مقاله رایگان با موضوع تاریخ بیهقی

مقاله رایگان با موضوع تاریخ بیهقی

دانلود پایان نامه

 

2.دوم شخص مفرد: معمولاً در خطاب به پادشاه از صیغهی سوم شخص استفاده میشده است؛ اما سعدی در تعامل با معشوق پادشاهگونه تعمداً صیغهی دوم شخص و آن هم به شکل مفرد را به کار میگیرد. حتی در آوردن ضمیر «تو» برای معشوق اصرار دارد:«دامی نهادهای…»(38/2)؛ «خاطر عام بردهای، خون خواص خوردهای، ما همه صید کردهای، خود ز کمند جستهای»(150/2)؛ «… که به دشمنم سپاری/ تو به دست خویش….»(362/7) و …
3.استفاده از فعل به جای اسمسازی: اسمسازی فرآیندی است که طی آن، زمان فعل از دست میرود و بخشی از عبارت فعلی به صورت مؤکد در ابتدای عبارت اسمی قرار میگیرد و فاعل و اجزای دیگر جمله به آن ضمیمه میشوند(سلطانی، 1384: 203). به این شیوه «استعارهی دستوری»(فتوحی، 1390: 298) نیز گفته میشود.
در بیان مطلب به این شیوه«توجه از عاملین و مشارکین عمل به خود عمل و در بعضی از موارد به پذیرندهی عمل معطوف میگردد و ممکن است بدین ترتیب عامل عمل نیز ناشناخته بماند. از طرفی روابط پیچیدهای که بین اجزای جمله مثل «مهدی حسن را دیروز کشت» وجود دارد، با تبدیل شدن آن به «کشته شدن حسن»کلاً از بین میرود. تعبیر اسمی حاصل از فرآیند اسمسازی، میتواند نقش عامل یا پذیرندهی عمل را در جملهی جدید بازی کند که این خود موجب ابهام و پوشیدگی عمل میشود»(یارمحمدی، 1383: 145).
به خاطر این ویژگیها این شیوه برای بیان عملکرد منفی پادشاه کارایی دارد. در تاریخ بیهقی برای کمرنگ نشان دادن عملکرد منفی سلطان مسعود کاربرد گسترده ای دارد:«فرو گرفتنِ این امیر{= امیر یوسف}بدین بلق بود»(بیهقی، 1383: 398/2)؛ «سلطان مسعود را هیچ در دل نبود فروگرفتن غازی»(همان: 277/1)؛ «تا وی تدبیر کشتن و فروگرفتنِ او{= خوارزمشاه} کند»(همان: 456/2) و «این فروگرفتن وی{=اریاق}در بلخ…بود»(همان: 275/1).
در این شیوه تأکید از روی فاعل که همان پادشاه باشد برداشته میشود و جمله نیز حالت مؤدبانهتری به خود میگیرد؛ اما سعدی عملکرد منفی معشوق پادشاهگونه را با فعل بیان میکند نه با شیوهی اسمسازی. بیان مفهوم «کشتن»، به صورت فعل با فاعل معشوق در غزلیات سعدی از بسامد بالایی برخوردار است. حتی غزلی ده بیتی با ردیف «بکشد» وجود دارد:«مرا به عاقبت آن شوخ سیمتن بکشد/ چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد»(546/1) به چند مثال دیگر مرتبط با کشتن اشاره میشود: «…میکشد رقیبم»(178/8)؛ «به تیغ هجر بکشتی مرا و برگشتی»(702/4)؛ «بی جرم بکش…»(158/5)؛ «گر حکم کنی به جان سعدی»(698/10)؛ «گر فراقم نکشد…»(166/9)؛ «عشقِ… بکشد سعدی»(222/8)؛ «خون صاحبنظران ریختی …»(482/3) و …
4.وجه فعل:«تلقی گوینده دربارهی یک موضوع در وجه کلام وی مشخص میشود… وجهیت عبارت است از میزان قاطعیت گوینده در بیان یک گزاره که به طور ضمنی بهوسیلهی عناصر دستوری نشان داده میشود»(فتوحی،1390: 285)؛ با مطالعهی وجهیت، زاویهی نگاه نویسنده را به مخاطب درمییابیم و به چگونگی رابطهی قدرت میان نویسنده و مخاطب یعنی از پایین به بالا(درخواست، تمنا، تقاضا) یا از بالا به پایین (سفارش، فرمان، دستور) پی میبریم(همان: 295).
معمولاً در برخوردهای فرادست با فرودست افعال وجه امری و یا تأکیدی دارند و ضمایر جمع(فرادست) در برابر مفرد(فرودست) به کار میرود تا فرادستان به اهمیت جایگاه خود در برابر فرودستان اذعان داشته باشند و به آنها بقبولانند که باید حرفشنو باشند(قاسمزاده و گرجی، 1390: 48).
در سخن سعدی برعکس است؛ یعنی عاشقی که خود را فرودست شمرده، در خطاب به معشوق، از فعل و ضمایر مفرد(اغلب فعل امر و صیغهی دوم شخص مفرد)استفاده کرده است: «مکن که مظلمهی خلق را جزایی هست»(12/2)؛ «چون دل ببردی دین مبر، هوش از من مسکین مبر»(234/6)؛ «بی جرم بکش…/ بی شرع ببر…»(158/5)؛ «دامن ز پای برگیر…»(178/4)؛ «ای پادشاه سایه ز درویش وا مگیر»(110/5) و …
سعدی در شعر خود به ظاهر ادعا کرده:«سخنها دارم از دست تو در دل/ ولیکن در حضورت بیزبانم»(126/8) و یا «که را مجال سخن گفتن است به حضرت دوست/ مگر نسیم صبا کاین پیام بگذارد»(162/2)، اما با قاطعترین لحن از معشوق (=پادشاه) انتقاد میکند:
ندانمت که اجـازت نوشت و فتوا داد
اگـر نصـیب نبخشی نظر دریغ مدار
که خون خلق بریزی مکن که کس نکند(290/5).
شکر فروش چنین ظلم بـر مـگس نکند(290/6).
کاربرد وجه تأکیدی در سخن حافظ کمتر از سعدی است. او فعل دوم شخص را بیشتر در خطاب به خود و مخاطب عام شعری و کمتر برای معشوق بهکار برده است:«ذخیرهای بنه از رنگ و بوی فصل بهار»(430/2) {مخاطب عام}؛«به مأمنی رو و فرصت شمر…»(298/4){مخاطب عام}؛ « مبین به سیب زنخدان../ کجا همی روی ای دل…»(2/6){خطاب به دل خود}؛ «در زلف چون کمندش …»(94/4){سوم شخص برای معشوق}؛ «یا رب مگیرش ارچه دل چون کبوترم/ افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت»(78/2){سوم شخص برای معشوق}.
هرچند ضمیر دوم شخص، در نقش مضاف الیه، با مرجع معشوق پادشاهگونه و خشونت او به کار رفته است:«نه گل از دست غمت رست…»(450/4)؛ «ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاص»(98/3)؛ «شد رهزن سلامت زلف تو…»(154/9)؛ «دام راهم شکن طرهی هندوی تو بود»(210/5). فعل در تمام این شواهد سوم شخص مفرد است و حافظ از فعل امر و نهی برای معشوق استفاده نکرده و در مجموع سخن او غیرمستقیم و احتیاط آمیز است.
جملات سعدی بیشتر وجه قطعی دارند و جملات حافظ بیشتر دارای وجه تردیدی میباشد. سعدی: «کی دهد زنهار»(546/5)؛ یعنی هرگز زنهار نمیدهد، «هرگز نبردهام به خرابات عشق راه»(14/4)؛ «سعدی نگفتمت که …»(478/10)؛ «آنکه در دامنش آویخته باشد خاری/ هرگزش گوشهی خاطر به گلستان نرود»(130/2)؛ «مرا هرآینه روزی قتیل عشق ببینی»(186/7)؛ «مشنو که همه عمر جفا بردهام از کس»(454/4)؛ «تو را هرآینه باید به شهر دیگر رفت»(574/7).حافظ: «بود آیا که در میکدهها بگشایند»(202/1)؛ «باشد که زان میانه یکی کارگر شود»(26/4).
5.زمان فعل: آنچه میزان قطعیت کلام را بالا میبرد، ارجاع کلام به لحظهی سخن گفتن به وسیلهی زمان دستوری، قیدها و عناصر کیفی است. هرچه زمان دستوری کلام، از لحظهی سخن گفتن دور شود، به همان نسبت قطعیت دلالی کلام، دور و ناپدیدار میشود(فتوحی، 1390: 293). استفاده از زمان حال برای عناوین خبری روزنامهها نیز تلاش برای واقعیتر و قریبالوقوع نشان دادن رویداد مورد نظر میباشد(سلطانی، 1384: 204).
سعدی و حافظ به بیان مطلب با فعل مضارع گرایش دارند؛ به ویژه در حوزهی طرحوارهی قدرتی و معشوق پادشاه گونه. به عنوان نمونه، مفهوم غارتگری معشوق اغلب با فعل مضارع گزارش شده است. سعدی: «کوس غارت میزند در راه تقوی روی تو»(554/7)؛ «رخت سرای عقل به یغما کنون شود»(562/7)؛ «لشگر عشق سعدیا غارت عقل میکند»(338/11)؛ «نفس ما قربان تو است و رخت ما یغمای تو»(662/8)؛ «اگر قارون فرود آید شبی در خیل مهرویان/ چنان صیدش کنند امشب که فردا بینوا ماند»(382/5)؛ «چنان معاینه دل میبرد که پنداری/ که پادشاه منادی زده است یغمایی»(314/9) و فقط یک مورد با فعل ماضی ساده بیان شده است:«کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل»(538/3). حافظ:«که میرسند ز پی رهزنان بهمن و دی»(430/2)؛ «که در کمینگه عمرند قاطعان طریق»(298/4)؛ البته حافظ بیشتر از سعدی فعل ماضی به کار برده است: «مغبچهای میگذشت راهزن دین و دل»(175/4)؛ «شد رهزن سلامت زلف تو..»(154/9).
6.معلوم و مجهول بودن، ساخت گذرایی، آوردن یا حذف فاعل: بسیاری از اوقات افراد نمیخواهند در طرح دیدگاههای اجتماعی و فکری خود، علت وقایع را عریان بیان کنند؛ بلکه آن را رازگونه و پوشیده عرضه مینمایند. برای این منظور فعل مجهول، فعل لازم و فعل اسنادی، حذف فاعل به کار میروند(یارمحمدی، 1383: 148-147) و این همان چیزی است که فتوحی «صدای منفعل»(1390: 301) مینامد و در مقابل آن «صدای فعال»(همان) را قرار میدهد.
به چند نمونه از تاریخ بیهقی میتوان اشاره کرد: «علی را استوار کرده بودند»(بیهقی،1383: 49/1)، «علی را فرو گرفتند و ظاهر آن است که به روزگار فرو گرفتند»(همان:50/1)؛ «و این مالشی و دندانی بود که به او نموده آمد»(همان: 51/1)؛ «تا اریارق فروگرفته آید»(273/1)؛ «گردنان چون علی قریب، اریارق و غازی همه بر افتادند»(454/2) و «لاجرم چون سلطان، پادشاه شد، این مرد بر مرکب چوبین نشست»(همان:227/1)در مثال اخیر اگر بیهقی جانب احتیاط و شاید جانبداری از سلطان مسعود را رعایت نمیکرد؛ جملهی دوم را بر طبق سیاق جملهی اول با فعل متعدی بیان میکرد و میگفت: «این مرد را بر مرکب چوبین نشاند».
سعدی چون از پادشاه در قالب معشوق سخن میگوید، با آسودگی خیال از افعال تام، معلوم، گذرا برای بیان دیدگاه خود استفاده میکند و با وجود آنکه زبان فارسی «فاعل انداز» است؛ یعنی فاعل زبانی که فاعل در جمله قابل حذف است(پیشقدم،1391: 54)؛ او معشوق را به عنوان عامل ایجاد مانع و اغلب با ضمیر «تو» در جایگاه فاعل قرار میدهد :
تطاولی که تو کــردی بـــه دوسـتی با من
من آن به دشمن خونخوار خویش نپسندم(606/3).
سعدیا لشگر سلطـان غـمش ملـک وجـود هم بگیرد که دمادم یزکی میآید(634/6).

مطلب مرتبط :   پایان نامه ارشد با موضوع صطلاح عرفانی

Close Menu