مقاله رایگان با موضوع روابط اجتماعی

مقاله رایگان با موضوع روابط اجتماعی

دانلود پایان نامه

 

3-3-3-7. نفی قول به عادت
همانطور که در فصل دوم این پژوهش ذکر کردیم، اشاعره بالأخص غزالی مدعی هستند که نظریه‌ی ضرورت علّی فلسفی، مشکلات متعدد فلسفی و کلامی را در پی دارد. در واقع، آنها برای فرار از آن مشکلات، ضرورت علّی را انکار کرده‏ و به نظریه‌ی «عادت الله» روی آورده‏اند.
ابن‌رشد معتقد است که نظریه‌ی عادت اشاعره، نه تنها حلاّل مشکلات متوّهم نظریه‌ی ضرورت علّی نیست، بلکه از اساس نظریه‌ای موهوم و فریب دهنده است. بهترین دلیل فریب ‌دهندگی ‏این نظریه‌، آن است که در صورت پذیرش این نظریه، باید روابط واقعی میان موجودات را انکار کرد و این روابط را در حدّ روابط وضعی و قراردادی تنزّل داد؛ چون وقتی کسی مدعی شود که مثلاً میان آتش و حرارت هیچ رابطه‌ی ضروری وجود ندارد، بلکه صرفاً میان آنها اقتران مطلق وجود دارد، در آینده ممکن است آتش باشد و گرمای آن نباشد.
به بیان دیگر، با نفی رابطه‌ی ضروری میان اشیاء، همیشه امکان جابجایی مهره‏ها در روابط میان موجودات بدون اینکه محالی لازم آید وجود دارد و این همان چیزی است که در روابط وضعی و قراردادی میان اشیاء یا انسان‌ها وجود دارد؛ مثلاً با خواندن خطبه‌ی عقد دو نفر با هم همسر می‏شوند، با خواندن خطبه‌ی طلاق از یکدیگر جدا، و با خطبه‌ی عقد دیگر، با دیگری رابطه‌ی همسری برقرار می‏کنند و یا با روی کار آمدن فلان وزیر، فلانی متکفل پست خاص می‏شود و با تعویض او، فرد دیگری جای آن را می‏گیرد. بیان ابن‌رشد درباره‌ی این مطلب چنین است: العاده فهو لفظ مموه إذا حقّق لم یکن تحته معنی إلّا أنّه فعل وضعی مثل ما نقول: جرت عاده فلان ان‌ یفعل کذا و کذا یرید أنه یفعله فی الأکثر، و إن کان هذا، هکذا کانت الموجودات کلّها وضعیه … .
ابن‌رشد در تهافت التهافت سعی کرده ‌است که به تمام انتقادهای غزالی به فلاسفه پاسخ دهد. علاوه بر آن، برخی اصول و مبانی تفکر غزالی را نیز نقد و بررسی کند. یکی از مسائلی که ابن‌رشد در آن به غزالی حمله می‌کند، مسأله‌ی «عادت» است.
ابن‌رشد در نقد نظریه‌ی «عادت» می‌گوید برای ما مشخص نشده ‌است که مقصود غزالی و اشاعره از نظریه‌ی عادت چیست؟ و آنها با بیان این نظریه چه مقصدی را دنبال می‌کنند؟ اگر مقصودشان این است که اشیایی که ادّعا شده میان آنها رابطه‌ی ضروری وجود دارد، در واقع چنین رابطه‌ای میان آنها وجود ندارد و نفس درباره‌ی آنها حکمی ظنی کرده و توهم نموده که واقعاً میان آنها رابطه‌ی ضروری وجود دارد، حال آنکه رابطه‌ا‌ی وجود ندارد، این معنا مورد انکار فلاسفه نیست. اگر این معنا را عادت می‌نامند، باور به آن به اعتقاد ما جایز است، اما اگر این معنا را در نظر ندارند، شاید مرادشان از عادت یکی از سه معنای ذیل باشد؛ یعنی مقصود آنها عادت فاعل، موجودات و یا عادت ما در حکم درباره‌ی این موجودات است. بعد به بررسی این سه قول می‌پردازد و می‌گوید:
اوّلاً اگر مقصود آنها از عادت، عادت فاعل، یعنی خداوند باشد، این نظریه باطل است؛ زیرا محال است خداوند تبارک و تعالی واجد صفت عادت باشد؛ زیرا عادت ملکه‌ای است که فاعل کسب می‌کند و موجب می‌شود که در اکثر اوقات فعلی به صورت مکرر از او صادر شود. استناد چنین معنایی به خداوند با صریح آیات قرآن ناسازگار است. زیرا خداوند در قرآن می‌فرماید: « فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّـهِ تَبْدِیلًا وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّـهِ تَحْوِیلًا »؛ در سنت الهی هیچ تبدیل و تحویلی وجود ندارد.
ثانیاً اگر مقصودشان از عادت، عادت موجودات باشد، آن تنها درباره‌ی موجوداتی صادق است که واجد نفس هستند و موجوداتی که نفس ندارند، عادت درباره‌ی انها معنا ندارد و به جای عادت باید گفت که این موجودات دارای طبیعتی هستند که اموری را به صورت ضروری یا اکثری اقتضا می‌کند.
ثالثاً اگر از عادت معنای سومی اراده شود؛ یعنی مقصود این باشد که ما در حکم کردن بر این موجودات عادت پیدا کرده‌ایم، این امر در واقع مقتضای طبیعت عقل است و به دلیل همین خصوصیت، عقل، عقل شده است. فلاسفه عادت را به این معنا انکار نمی‌کنند.
سپس می‌افزاید اگر مقصود از عادت این باشد که معمولاً در عرف می‌گویند که فلانی عادت کرده که فلان کار را انجام دهد، در اینجا مقصودمان این است که او کار را در بیشتر اوقات انجام می‌دهد. این مسأله یک تالی فاسد بسیار مهمی را در بر دارد و آن این است که بر اساس این معنا باید رابطه‌ی میان همه‌ی موجودات رابطه‌ای وضعی و قراردادی باشد. همانگونه که در روابط اجتماعی و اقتصادی و … میان انسان‌ها قراردادهای خاصی وجود دارد که در جوامع مختلف متغیّر است و از یک رابطه‌ی قطعی و معین نمی‌توان سخن گفت. بر همین قیاس در روابط میان موجودات دیگر نیز نمی‌توان از روابط غیرقابل تغییر سخن گفت. نفی چنین رابطه‌ی قطعی و غیرقابل تغییر میان موجودات، بدین معناست که رابطه‌ی میان موجودات بر اساس حکمت استوار نیست. نفی رابطه‌ی حکیمانه میان موجودات، به معنای نفی انجام افعال حکیمانه‌ی حضرت حق است. در اینجا بخشی از کلام ابن‌رشد را نقل می‌کنیم:
… فما أدری ما یریدون باسم العاده، هل یریدون أنها عاده الفاعل؛ أو عاده الموجودات، أو عادتنا عند الحکم على هذه الموجودات؟ و محال أن یکون للّه تعالى عاده. فإن العاده ملکه یکتسبها الفاعل توجب تکرر الفعل منه على الأکثر، و اللّه عز و جل یقول: فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّهِ تَبْدِیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّهِ تَحْوِیلاً و إن أرادوا أنها عاده للموجودات، فالعاده لا تکون إلا لذی نفس، و إن کانت فی غیر ذی نفس فهی فی الحقیقه طبیعه، و هذا غیر ممکن؛ أعنی أن یکون للموجودات طبیعه تقتضی الشیء: إما ضروریاً و إما أکثریاً و إما أن تکون عاده لنا فی الحکم على الموجودات. فإن هذه العاده لیست شیئا أکثر من فعل العقل الذی یقتضیه طبعه و به صار العقل عقلا و لیس تنکر الفلاسفه مثل هذه العاده، فهو لفظ مموه إذا حقق لم یکن تحته معنى إلا أنه فعل وضعی مثل ما نقول: جرت عاده فلان أن یفعل کذا و کذا یرید أنه یفعله فی الأکثر، و إن کان هذا هکذا کانت الموجودات کلها وضعیه و لم یکن هنا لک حکمه أصلاً من قبلها ینسب إلى الفاعل أنه حکیم.
3-3-3-8. علیّت و تمایز اشیاء از یکدیگر
ابن‌رشد بر این باور است که نفی ضرورت علّی سبب می‌شود که اشیاء از یکدیگر قابل تمییز نباشند و همه، بسان شی‏ء واحد شوند؛ چون هر یک از اشیاء دارای ذات و صفات مخصوص به خود هستند و همین ذات [طبیعت] اقتضا می‏کند که افعال خاصی از اشیاء خاص صادر شود.
مثلاً آب دارای ذات و طبیعت خاصی است که این ذات و طبیعت سبب می‌شود ویژگی‌هایی از قبیل سرد بودن، بی‌رنگ بودن و سیّال بودن را داشته باشد. همین امر سبب جدایی آب از اشیای دیگر، مثل سنگ، چوب و آتش می‌شود. اگر هر یک از این اشیاء مثل سنگ، چوب، آب و … دارای ‏طبیعت‏ خاصی ‏نباشند، دیگر تمییز میان اشیاء برای انسان مقدور نیست و همه‌ی آنها شی‏ء واحدی می‌شدند. ابن‌رشد این نتیجه را چنین تقریر می‌کند:
و أیضاً فماذا یقولون فی الأسباب الذّاتیه لایفهم الموجود إلّا بضمّها. فإنّه من المعروف بنفسه أنَّ للأشیاء ذوات و صفات هی الّتی اقتضت الأفعال الخاصّه بموجود موجود هی الّتی من قبلها اختلفت ذوات الأشیاء و اسماؤها و حدودها. فلو لم یکن بموجود موجود فعل یخصّه، لم یکن له طبیعه تخصّه و لو لم یکن له طبیعه تخصّه لما کان له اسمٌ یخصّه و لا حدّ، و کانت الأشیاء کلّها بموجود موجود فعل یخصّه، لم یکن شیئاً واحداً و لا شیئاً واحداً … .
3-3-3-9. مجهول بالطبع ماندن اشیاء
به نظر ابن‌رشد، یکی از توالی فاسد فلسفی انکار رابطه‌ی ضروری میان علّت و معلول آن است که لازم می‏آید اشیاء، همیشه مجهول بالطبع باقی بمانند. چون علم یقینی در مورد یک شی‏ء آن است که آن را آنگونه که هست بشناسیم. اگر ویژگی‌های ثابتی در میان اشیاء وجود نداشته باشد، یا به بیان دیگر، اشیاء دارای طبیعتی ثابت نباشند و اگر خداوند خالق و مالک جهان هستی، اراده‌ی خویش را نسبت به موجودات هستی با سیاق ثابت و خاصی اعمال نکند و در هر لحظه، امکان تغییر تدبیر حضرت حق وجود داشته باشد، مثلاً تا امروز ما آب را به عنوان یک شی‏ء مایع، سرد و بی‌رنگ می‏شناختیم و سنگ را به عنوان یک شی‏ء جامد و بسیار سفت و سخت می‏شناختیم، اگر بر این باور نباشیم که این ویژگی‌ها، قابل استمرار است، بلکه به عکس معتقد باشیم که به علّت تغییر مشیّت حضرت حق [به عنوان فاعل]، ویژگی‌های اشیاء [بعنوان قابل] هر لحظه در معرض تغییر و تحول می‏باشند، دیگر، نمی‏توان از قانون ثابت در روابط میان اشیاء سخن گفت. بدین دلیل، حقیقت اشیاء همیشه برای ما مجهول باقی خواهد ماند.
ابن‌رشد این ادّعا را چنین تبیین می‌کند:
و ذلک أن العلم الیقینی هو معرفه الشیء على ما هو علیه، فإذا لم یکن فی الوجود إلا إمکان المتقابلین فی حق القابل و الفاعل فلیس هاهنا علم ثابت بشیء أصلا و لا طرفه عین إذا فرضنا الفاعل بهذه الصفه متسلطا على الموجودات مثل الملک الجائر، و له المثل الأعلى الذی لا یعتاض علیه شیء فی مملکته، و لا یعرف منه قانون یرجع إلیه و لا عاده، فإن أفعال هذا الملک یلزم أن تکون مجهوله بالطبع، و إذا وجد عنه فعل کان استمرار وجوده فی کل آن مجهولا بالطبع.
3-3-3-10. علیّت و نفی اتفاق
پذیرش رابطه‌ی ضروری بین علّت و معلول، نهایتاً منجر به نفی امکان و وجود اتفاق در جهان می‌شود. اشاعره برای جلوگیری از نفوذ نقص در قدرت حق تعالی، امکانِ اینکه اشیاء به گونه‌ای دیگر غیر از آنچه که هستند را پذیرفته‌اند. ولی در دیدگاه ابن‌رشد، در صورتیکه برای هر موجودی هر فعلی را جایز بدانیم، نظم و ترتیب موجود در جهان نفی شده و صفات مختصه‌ی اشیاء از بین خواهد رفت. چنانچه دقت در موجودات مختلف شود درک خواهیم نمود که اختلاف نام و نشان آنها بواسطه‌ی کار و فعل انها است. ابن‌رشد در تأکید این مطلب، در کتاب تلخیص مابعدالطبیعه چنین می‌نویسد که «یک شیء ممکن نیست نوع دیگر و یا به صفت دیگر باشد … »
ابن‌رشد با بیانی دیگر چنین می‌گوید: «… و ذلک أنه لیس یرى أحد أن فى المثلث قوّه على أن تکون زوایاه مساویه لأربع قوائم و إذا کان ذلک کذلک فالطبیعتان مختلفتان غایه الاختلاف ؛ و من قال: إن الضرورى ممکن، فقد قال بتغیر الحقائق، و لزمه ذلک فى رأیه هذا، أعنى ألا یکون ضروریا … »
هیچکس پیدا نمی‌شود که بگوید در مثلث قوه‌ای است که زوایایش مساوی چهار قائمه است. بنابراین دو صفت ضروری و امکان، کاملاً باهم اختلاف دارند. هر کس که بگوید ضروری ممکن است، قائل به تغییر حقایق شده و لازمه‌ی نظرش این است که ضروری، ضروری نباشد.
با این دیدگاه است که ابن‌رشد به ضرورت میان علل و معلولات در پدیده‌های طبیعی، اصرار می‌ورزد.

مطلب مرتبط :   پایان نامه ارشد رایگان حقوق : حقوق بشر

Close Menu