دانلود پایان نامه با موضوع سوژه‌ی تاریخی مارکسیسم

دانلود پایان نامه با موضوع سوژه‌ی تاریخی مارکسیسم

دانلود پایان نامه

در اینجا بیشتر از طرزِ تلقّی استوارت هال (۱۹۹۲) در مقاله‌ی تأثیرگذار «مسأله‌ی هویت فرهنگی» و شرح بارکر (۲۰۰۴) از این روایت استفاده شده است که طی آن روایتِ هال از تطوّرات مفهومی این حوزه، مطرح می‌گردد.  

استوارت هال از پنج گسست یا تحول عمده در این عرصه نام می برد، که در ادامه به آنها اشاره می شود:
سوژه‌ی تاریخی مارکسیسم
مارکسیسم، آن‌طور که استدلال می‌شود، هر جور تصوّر از جوهره‌ی جهانی شخص بود را ـ که هر فردی در اختیار دارد ـ تغییر داد. چراکه در این دیدگاه، انسان‌ها تاریخ را می‌سازند؛ امّا تنها براساسِ شرایطی که ساخته‌ی خودشان نیست. به عبارتِ دیگر، شیوه‌ی تولید و روابط اجتماعی-تاریخی ویژه‌، سوژه‌های ویژه‌ی خود را پدید می‌آورد. بنابراین، آن‌چه که شخص نامیده می‌شود نمی‌تواند جهان‌شمول باشد. تولیدِ سوژگی در فرماسیون اجتماعی‌ای قرار دارد؛ مختص به زمان و مکانی معین با ویژگی‌های خاصّ خود.
به این‌ترتیب، پایه‌ی شیوه‌ی تولیدی فئودالی قدرت نجبای صاحب زمین و رعیت (یا کرایه‌ی آن به دهقانان) است. در نتیجه، هویت نجبا و هویت رعیت، با هم فرق دارند. این اختلاف نه بین این دو دسته، که بین روابط اجتماعی و هویت‌هایی که در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری پدید می‌آید نیز وجود دارد. به این شکل، سرمایه‌داران (و سهام‌داران) نیروی کار آزاد طبقه‌ی «کارگر» را استخدام می‌کنند و نه «بردگانِ» خود را. معنای اشراف‌زاده بودن، رعیت بودن، سرمایه‌دار بودن و کارگر بودن، کاملاً متفاوت است. چراکه صورت‌بندی سازماندهی اجتماعی ـ که هر یک بخشی از آن‌ند ـ متفاوت است.
تفسیر هال از سوژه‌ی مارکسیستی، تفسیر ساده‌ی جامعه‌شناختی‌ست که اهمیت قرائتِ آلتوسر از مارکس را ندارد؛ قرائتی که در آن، ایدئولوژی در ساخته شدنِ هویت جایگاهی اساسی دارد. منظور از ایدئولوژی، ساختارهای معنابخش یا جهان‌بینی‌هایی‌ست که روابط اجتماعی را سر و سامان می‌دهند یا منافع قدرت را مشروع می‌سازند. اساساً، نزدِ آلتوسر، سوژه‌ی حاصل ایدئولوژی، سوژه‌ی دکارتی واحد نیست؛ بلکه، سوژه‌ی تکّه‌تکّه‌ی پخش و خرد است.
در دیدگاهِ آلتوسر، طبقاتی که در شرایطِ معمولِ معین وجودی، سهیم و مشترک هستند، به‌خودی خود، آگاهی طبقاتی مرکزی منسجمی را شکل نمی‌دهند. در عوض، به‌خاطر منافع متضاد، میان‌بر می‌زنند و در ضمنِ توسعه‌ی تاریخی واقعی، شکل می‌گیرند و از شکل می‌افتند. پس، با این‌که من از نظر وضعیت کاری با هم‌سایه‌ام یکسانم، هویت طبقاتی هم‌سانی نداریم. چراکه من مَردم و او زن؛ من سیاهم و او سفید و من لیبرالم و او ناسیونالیست. نکته‌ی عمده این است که سوژه‌ها از طریق تفاوت به مثابه‌ی محصولِ بازی دال‌ها، تشکیل می‌شوند. پس، آن‌چه ما هستیم تا حدّی از آن‌چه ما نیستیم، تشکیل شده. در این متن و زمینه، مارکسیسم هال، به ویژگی خاص تاریخی هویت و به سوژه‌ی گسسته‌ی حاصل از ایدئولوژی اشاره می‌کند.
روان‌کاوی و سوژگی
هال، «مرکززدای» بعدی‌اش را به فروید و کشف ناخودآگاه از طریق روان‌کاوی نسبت می‌دهد. در دیدگاهِ هال (۱۹۹۶)، روان‌کاوی اهمیت ویژه‌ای دارد؛ چراکه روشن ساخت هویت‌یابی‌های «درون» به قدرتِ تنظیمی «بیرون» پیوند می‌خورَد. هال، به همراه بسیاری از فمینیست ها، روان‌کاوی را در جهتِ پیوندِ «درون» و «بیرون» بسط می‌دهد. او بر فرایندهایی تأکید می‌کند که شخصیت‌های معینی، جایگاه‌های سوژه‌ی برساخته‌ی گفتمانی را می‌پذیرند. این رویه با هویت‌یابی‌های تخیلی و «سرمایه‌گذاری»های عاطفی به دست می‌آید. (هنریکس و دیگران: ۱۹۸۴) در واقع، این مدّعا در مرکز مفهوم‌سازی هال از هویت قرار می‌گیرد. هویتی که، نقطه‌ی به‌هم رسیدن این دو است: از یک‌سو، گفتمان‌ها و رویه‌هایی که سعی در «استیضاح» ما، خوش‌آمدگویی به ما و قرار دادن‌مان در سوژه‌های اجتماعی گفتمان‌های ویژه دارند و از سوی دیگر، فرایندهایی که سوژگی‌ها را تولید می‌کنند؛ آن‌هایی‌که از ما سوژه‌هایی می‌سازند که می‌توانند سخن برانند. بنابراین، هویت‌ها نقاط گذرا و موقّتی اتّصال به جایگاه‌های سوژه‌ای‌اند که رویه‌های گفتمانی برای‌مان می‌سازند. (هال، ۱۹۹۶: ۵-۶)
در دیدگاهِ فروید «خود» از مفاهیمِ «من» ـ ذهن عقلانی آگاه ـ «منِ برتر» ـ وجدانِ اجتماعی ـ و «ناخودآگاه» ـ منبع و گنجینه‌ی کارهای نمادین ذهن که با منطقی جز از عقل عمل می‌کند ـ تشکیل شده است. این نگاه به شخص-بود، ناگاه سوژه‌ی دکارتی منسجم را ـ که پیش‌تر توضیح دادیم، هویت را به عنوان جوهره در نظر می‌گیرد ـ در هم می‌شکند. چراکه، آن‌چه انجام می‌دهیم و می‌اندیشیم، نه حاصلِ خود منسجم عقلانی که محصولِ ناخودآگاهِ ماست. ناخودآگاهْ طبیعتاً به روشنی و آشکارا، غیرقابلِ دسترسِ ذهنِ آگاه است.
خود، مطابقِ تعریف به «من»، «منِ برتر» و «ناخودآگاه» می‌شکند. بنابراین، روایتِ واحد از خود، چیزی‌ست که در طولِ زمان از طریقِ ورود به نظم نمادین زبان و فرهنگ به دست می‌آوریم. به این معنا که از طریقِ رویه‌های هویت‌یابی نزدِ دیگران یا نزدِ گفتمان‌های اجتماعی، هویتی را می‌سازیم که خیالِ یک‌پارچگی را مجسّم می‌سازد.
با همین پشت‌گرمی‌ها قدرتِ زیادِ روان‌کاوی، به ردّ طبیعت ثابتِ سوژه‌ها و جنسیت یاری می‌رساند. در عوضِ این رد و عدم پذیرش، روان‌کاوی بر برساختن و تشکیل سوژگی تمرکز و تأکید می‌کند. همچنین، روان‌کاوی از طریقِ مفهوم هویت‌یابی، ما را متوجّه جنبه‌های روانی و عاطفی هویت می‌کند. در مقابل، نیکلاس رز (۱۹۹۶) استدلال می‌کند که روان‌کاوی روش تاریخی ویژه‌ای برای شناختِ اشخاص‌ است که نمی‌توان از آن برای بررسی تاریخ‌گرایی نوع بشر استفاده کرد. او از این موضوع بحث می‌کند که ««درونی‌بودن»ی که بسیاری آن‌را برای تشخیص اجباری می‌دانند، متعلّق به نظام روان‌شناختی نیست. در عوض، بهتر از همه به مثابه‌ی «سطحی غیرممتد، گونه‌ای از پوشیدگی ظاهر و بیرون» شناخته می‌شود»» (رز، ۱۴۲:۱۹۹۶) معنای گفته، این است که «درون» را گفتمان‌هایی شکل می‌دهند که در «بیرون» جریان دارند.
شک اندکی درباره‌ی اهمیت عاطفه در تشکیل سوژگی و هویت وجود دارد. به‌هرحال، پرسش مهمی درباره‌ی خود روان‌کاوی باقی‌ست. نکته‌ی مبهم این‌جاست که آیا روان‌کاوی الزاماً بهترین ابزار برای کاوش در موضوعات مرتبط با هویت‌یابی عاطفی‌ست؟ رویه‌های علمی روان‌کاوی نه از سوی بسیاری از تجربه‌گرایان پذیرفته شده و نه قابل آزمون و تکرارپذیر است. در نتیجه، با روان‌کاوی باید به مثابه‌ی مجموعه‌ای از داستان‌های شعرگونه، استعاری و اسطوره‌شناختی همراه با نتایج حاصل از آن‌ها برخورد کرد. حقیقت و درستی روان‌کاوی در عمل‌کرد و برون‌داد‌هایش نهفته‌ست. در این جبهه، منصفانه آن است که بگوییم عقیده‌ی همگانی در میانِ حرفه‌ای‌های روان‌شناسی این است که اشکال دیگر تحلیل و درمان (مثل روان‌درمانی شناخت و نظریه‌ی برساخت) مؤثّرتر هستند. افزونِ بر این، روان‌کاوی شیوه‌ای مشخّصاً تاریخی برای درک شخصیت‌هاست که نمی‌تواند پایه‌ای برای نظریه‌ای جهان‌شمول باشد. مشخّصاً، پایه‌های آشکار روان‌کاوی، بر گروه کوچکی از زنان وینی طبقه‌ی متوسّط در قرن نوزدهم ـ یعنی زمانه‌ی کار فروید ـ بنیاد دارد. در واقع، از وقتی‌که روان‌کاوی به رویه‌های فرهنگی و زبان‌شناختی ـ که غیرتاریخی و جهان‌شمول انگاشته می‌شوند ـ تکیه کرده و از وقتی‌که این رویه‌ها، فرایندهای روانی نوعِ بشر را در مسیر تاریخی خود معنادار می‌دانند، دستِ کم روان‌کاوی در کنارِ مطالعات فرهنگی ـ که بر برساخته‌شدنِ فرهنگی سوژگی تأکید دارد ـ ناجور به نظر می‌آید. به عبارتِ دیگر، ابهام و پیچیدگی زبانی، دانش قلّابی و نرینگی‌مداری، مشکلاتِ واقعی روان‌کاوی‌اند؛ به‌ویژه زمانی‌که دیگر اشکال روان‌درمانی، وظیفه‌شان را بسیار مؤثّرتر انجام می‌دهند.
فمینیسم و تفاوت
فمینیسم زمینه‌ی چندگانه‌ی نظریه و سیاست است که از چشم‌اندازها و توصیه‌های رقیب برای عمل تشکیل شده. کلاً، فمینیسم از این موضوع که تفاوت جنسی، محور اساسی و غیرقابل کاهش سازمان‌های اجتماعی‌ست، دفاع می‌کند. فمینیسم اصولاً به «جنس» به عنوان اصل سازمان‌ده در زندگی اجتماعی نگاه می‌کند. اصلی که خیلی سرراست به روابط قدرت ـ به معنی فرودستی زنان نسبت به مردان ـ پیوند خورده است.
در دیدگاهِ هال، فمینیسم تأثیر مرکززدای بیشتری بر ادراک از سوژه دارد. این موضوع، بیشتر به خاطر چالش از طریق شعار «امرِ شخصی، امر سیاسی‌ست» و تفاوت بین «درون» و «برون» و «عمومی» و «خصوصی» است. برای مثال، خشونت خانگی گرچه در حوزه‌ی خصوصی رخ می‌دهد؛ ولی ارتباط عمومی و علیت اجتماعی دارد. فمینیسم این موضوع را که چگونه به عنوان سوژه‌های جنسی‌شده در متن خانواده‌های جنسیتی‌شده شکل می‌گیریم به پرسش می‌کشد و بررسی می‌کند که چطور «درون» جنسیت به وسیله‌ی «برون» خانواده، شکل می‌گیرد. بنابراین، آن‌چه شخصی می‌خوانیم، نمی‌تواند جهانی یا واحد باشد؛ دستِ کم تا زمانی که هویت با تفاوت‌های جنسی معلوم می‌شود.
به ویژه، فمینیسم پساساختارگرا و پست مدرن (نیکولسون، ۱۹۹۰؛ ویدن، ۱۹۹۷)، می‌گوید که جنس و جنسیت، برساخته‌های اجتماعی و فرهنگی هستند و به بیولوژی فروکاهیده نمی‌شوند. طرزِ تلقّی پادذات‌باور می‌گوید که زنانگی و مردانگی، مقوله‌های ابدی و جهانی‌های جوهری نیستند. در عوض، برساخته‌های گفتمانی‌اند. به این‌ترتیب، فمینیسم پساساختارگرا با برساخته‌ی فرهنگی سوژگی به خودی خود، و با طیفی از مردانگی‌ها و زنانگی‌ها سر و کار دارد. آن‌چه پساساختارگرایی را متمایز می‌سازد تأکید بر زبان است که در شرحِ حال از هویت گسسته هم بنیادی و مرکزی‌ست.
زبان و هویت
نظریه‌های اجتماعی زبان و نظریه‌های زبان‌شناسی اجتماعی اعتقاد دارند که زبان آیینه‌ای نیست که جهانِ عینی مستقل (یعنی واقعیت) را بازنمایی کند. در عوض، منبعی‌ست که به ما و به جهان ما داده شده. بنابراین، هویت به عنوان موضوعی ثابت و ابدی، یا جوهره‌ی درونی شخص ـ که واژه‌ها به آن ارجاع می‌دهند ـ شناخته نمی‌شود. بلکه، مفهومِ هویت، به روشِ تنظیم‌شده‌ای برای صحبت‌کردن درباره‌ی اشخاص برمی‌گردد. اساسِ این اندیشه که هویت‌ها برساخته‌های گفتمانی‌اند، در دیدگاهی به زبان ریشه دارد که در آن، زبان به هیچ موضوع جوهری و بنابراین، به هیچ هویت جوهری، ارجاع نمی‌دهد. یعنی، بازنمایی جهان را تصویر نمی‌کند؛ بلکه برای‌مان می‌سازد. دلایلی برای این بحث وجود دارد و ارائه شده که اغلب از زبان‌شناسی پست‌مدرن آمده و بعضی به اختصار از این قرارند:
دال‌ها معانی را نه در ارتباط با موضوعاتِ ثابت، بلکه در ارتباط با دال‌های دیگر، می‌سازند. مطابق نظریه‌ی نشانه‌شناسی، معنا از طریق روابط تفاوت تولید می‌شود. بنابراین، «خوب» در ارتباط با «بد» معنا دارد.
ارتباط بین صداها و نشان‌های زبان ـ دال‌ها ـ و آن‌چه معنا پنداشته می‌شود ـ مدلول‌ها ـ ارتباطی ابدی و ثابت نیست.
اندیشیدن به جهانِ عینی مستقل، از طریق زبان میسّر می‌شود. برای دیدنِ مستقیم جهان عینی مستقل، از زبان گریزی نیست. ما نمی‌توانیم به نقطه‌ی ممتازِ خدا-گونه‌ای برسیم که از آن‌جا ارتباط بین زبان و جهان را نگاه کنیم.

مطلب مرتبط :   منابع پایان نامه ارشد درمورد کمال انسانی

بستن منو