: «عزیز دیدار باش تا در چشم رعیت و لشگر خوار نگردی»(عنصرالمعالی، 1385: 228).
در حکایات مطرح شده در متون فارسی اغلب با تهدید پادشاه به آه مظلوم روبهرو شدهایم. این موضوع دربارهی معشوق نیز وجود دارد:
با دل سنگینت آیــــا هیچ درگیرد شبی آه آتشناک و ســـوز سینهی شبگیر مـا(10/6).
غم تو دست برآورد و خون چشمم ریخت مکن که دست برآرم به ربنا ای دوست(510/8).
4-3-3-4. رویکرد سعدی و حافظ دربرخورد با مانع
هرچند در اشعار سعدی، عشق عرفانی هم در قالب مسیر مطرح شده و موانعی هم در آن مسیر وجود دارند؛ اما مبارزهی سیاسی و انتقاد از نظام حاکم در قالب عشق زمینی منعکس شده است. و چون سعدی بیشتر از حافظ به عشق زمینی میپردازد، طبعاً این مبارزه در شعر او بیشتر به چشم میخورد. سعدی اغلب از معشوق زمینی سخن میگوید؛ اما در شعر حافظ، سه نوع معشوق به چشم میخورند: معشوق زمینی، معشوق آسمانی و انسان برتر. بنابراین طبیعی است که انتقاد از پادشاه در سخن سعدی سه برابر بیشتر از حافظ باشد.
درونگرا بودن حافظ و برونگرا بودن سعدی نیز دلیل دیگری بر توجه بیشتر سعدی به انتقادات سیاسی در قالب معشوق است. دلیل دیگر اینکه حافظ در سخن خود ابیاتی را مستقلاً به مسایل سیاسی و اجتماعی اختصاص داده است و این امر در غزلیات سعدی مشهود نیست.
به نظر میرسد که تشبیه معشوق به پادشاه و سپس انتقاد از رفتار نادرست و پادشاهگونهی او در غزلیات سعدی دارای طرح آگاهانهتر از حافظ و دیگر شاعران باشد.
سعدی در اغلب موارد واژگانی مثل«خلق»، «بیچارگان»، «مسکینان»، «بندگان»،«خدم» و … را به جای عاشقان به کار میبرد و رفتار نادرست معشوق را به علت پادشاه بودنش میداند: «سری به صحبت بیچارگان فروآور»(691/7)؛ «روا بود که چنین بیحساب دل ببری/ مکن که مظلمهی خلق را جزایی هست»(12/2)؛ «که خون خلق بریزی مکن که کس نکند»(290/5)؛ «خلقی اندر طلبت غرقهی دریای غمند»(482/2)؛ «گفتی نظر خطاست، تو دل میبری رواست؟/ خود کرده جرم و خلق گنهکار میکنی»(38/5)؛ «گرت آرزوی آن است که خون خلق ریزی/ چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفدت/ تو امیر ملک حسنی…»(447/5-4)؛ «آن چشم مست…/ قصد هلاک مردم هشیار میکند»(678/2)؛ «بندگان را نه گزیر است ز حکمت نه گریز/ چه کنند ار بنوازی و برانی خدمند»(482/6)؛ «آستین از چنگ مسکینان گرفتم در کشد»(142/5)؛ «چندان که خواهی ناز کن چون پادشاهان بر خدم»(234/5). این واژگان در حافظ به کار نرفته است.
سعدی و حافظ عامل ایجاد مانع را خود معشوق معرفی کردهاند. سعدی واژهی دست را در کنار معشوق و به عنوان عامل ایجاد مانع به کار برده و حافظ آن را به کار نبرده است: «وانگه ز دست عشق تو چندین جفا که برد»(522/2)؛ «گر تیغ زند به دست سیمین»(358/9)؛ «گر سر بنهد ور ننهد دست تو بالاست»(30/12)؛ «دست بالای عشق زور آورد»(170/5)؛ «فریاد من از دست غمت عیب نباشد»(30/7)؛ «از دست کمانمهرهی ابروی تو در شهر»(82/6)؛ «به کجا روم ز دستت که نمیدهی مجالی»(146/1)؛ «ضرورت است بلا دیدن و جفا بردن/ ز دست آنکه ندارد به حسن همتایی»(314/4) و … دست به معنای مسند و در شمار واژگان سیاسی و حکومتی نیز است. لغتنامهها «مسند» را دومین معنای واژهی دست بعد از عضو بدن ذکر کردهاند(معین، 1360: ذیل واژه). در بیت زیر نیز مستقیماً وصال با دلبر را جزو حوزهی «منصب و مال» بهشمار میآورد:
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی(395/1).
واژهی «فتنه» نیز در حوزهی واژگان حکومتی است که سعدی به استفاده از آن در حوزهی عشق علاقه دارد. در یک چهارم غزلیات سعدی این واژه بیست مرتبه و در یک چهارم غزلیات حافظ سه مرتبه (22/2، 210/4 و 258/6) به کار رفته است. حافظ اغلب از فتنهی زمانه سخن میگوید:«فتنه میبارد از این سقف مقرنس…»(373/10). سعدی فتنه را فقط در مورد معشوق به کار میبرد. دربارهی زمانه به ظاهر میگوید: «نماند فتنه در ایام شاه…»(446/11) و سپس معشوق را با شیوهی استثنا «فتنهی پارس»(666/8) مینامد. او مفهوم عاشق را نیز با واژهی فتنه بیان میکند؛ اما از بافت کلام پیداست که واژهی فتنه در مقایسه با واژهی عاشق بار معنایی منفی دارد: «من چنان عاشق رویت که ز خود بی خبرم/ تو چنان فتنهی خویشی که ز ما بیخبری»(334/2) و یا فتنه را در کنار سامری بهکار میبرد:«فتنهی سامریاش در دهن شور انگیز…»(478/6). معشوق را سبب فتنه دانستن و حتی فتنه نامیدن او نیز تجلی دیگری از استعارهی معشوق به منزلهی پادشاهی است:
تو خود چه فتنهای که به چشمان نیمهمست قصـد هلاک مــردم هشیار مـیکنی(38/3).
ایدون که مـینـمـایـد در روزگـــار حسنت بس فتنهها بزاید تو فتنه از که زادی(226/5).
در ابیات 30/1، 106/9، 158/4، 190/3، 258/2، 318/1، 374/6، 390/7، 422/5، 438/4، 470/3، 622/6، 656/3، 706/9 نیز واژهی فتنه به کار رفته است. در یک چهارم از غزلیات حافظ و ابیات دارای طرحوارهی قدرتی در یک بیت به داستان فرهاد اشاره دارد: «جهان پیر است و بیبنیاد از آن فرهادکش فریاد»(354/3)؛ اما در یک چهارم از غزلیات سعدی در هشت بیت، این سخن مطرح شده که موانع راه عشق، کسی چون فرهاد را از سر راه بر میدارد. مجنون نیز در راه عشق جان باخته؛ اما در حوزهی طرحوارهی قدرتی داستان او مورد استفاده سعدی قرار نگرفته است، چون کشندهی فرهاد نه عشق و معشوق که پادشاه خسروپرویز بوده است:
احتمال نیش کردن واجب است از بهر نوش
حمل کوه بیستــون بر یـاد شیرین بار نیست(134/9).
عشق لب شیرینت بـاری بکشـد سـعـدی
فرهاد چنین کشته است آن شوخ به شیرینی(222/8).
مرا که قوت کاهی نه کی دهــــد زنهار بلای عشق کــــه فـرهاد کوهکن بکشد(546/5).
فـــرهاد را چـو بر رخ شیرین نظر فتاد دودش بـه ســر برآمد و از پــای در فتاد(630/1).
چو خسرو از لب شیرین نمیبرد مقصود قیاس کن که به فرهاد کوهکن چه رسد (434/9).
فرهـــادوارم از لب شـیریم گریز نیست گــر کــوه محنتم بـه مثل بیستون شود(562/4).

مطلب مرتبط :   منابع پایان نامه درمورد بهزیستی روانشناختی

Close Menu