مقاله رایگان با موضوع زبان عامیانه

مقاله رایگان با موضوع زبان عامیانه

دانلود پایان نامه

 

آن چیزی که از «از دست میرود» و ازحوزهی قدرت خارج میشود، مربوط به وجود خود عاشق است، مثل «اختیار من»، «سرسعدی»، «وجود ضعیف» و … چون در فرهنگ عشق، واژهی عاشق با فداکاری معنا مییابد. او باید وجود خود را فدای معشوق کند و حتی مالک خودش هم نباشد.
در تمام موارد ترکیب «از دست رفتن» به کار رفته است نه «از دست دادن» که بیانگر نوعی جبرگرایی در حوزهی عشق است. بنابراین، عاشق هم در عاشق شدن، هم در عشقورزی و هم در قبال معشوق هیچ قدرت و اختیاری حتی بر وجود خود ندارد.
مفهوم «نداشتن قدرت»، از طریق طرحوارهی مبدأ و با فعل «رفتن» و حرف اضافه«از» بیان میشود. چیزی از مبدأ رفت، یعنی قبلاً در آنجا بود. این نکته بیانگر نارضایتی از وضعیت موجود است و نیز میتوان آن را شکل ضعیفتر از نوستالژی دانست که بیانگر رنج و حسرت عاشق نسبت به ایام گذشته ـ زمان قبل از عاشق شدن ـ میباشد.
2)در قسمت قبل که مفهوم نابودی مطرح شده بود؛ مبدأ به عاشق مربوط میشد. اما «علت به وجود آمدن» و «منشأ اعمال» اگر مربوط به مفهومی منفی باشد ؛ مبدأ آن عاشق است و اگر مفهومی مثبت مد نظر باشد از مبدأ معشوق سرچشمه میگیرد.
3)در غزلیات سعدی و حافظ خود وجود عاشق به طور کلی یا اعضای بدن او به ویژه سر و چشم بهعنوان مسیر حرکت در نظر گرفته شدهاند: «که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست»(58/1) و «که بر دو دیدهی ما حکم او روان بودی»(442/7).این میتواند بیانگر این نکته باشد که فرد باید راه رسیدن به خواستههایش را در خود بجوید؛ یعنی خود پلی برای رسیدن به مطلوب شود. درزبان فارسی نیز واژهی سر در معانی استعاری متعددی بهکار میرود. همانگونه که عضو سر از مهمترین اعضای بدن است، در زبان نیز به تبع آن دارای اهمیت و کاربرد زیادی است. درمقالهای که تحلیل آماری از ناماندامها در ضربالمثلهای فارسی صورت گرفت، اصطلاحات حاوی«سر» و «چشم» به ترتیب بالاترین بسامد را به خود اختصاص دادند(زاهدی، 1390: 5).
سر در این ابیات برای بیان چندین مفهوم انتزاعی مسیر حرکت تلقی شده است:
فداکاری تا پای جان: دانش قراردادی به ما میگوید که هنگام مجازات یک محکوم در قدیم معمولاً سر وی زده میشد. از این رو «سر» مظهر زندگی قرار میگیرد(گلفام و ممسنی،1387: 101): «بسیار سر که در سر مهر و وفا رود»(سعدی،270/2).
احساسات: دانش قرار دادی به ما میگوید که هرگاه کسی عصبانی یا به نوعی دچار احساسات شدید میشود، حرارت بدنش بالا میرود و این حرارت بیشتر در قسمت بالای بدن حس میشود. برای همین «سر» مظهر احساسات قرار میگیرد(همان:102): «آتشی بر سرم از داغ جدایی میرفت»(سعدی، 98/7).
احترام: کاربرد اصطلاحات «بالای سر» و «به روی چشم» در زبان عامیانه نشان میدهد که سر و چشم در زبان فارسی در معنای استعاری احترام به کار میروند. شاید به این دلیل که سر مهمترین و حساسترین و به تبع آن عزیزترین عضو برای زندگی انسان است ویا اینکه در بالاترین نقطهی بدن جای دارد: «چرا نه بر سر و چشم ما گذر دارد؟»(سعدی، 326/8).
4) در غزلیات سعدی و حافظ اضافههای تشبیهی با واژههای «راه» و «طریق»ساخته شده است که در حوزهی طرحوارهی مسیر قرار میگیرند. بسامد کاربرد این واژه در حافظ(118مرتبه) بیشتر از سعدی(80 مرتبه) است(صدیقیان، 1387 و صدیقیان و میرعابدینی، 1366: ذیل راه). تفاوت دیگر آن است که حافظ برای حوزهی مقصد عشق واژهی راه را مبدأ قرار میدهد؛ اما در غزلیات سعدی حوزهی مقصد متنوع و متعدد است: «راه نومیدی»(46/5)، «راه سودا»(598/5)، «طریق وفا»(366/9)، «طریق مصلحت»(46/7)، «راه عقل»(246/11) و …
حافظ بیشتر از سعدی از«راه عشق» سخن میگوید و به توصیف سختیهای آن میپردازد. استعارهی راه بر این نکته تأکید میورزد که عشق صرفاً مقولهای قلبی نیست؛ بلکه در عمل جلوهگر میشود: «سعی نابرده در این راه به جایی نرسی»(250/6).
از نظر حافظ در این راه خطرهاست و مجنون بودن شرط اول قدم محسوب میشود(458/3)؛ وسوسهی اهریمن نیز بسیار است(398/2)؛ قاطعان طریق هم در کمیناند(298/4)؛ روندگان آن ره بلا را طی میکنند اما از نشیب و فراز آن غمی به دل راه نمیدهند(258/2) و مثل جادههای معمولی نیاز به راهنما و کوکب هدایت دارند(94/6).
این راه برخلاف راههای معمولی ویژگیهای نامعقولی دارد: بیماری بهتر از تندرستی بهکار میآید(434/3)؛ هر شبنمی به صد بحر آتشین تبدیل میشود(126/3)؛ مرحلهی قرب و بعد وجود ندارد(90/3)؛ سختیهای آن با مرگ پایان نمییابد، بلکه در آن سوی فنا هم صد خطر هست(314/5) و مهمتر اینکه هر راهی مقصدی دارد؛ اما راه عشقی که حافظ از آن سخن میگوید کران ندرد(126/6) و نهایتی برای آن نمیتوان صورت بست(94/9). از نظر حافظ در عشق حدی برای توقف پیشبینی نشده است؛ برای همین در آن رکود اندیشه و عمل موضوعیت نخواهد داشت و رفتن در این راه برای همهی نسلها، همهی زمانها و مکانها، تازگی و طراوت خود را حفظ خواهد کرد و سرانجام اینکه از نظر حافظ عاقبت کار در این راه محمود است(334/8).
5)مقصد هم در غزلیات حافظ و هم در غزلیات سعدی به معشوق تعلق دارد. سعدی میگوید: «تا دل به تو پیوستم راه همه بر بستم» (390/7) و حافظ میگوید: «دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد»(170/8). گاهی از نرسیدن به این مقصد سخن میگویند و گاهی این رسیدن مشروط است؛ سعدی: «ما را که ره دهد به سراپردهی وصال» (138/2)؛ «گردنان را به سرانگشت قبولت ره نیست»(534/7). حافظ:«به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم»(322/2)؛ «گر دست رسد در سر زلفین تو بازم»(334/1).
به همان اندازه که حافظ بر روی مسیر و سختیهای راه تمرکز میکند، سعدی به توصیف مقصد آن راه که معشوق است میپردازد. سعدی حتی موقع سخن گفتن از مسیر به پایان آن نظر دارد: «سعدی این ره مشکل افتادهاست در دریای عشق»(538/7) مصرع دوم بیانگر آن است که سعدی دغدغهی پایان رساندن را در سر دارد: «اول آخر در صبوری اندکی پایاب داشت»(538/7) و یا میگوید:«این ره که تو میروی سراب است»(578/28) که در واقع از پایان راه میگوید و در مصرع قبل نیز از رفتن در این راه که مقصدش مطلوب نیست و یا حاصلی ندارد، برحذر میدارد: «ای تشنه به خیره چند پویی؟». اگر معشوق را نماد هدف به طور کلی بدانیم، این امر میتواند بیانگر کامیابی سعدی و ناکامی حافظ در زندگی فردی و اجتماعی باشد.
سعدی در توصیف مقصد میگوید که مقصد عاشق -معشوق- باعث تغییر ماهیت مسافر خود –عاشق- میشود و قارون را به گدا تبدیل میکند(270/9)؛ هر کس که به این مقصد برسد امیدی نیست که دیگر به عقل باز آید(450/1)؛ چون این مقصد جایی است که عقول را حیران میکند(250/2)؛ اندیشه دانا به این مقصد راهی ندارد(118/5). این مقصد نه تنها در کوچهی بن بست واقع شده: «خواستم تا نظری بنگرم و باز آیم /گفت از این کوچهی ما راه بهدر مینرود»(666/6)؛ بلکه اصلاً «دراعتقاد سعدی نیست / که در جهان به جزاز کوی دوست جایی هست»(102/9):
که نیست در همه عالم به اتفاق امروز جز آستانهی او مقصدی و مأوایی(314/11).
و نیز ابیات 334/5-154/3-434/2-4/7.
حافظ فعل رسیدن را اغلب در وجه منفی به کار میبرد، یعنی از نرسیدن به معشوق میگوید:«بدان کمر نرسددست هر گدا…»(290/8)؛ «… در این راه به جایی نرسی»(250/6)؛ «اگرچه موی میانت به چون منی نرسد»(298/6)؛ «به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم»(322/2)؛ «به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق»(298/7)؛ «اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد»(23/4) و سعدی نرسیدن به مقصد را به گونهای با رسیدن درهم میآمیزد. او میگوید: «هرگز نبردهام به خرابات عشق راه»(14/1) و در ادامه میآفزاید که «امروز آرزوی تو درداد ساغری» و یا میگوید: «گردنان را به سرانگشت قبولت ره نیست»(534/8) و در ادامه میگوید: «چون قلم هستی خود را سر از آن اندازم» که نتیجهی آن راهیابی است.
6)همانگونه که در قسمت قبل گفته شد فعل «آمدن از» در غزلیات سعدی بیشتر از حافظ به کار رفته است. کاربرد این فعل نشان میدهد که آمدن بر اختیار و در مقابل رفتن بر جبرگرایی دلالت دارد. سعدی میگوید:«تا بدین غایت که رفت{= حرکت زمان که اجباری است}از من نیامد هیچکار»{=اعمال انسان که اختیاری است}(46/1). سعدی در مقابل خداوند خود را مسؤول اعمال میداند و برای بیان آن از فعل آمدن استفاده میکند، اما وقتی سخن از کوتاهی در برابر معشوق باشد، جبرگرا میشود و از فعل رفتن بهره میگیرد: «چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی»(702/6)، مصرع دوم تأییدی بر این ادعاست: «جنایت از طرف ماست یا تو بدخویی؟» که معنی ثانوی این جملهی پرسشی همان بدخویی معشوق است. سعدی میگوید:«من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت»(190/11)، چون مرگ اجباری است از فعل رفتن استفاده کرده است. در مصرع دوم میگوید: «هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم» که برای سخنان خود که اختیاری است از فعل آمدن استفاده کرده است. بیت «من از این باز نیایم که گرفتم در پیش{=اختیار}/ اگرم میرود از پیش وگر مینرود{=جبر}»(666/5). حافظ نیز در مصرع «الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد»(354/2) به خاطر ناگزیر بودن این فراموشی و بی تقصیر دانستن معشوق از فعل رفتن استفاده کرده است. او تقصیر در فراموشی را با فعل بردن بیان میکند:«محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد برد»(178/4). البته هر دو فعل برای بیان گذر زمان که مفهوم جبر ویژگی ذاتی آن میباشد، به کار رفته است، با این تفاوت که رفتن جنبهی منفی دارد و آمدن جنبهی مثبت. غالباً بهار با فعل آمدن و زمستان با فعل رفتن همراه است: «ای گل خوشبوی اگر صد قرن باز آید بهار…»(370/8)؛ «برخیز که میرود زمستان»(238/1).
7)در غزلیات حافظ کاربرد صفت اشاره «این» برای مسیر- که عاشق در آن قرار دارد- و «آن» برای مقصد- که معمولاً متعلق به معشوق است- جلب توجه میکند: «سعی نابرده در این راه…»(250/6)؛ «محمود بود عاقبت کار در این راه»(334/8)؛ «چشم من در ره این قافلهی راه بماند»(174/6)؛ «… کاین ره کران ندارد»(126/3)؛ «زنهار از این بیابان، وین راه بینهایت»(94/7)؛ «در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود»(94/6)؛ «هر شبنمی در این ره…»(126/3)؛ «نالهها کرد در این کوه…»(138/4)؛ «که از این راه بشد یار…»(138/8) و «صبا بگو که چها بر سرم در این غم عشق…»(242/7). مقصد و به طور کلی معشوق با صفت آن همراه است: «بدان کمر نرسد…»(290/8)؛ «به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق»(298/7)؛ «عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد…»(70/5)؛ «ما بدان مقصد عالی…»(138/4)؛ «خواهم شدن به میکده../ …خلاص من آنجا مگر شود»(226/3)؛ «روم به گلشن رضوان که مرغ آنچمنم»(342/4). در زلیات سعدی «این» و «آن» به اندازهی حافظ بهکار نرفته است، اما معشوق سعدی به قول حافظ «این دارد و آن نیز هم»(363/2): «زین امیران ملاحت…»(482/7)؛ «دست گدا به سیب زنخدان این گروه…»(494/7)؛ «کاین حوریان به ساحت دنیا رسیدهاند»(494/5)؛ «کاین حدیثی است که از وی نتوان باز آمد»(690/9)؛ روم آنجا که مرا محرم اسرار آنجاست»(614/5). آن یعنی اشاره به دور و کاربرد آن برای مقصدِ مرتبط با معشوق در غزلیات حافظ، دو مفهوم عدم دسترسی و احترام را در خود دارد. کاربرد این برای مسیر نیز «دال بر تعظیم موصوف است. تعظیم با صفت اشاره به نزدیک بدین سبب است که چیزی که در نظر کسی قدر و اهمیت داشته باشد، غالباً مورد توجه و عنایت او قرار میگیرد، مثل این است که به او نزدیک است»(باقری خلیلی و حقیقی، 1390: 86).
8)در بعضی از ابیات طرحوارههای مبدأ، مسیر و مقصد کارکرد بهگویانه دارد و برای حسن تعبیر به کار رفته است. حسن تعبیر یعنی«پردازش مفاهیم ناخوشایند، زشت، خشن و گستاخانه، در قالبی زیبا، خوشایند، پسندیده و دور از صراحت لهجه»( نوروزی و عباسزاده، 1389: 149) و یا «عبارت غیر مستقیم، مبهم و خوشایندی که جایگزین عبارت صریح و ناخوشایند میشود»( بدخشان و موسوی، 1393: 2). این امر در غزلیات حافظ بیشتر به چشم میخورد. به چند نمونه از این کارکرد طرحوارهی حرکتی اشاره میشود:
– مفهوم ناخوشایند قحط الرجال: «گویی ولیشناسان رفتند از این ولایت»(94/3).
– مفهوم نامطلوب درد بیدرمان: «هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت»(82/8).

مطلب مرتبط :   پایان نامه رایگان با موضوع پست مدرنیسم

Close Menu