مقاله رایگان با موضوع سرعت در تغییر

مقاله رایگان با موضوع سرعت در تغییر

دانلود پایان نامه

در غزلیات حافظ آینه با خدا مرتبط است. این واژه در ابیاتی بهکاررفته که جنبهی عرفانی آن بسیار قوی است و یا اگر استعاره از چهرهی معشوق زمینی قرارگرفته باز هم تأکید بر تجلی حسن الهی است : «بدین دو دیدهی حیران من هزار افسوس/ که با دو آینه رویش عیان نمیبینم»(358/5)؛ «جلوهگاه رخ او دیدهی من تنها نیست/ ماه و خورشید همین آینه میگردانند»(193/3)؛ «روی جانان طلبی آینه را قابل ساز»(485/6)؛ «حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد…»(111/2)؛ «عکس روی تو چو در آینهی جام افتاد»(111/1)؛ «به پیش آینهی دل هرآنچه میدارم/ به جز خیال جمالش نمینماید باز»(261/4)؛ « نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه و مهر/ نهادم آینهها در مقابل رخ دوست»(58/2)؛ «روی تو مگر آینهی لطف الهی است»(69/3)؛ «در روی خود تفرج صنع خدای کن/ کهآیینهی خداینما میفرستمت»(90/7).  

تشبیه دل به آینه در یک چهارم غزلیات سعدی حتی یک مورد هم دیده نشد. در کل غزلیات نیز آینه یا کاربرد بلاغی ندارد و یا درخشندگی چهرهی معشوق را توصیف میکند:
آیینهای طلب کن تا خویشتن ببینی وز حسن خود بماند انگشت در دهانت(88/2)
آیــنهای پیش آفتاب نهــاده است بر در آن خیمه یا شعاع جبین است؟ (153/2).
بنابراین آینه در سخن سعدی به خاطر انعکاس زیبایی معشوق زمینی (=وقایع و امور دنیوی) اعتبار مییابد؛ اما در شعر حافظ آینه استعاره از دل پدیدههای نظیر آن است و به خاطر تجلی مشاهدات غیبی اعتبار پیدا میکند. به عبارت دیگر، آینه در غزلیات سعدی، به خاطر انعکاس عالم خارج، واقعیتنماست و آینه در سخن حافظ، به خاطر انعکاس عالم درون، فراواقعیتنما. این نکته انفسی بودن فضای دل در سخن حافظ را تأیید میکند.
6)دل و آتش
سعدی نگاهی منفی به آتش دارد:«به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت/ هنوز جهل مصور که کیمیایی هست»(102/7) و در یک چهارم غزلیاتش چند مورد آتش را مرتبط با دل به کار برده است که مفهوم منفی غم و رنج را به کمک آن بیان میکند:«سودا مبر که آتش غم در دل تو نیست»(422/5)؛ «بی تو گر باد صبا میزندم بر دل ریش/ همچنان است که آتش که به حراق آید»(166/8)؛ «آتشی دارم که میسوزد وجود/ چون بر آن باد صبایی میزند»(114/3)؛ «برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشم/ چون مجمری پرآتشم…»(686/4) و بر خلاف حافظ که «آتشی که نمیرد» را «همیشه»در دل جای داده(22/8)؛ سعدی خواستار خاموشی آتش است:«گفتم بزنم بر آتش آبی / وین آتش دل نه جای آب است»(578/8). حافظ گرایش زیادی به عنصر آتش دارد و در موارد زیادی ازمفهوم انتزاعی «عشق»، با عباراتی چون«آتش دل»(82/3، 242/7، 334/3، 294/11)، «دل سوخته»(182/8)، سوز نهانی درون پیرهن(342/6)، «صابر بودن دل و آه نزدن در آتش سودا»(70/7)، «سوز درون»(285/5)، «داغ»در دل(330/2) و «سینهای پر از آتش»(466/3) سخن میگوید. علاوهبر این در کل غزلیات نیز مواردی مثل «آتش مهر»(17/2 و 382/4)، اتش نهفته در سینه(87/3)، «آتش درون» (233/2 و 437/7) و «آتش محبت»(405/3) را مطرح میکند.
آتش تنها پدیدهای است که میتواند دو گونه اعتبار بیابد: خیر و شر، راحت و عذاب، وسیلهی طبخ و فتنه، آسایشدهنده و بیمدهنده و وسیلهای که از آن برای تمییز حق از باطل استفاده میشود(باشلار، 1378: 70-68). در فرهنگ و ادب فارسی نیز برای بیان مفاهیم متضاد از آن استفاده شده است. از یک طرف ویژگیهای منفی چون خشم، شهوت، غرور، حرص و آز، کفر، نفاق، حسد، جهل، بغض و کینه به آن تشبیه میشود(ستاری، 1372: 46 و امامی، 1389: 4) و از طرف دیگرنماد عشق الهی و معرفت شهودی قرار میگیرد(ژان، 1384: 60). در قرآن نیز آتش چهرهی دوگانهای دارد: هم شیطان و جهنم از جنس آتشاند و هم خداوند در قالب آتش بر موسی(ع) متجلی شد.
بنابراین، در ابیات مختلف گاه آتش ظرفی است که دل در آن قرارمیگیرد و گاه دل ظرفی است که آتش در آن وجود دارد. در هر دو مورد، آتش حوزهی مبدأ برای مفهوم عشق و غم محسوب میشود. آتش ویژگیهایی دارد که آن را در حوزهی عشق عرفانی و نیز فضای انفسی قرار میدهد:
آتش به دو نوع بیرونی و درونی تقسیم میشود. آتش بیرونی«مکانیکی است و تباهی آور و ویران کننده و آتش درونی مینوی است و کمالبخش و بارورساز و پختگیافزای»(باشلار، 1378: 182). چند مورد کاربرد آتش که از سعدی ذکر شد، نوع اول و آتشی که حافظ در دل جای داده است، از نوع دوم میباشد.
تشبیه عشق به آتش به آن جنبهی عرفانی، الهی و انفسی میدهد. در دیدگاه عرفانی «آتش برادرِ نفس ناطقه و خلیفهی خداوند است، چون آتش مانند نفس ناطقه همواره طالب مرتبهی اعلی است و عالم را روشن میکند»(ستاری، 1372: 46). آتش «از آن عالم علوی است و به اکراه وی را بدین عالم آوردهاند. آفریدگار از بهر منافع بندگان وی را در جمادات محبوس کرده و در هر چه آویزد وی را نیست کند تا چون خلاص یابد قصد مرکز علوی کند»(باشلار، 1378: 68، پاورقی مترجم به نقل از عجایبالمخلوقات).در اصطلاح عارفان «رمز دوگانهای ازقهر و محبت الهی است. هم فانیکنندهی غیر و هم سرچشمهی نور است»(کزازی و دیگران، 1390: 26).
«آتش … در میان تمام پدیدههای هستی از جایگاه ایده؛ یعنی سیمای بدون تنوارگی یا چهرهی بدون پیکره برخوردار است»(نقوی، 1387: 37) و این ویژگی با رویکرد انفسی به عشق تناسب دارد.
دیگر ویژگیهای آتش مثل مافوق جاندار بودن(به نهایت درجه زنده بودن)،قدرت ذاتی (اثر بخشی در ذات آن نهفته است)، سرعت در تغییرو حرکت به سمت بالا(باشلار، 1378: 67 و 79 و 181) بیشتر با عشق الهی و انفسی سازگار است. به عنوان نمونه سرعت در تغییر در عرفان ویژگی دل نیز میباشد: «دل مؤمن در ساعتی هفتاد بار بگردد و دل منافق هفتاد سال بر یک حال بماند»(گوهرین، 1388: 242 به نقل از جنید).
7) دل و غم
حجم دل بیش از هر چیز مظروف غم را در خود جای داده است که این غم نیز اغلب مرتبط با حوزهی عشق است. غم اینگونه تعریف شده که «درک فاصلهی بین آنچه هست و آنچه باید باشد، تنشی را به آدمی تحمیل میکند که از نتایج قطعی آن فرایندی به نام غم است»(محمدحسینزاده و عارفی، 1388: 79).
غم و عشق و دل ارتباط تنگاتنگی باهم دارند. به قول سهروردی حزن وکیل درِ عشق است؛ زیرا حزن و اندوه میتواند آیینهی دل را صاف کند(برزگر خالقی، 1372: 28). هم در آثار ادبی و هم فرهنگ عامیانه، مفهوم غم بیش از شادی به چشم میخورد. «غم جایگاه نمادین و مهمی در زندگی ایرانیان دارد. مراسم و آیینهای فرهنگی و مذهبی، این فرصت را فراهم میکند تا غم در فضایی با بار عاطفی مثبت نشان داده شود»(شریفیان، 1391: 119). در یک پژوهش، 125 نمونه ازاصطلاحات عامیانهی مرتبط با شادی و غم بررسی شد که 81 نمونه به استعارهی غم و 44 مورد به استعارهی شادی مربوط میشد(ملکیان و ساسانی، 1392: 118). در زبان فارسی مفهوم انتزاعی غم با کنش خوردن(در اصطلاح غم خوردن) بیان میشود که فعالیتی پرتکرار و مورد نیاز است(کریمی و علامی، 1392: 156).
هرچند غم پدیدهای مشترک میان انسانهاست؛ اما «نوع نگاه و بینشی که آدمی نسبت به خود و هستی و وقایع آن دارد، زمینهساز پیدایش آن است»(صادقی حسنآبادی، 1386: 77). دربارهی علت غم و اندوه هشت مورد را ذکر کردهاند:1.گناه 2.جدایی از امر قدسی 3. تعلق خاطر 4. ناهماهنگی با قانون و نظم طبیعت 5. نابهسامانی ذهنی و روانی 6. محرومیت از حقوق بشر 7.محرومیت از منابع طبیعی 8. اینجایی و اکنونی نزیستن»(ملکیان، 1383: 68-52). به نظر میرسد در همهی انواع غمها یکی از سه گزینه حضور دارد:1.من: انسان غمگین میشود، چون خود را در معرض آسیب میبیند. 2.دیگری: انسان غمگین میشود چون دیگری را در معرض آسیب میبیند و 3.خدا: غم به خاطر خدا عارض میشود. در کتب صوفیه غم «غلبات احوال معشوق بر عاشق» تعریف شده است(برزگر خالقی،1372: 28).«چون بنده بشناخت که معبود او از جنس او نیست، اندوه وی دراز گردد»(هجویری،1387: 603).
با این مقدمه غم را نیز چون فضای حاکم بر دل میتوان به دو نوع آفاقی(= غم با محوریت من و دیگری)و انفسی(= غم با محوریت خدا) تقسیم کرد. غم سعدی در حوزهی غم آفاقی جای میگیرد؛ اما حافظ هم از غم آفاقی سخن میگوید و هم از غم انفسی. ویژگیهای زیر را میتوان برای غم سعدی و حافظ برشمرد:
1)غم آفاقی سعدی آشکار است:«گفتم که مگر نهان بماند/ آنچه از غم توست در دل من/ هرجا که حکایتی و جمعی است/ هنگامهی توست و محفل من»(358/7و8) و «رنگ رویم غم دل با همگان میگوید/ فاش کرد آنچه ز بیگانه همی بنهفتم»(98/4). غم انفسی حافظ، پنهان است. حافظ آن را یک راز- که موجودیت آن، در مخفی بودنش است- معرفی میکند:«غم حبیب نهان به ز گفتوگوی رقیب/ که نیست سینهی ارباب کینه محرم راز»(258/3).
2) در غم آفاقی تکیه بر بیرون است و راه کاستن غم آن است که فرد عوامل ایجاد آن را ازبین ببرد و محیط بیرون را مطابق خواست خود تغییر دهد: سعدی غم واندوه خود را ناشی از آن میداند که دیگری غمخوار او نیست: «غم دل با تو نگویم که تو در راحت نفس/ نشناسی که جگرسوختگان در المند»(482/9)؛ اما غم انفسی تکیه بر درون دارد و فرد سعی میکند خود و عالم درون خود را با دنیای بیرون سازگار نماید:«غمخوار خویش باش غم روزگار چیست؟»(65/3).
3)غم آفاقی سعدی آنی و کوتاه مدت است چون به معشوق زمینی مربوط میشود؛ با حضور معشوق به پایان میرسد:«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»(154/8)؛ غم آفاقی حافظ «همه در سایهی گیسوی نگار آخر میشود»(166/5)، اما غم انفسی او چون«گنج در دل ویرانه مقیم»میماند(46/7).
4) غم آفاقی سعدی و حافظ درمانپذیر و گریزپذیر است:«روی تو ببرد از دل ما هر غم رویی»(490/1). حافظ این نوع غم را به گیاه تشبیه میکند که فاقد اختیار است و از بین بردن آن راحتتر از موجود زنده است:«نوش کن جام شراب یک منی/ تا بدان بیخ غم از دل برکنی»(478/1)؛ اما غم انفسی درمان ناپذیر و گریزناپذیر است. این نوع غم به انسان تشبیه شده است که وارد دل شده و خارج نمیشود:«خرابتر ز دل من غم تو جای نیافت/ که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول»(306/6).
5) غم آفاقی با شادی در تناقض است:«چگونه شاد شود اندرون غمگینم…»(54/8) اما غم انفسی با شادی تناقضی ندارد:«چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد/ ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم»(368/8)؛«گر دیگران به عیش و طرب خرم اند و شاد/ ما را غم نگار بود مایهی سرور»(254/4). در عرفان هرچه غم به امور آفاقیتر تعلق داشته باشد ناپسندتر است و باید با آن مبارزه کرد. با غلبه بر غمهای آفاقی، مرحله به مرحله روح وسعت مییابد و دیگر دستخوش غم مرتبهی پایین یا غمهای آفاقی نمیشود. در واقع میتوان برای غم سیری از آفاقی به سمت انفسی شدن قائل شد. بنابراین دل به خاطر غلبه بر غم مرتبهی پایینتر یا آفاقیتر شاد است و به خاطر حصول غم مرتبهی بالاتر غمگین. پس عبارت متناقضنمای غم در دل شاد وصف سالکی است که با از بین بردن غم مرتبهی پایینتر به کسب مرتبه بالاتر غم توفیق مییابد.
4-1-4. سخن آخر

مطلب مرتبط :   دانلود پایان نامه ارشد درمورد یعامل المکلف بنقیض مقصوده

Close Menu