دانلود پایان نامه ارشد با موضوع گروههای اجتماعی

دانلود پایان نامه ارشد با موضوع گروههای اجتماعی

دانلود پایان نامه

شیوه اول، رسانهها رسانهها تصویر غلطی از حضور یا سلطه واقعی گروه مورد نظر عرضه میکنند. این کار از چند طریق انجام میگیرد: الف) بیتوجهی به حضور مؤثر آن گروه برای مثال، کمرنگ بودن حضور زنان در رسانهها. ب) پررنگ کردن حضور یک گروه خاص در عرصهای خاص، مثل تأکید مکرر بر حضور و نقش زنان در تبلیغ لوازم آرایش و آشپزی.  

شیوه دوم، نمایش محدود و ثابت و پایدار رفتار گروهی خاص است. برای مثال، جوان سیاهپوست در نمایشهای تلویزیونی به عنوان افراد خلافکار یا خشن معرفی میشوند.
شیوه سوم، مشروعیتزدایی از گروه یا گروههای مختلف از خلال مقایسه آنها با تصور آرمانی نحوه رفتار آدمهاست(مهدیزاده، 1387: 21).
بازنماییهای رسانهای، همچنین بر فرایند برساخته شدن هویتهای اجتماعی تأثیر میگذارد. البته رسانهها را نمیتوان تعیینکننده هویتهای اجتماعی دانست، بلکه آنها از طریق خلق فضاهای ارتباط نمادین ( Symbolic communicative spaces )، که در آنها هویتها برساخته میشوند به این امر یاری میرسانند. در این فضاهای ارتباطی نمادین که در آنها هویتها برساخته میشوند، مرزهای قومی و فرایند درگیری و برونرانی تحقق مییابد و تجربه مخاطبان از رسانهها و گفتمانهای آنان درباره هویت، تحت تأثیر قرار میگیرد. هویتها برساختههاییاند که مدام در معرض ادراک دوباره از طریق کردارهای گفتمانی قرار دارند. از این رو رسانهها در فرایند برساخته شدن هویتهای اجتماعی از جمله هویتهای قومی، ایفای نقش میکنند. حتی تصورات قالبی در این میان سهم دارند. به گفته یک تحلیلگر، در فرایند شکلگیری هویتهای ملی و قومی، تصورات قالبی درباره ویژگیهای اعضای درون گروه و نیز درباره خصومتهای فرهنگی افراد برونگروه دیگری که برای مقایسه، مناسب تشخیص داده میشود، افزون بر درکهای مربوط به تفاوتها و تمایزات فرهنگی، اهمیت بسیار مییابند. هر گونه هویت اجتماعی، در تقابل با یک برونگروه مناسب، برساخته میشود. لذا فضاهای ارتباطی رسانهای در دنیای امروز، بهترین و در دسترسترین عرصهها را برای چنین مقایسههایی فراهم میکند(سید امامی، 1387: 128).
در این قسمت، میتوان اشارهای هم به بازنمایی رسانهای از گروههای قومی داشت. در بحثهای مربوط به بازنمایی گروههای قومی از رسانهها، دست کم پنج نوع تحلیل انتقادی وجود دارد:
خیلی کم به تصویر درمیآیند( تز کمنمایی).
در تصاویر رسانهای به حاشیه رانده میشوند( تز به حاشیه رانده شدن).
به صورت چهرههای منفی و تحریف شده، بازنمایی میشوند( تز بدنمایی).
در چارچوب تصورات قالبی، ترسیم میشوند( تز کلیشهسازی).
با ترسیم مرزهای خودی و غیر خودی، برون رانده میشود( تز برون رانی)(همان: 123).
در حقیقت، هنگامی که ما درباره دیدگاهها راجع به چیز خاصی صحبت میکنیم به این معناست که یک الگو یا طرز تفکر ویژه، ما را با آن چیزی که دربارهاش صحبت میکنیم پیوند میدهد. هنگامی که فرایند گروهبندی کردن اطلاعات و مفاهیم به تقسیمهای معنادار، تأثیرات گستردهای بر جهانی دارد که ما با آن در ارتباط هستیم، کلیشه سازی یکی از مثالهای بسیار مهم است. کلیشهسازی، شکلگیری افکار و نگرشهای مردم را درگیر میکند، نگرشهایی که بر مقدار کمی اطلاعات، بنا شدهاست. برای مثال، افکار ما درباره ملیتهای مختلف نظیر اسکاتلندیها، ایرلندیها، فرانسویها. این به ما اجازه میدهد بر اساس آگاهی کمی که درباره آنها داریم با آنها رفتار کنیم. در همین رابطه ما افکارمان را درباره کسانی که عقبماندگی ذهنی دارند شکل میدهیم. برای مثال، کلیشه، درباره کودکانی که هرگز بزرگ نمیشوند. داشتن این دیدگاه به این دلیل است که رفتارها، درک و عواطف افراد عقبمانده ذهنی، شبیه کودکانی در همان سن روانی است. متأسفانه این دیدگاه ممکن است کسانی را که با این افراد سر و کار دارند، موجب ماندگاری عدم استقلال و وابستگی در آنها شوند، اجازه تشویق به فرد عقبمانده ذهنی برای تصمیم گرفتن برای خودش را نمیدهند و با وی همانطور که انتظار میرود با افراد سالم بزرگسال رفتار کند برخورد نمیکند. برای مثال بسیاری از افراد عقبمانده ذهنی، خصوصاً کسانی که عقبماندگی ذهنی کمتری دارند دوست ندارند با اسباببازیها بازی کنند تا مثل کودکان به نظر برسند(shanley, 1986: 10).
2-3-1-4)خشونت نمادین:
از نظر بوردیو، خشونت نمادین ( Symbolic violence )، صورت ملایمی از خشونت است، خشونتی که با همدستی خود عامل اجتماعی، بر او اعمال میشود. خشونت نمادین، به گونهای غیر مستقیم، و بیشتر از طریق مکانیسمهای فرهنگی، اعمال میشود و با صورتهای مستقیمتر نظارت اجتماعی که جامعهشناسان، غالباً بر آن تأکید دارند متفاوت است. نظام آموزشی، نهاد عمدهای است که از طریق آن، خشونت نمادین در مورد انسانها اعمال میشود. زبان، معانی و نظام نمادین افراد در رأس قدرت بر بقیه مردم جامعه تحمیل میشود. این نوع خشونت، جایگاه افراد در رأس قدرت را تحکیم میبخشد و عملکردهای واقعی آنها را از چشم مردم پنهان میسازد. بوردیو، نظام آموزشی را در بازتولید قدرت موجود و روابط طبقاتی، بسیار دخیل میداند(ریتزر، 1390: 683).
طبق نظر بوردیو، سلسله مراتب یا اشکال گوناگون نابرابریهای اجتماعی، در جامعه امروز که موجبات رنج و محنت انسانها را فراهم میآورند، بیش از آنکه ناشی از مناسبات مربوط به اعمال قدرت باشند از اشکال و مناسبات نمادین سلطه نشأت میگیرند. او به حاصل این نوع سلطه، خشونت نمادین میگوید. در واقع، خشونت نمادین، پیامد فهم بوردیو از زبان است. بوردیو، زبان را ابزار قدرت و کنش میداند(گرنفل، 1389: 271).
استدلال بوردیو، اینگونه است که دستهبندی و سلسله مراتب، جهان را نظم و نسق میبخشد و افراد را درون این دستهها جای داده و مرتب میسازد. کشمکشهای سیاسی معطوف به تلاش برای مشروعیت بخشیدن به نظامهای طبقهبندی و دستهبندی است و خشونت، آنگاه پدید میآید که ما این فرایند تاریخی، فرهنگی خودسرانه و دلبخواهانه را امری طبیعی قلمداد کنیم. خشونت نمادین از این منظر، حالت ناشناخته و نامحسوس خشونت به معنای کلی آن است و برخلاف نظامهایی که در آنها حفظ سلسله مراتب، نیازمند اعمال قدرت است این شکل از سلطه و خشونت، به مراتب، اثربخشتر و کارآمدتر است زیرا در آن، طبقه حاکم برای حفظ سلطه، به کمترین میزان صرف انرژی نیاز دارند. آنها تنها باید اجازه دهند سیستمی که در جریان است کار خود را بکند تا سلطه آنها اعمال شود.
خشونت نمادین، از برخی جهات، حتی ملایمتر از خشونت فیزیکی است اما لزوماً انسانیتر نیست اگرچه هر دو نوع خشونت میتواند درد و رنج تولید نماید. ریشههای اجتماعی رنج، غالباً از سوی اعضای جامعه، ناشناختهاند و افراد، بنیانهای تولید رنج را درونی میکنند. فرایندی که تنها به تشدید رنج و تداوم نظام نمادین سلطه یاری میرساند. بر این اساس، خشونت نمادین، در جهت اثربخشی بیشتر و در برخی مواقع، بیرحمانهتر شدن ابزار سرکوب، حرکت میکند(همان: 272).
به گفته بوردیو، خشونت نمادین، به معنای تحمیل نظامهای نمادین و معناها(فرهنگ) به گروهها و طبقات است به نحوی که این نظامها به صورت نظامهایی مشروع تجربه شوند. مشروعیت، موجب ابهام و عدم شفافیت روابط قدرت میشود و بدین ترتیب، تحمیل یاد شده با موفقیت انجام میگیرد. مادامی که مشروعیت فرهنگی، پذیرفته میشود، نیروی فرهنگی به روابط قدرت مذکور اضافه میشود و در بازتولید سیستماتیک آن سهیم میشود. این بازتولید، از طریق فرایند تشخیص غلط حاصل میشود: فرایندی که طی آن روابط قدرت نه به شکلی که عیناً هستند بلکه به شکلی ادراک میشوند که آنها را در چشم بینندگان، مشروع میگرداند(جنکینز، 1385: 162).
فرهنگ از دو جهت یا به دو معنا دلبخواهی و خودسرانه است: تحمیلی بودنش و محتوایش. معنای خودسرانه بودن در اینجا این است که فرهنگ را نمیتوان از مفاهیم مناسبت و شایستگی یا ارزش نسبی استخراج کرد. بلکه فرهنگ، نتیجه فرایندی تاریخی است که به لحاظ تجربی، قابل پیگیری است.
از نظر بوردیو، قرارگاه اصلی خشونت نمادین، ” فعالیتهای پرورشی و تربیتی” است. تحمیل خودسری فرهنگی بر سه نوع است: الف) آموزش پراکنده که در جریان تعامل با اعضای ذیصلاح تشکل اجتماعی مورد نظر رخ میدهد( برای مثال میتوان به گروه همآلان غیر رسمی اشاره کرد). ب) آموزش خانوادگی که نیاز به توضیح ندارد. ج) آموزش نهادی شده( که مثالهای آن را میتوان در مناسک گذار سنی یا در مدارس یافت)(همان: 163).
2-3-2)تعریف داغ ننگ:
یونانیها اولین بار، اصطلاح داغ ننگ ( Stigma) را در اشاره به علائم بدنیای به کار بردند که برای اشاره به نکتهای غیر عادی و ناپسند در خصوص وضعیت اخلاقی فرد، مطرح میشد. این علائم را روی بدن افراد خاصی میبریدند و یا با سوزاندن روی پوست، ایجاد میکردند. نشان مذکور، به روشنی اعلام میکرد که فرد حامل آن، برده، مجرم یا خیانتکار است و یا آدمی لکهدار شده و به لحاظ دینی آلوده که به ویژه در اماکن عمومی باید از وی پرهیز کرد.
امروزه، اصطلاح داغ ننگ، به طور وسیعی تقریباً در همان معنای لفظی اولیه به کار میرود ولی بیشتر به خود رسوایی و ننگ اشاره دارد تا به علائم بدنی ناشی از آن( گافمن، 1386: 29).
بنابر ریشه تاریخی مفهوم داغ ننگ، در حقیقت، جامعه، ابزارهایی را برای دستهبندی کردن افراد و مجموعه صفاتی که تصور میشود برای اعضای هر یک از این دستهها طبیعی و عادی است تثبیت میکند. محیطهای اجتماعی، آن دستههایی از افراد را که احتمال میرود در جامعه با آنها روبهرو شویم تثبیت میکند و روالهای معمول آمیزش اجتماعی در این محیطهای تثبیت شده به ما اجازه میدهند که بدون توجه یا اندیشه خاصی، با دیگران از پیش معلوم مواجه شویم. پس اصطلاح داغ ننگ، برای اشاره به ویژگی یا صفتی به کار برده خواهد شد که شدیداً بدنام کننده و ننگآور است. اما باید توجه کرد که قدرت داغزنی یک صفت، نه در ذات خودش، بلکه در روابط اجتماعی، ریشه دارد. به عبارت دیگر، صفتی که داغ ننگ بر پیشانی فرد دارای آن میزند میتواند به عادی جلوه دادن فرد دیگر، کمک کند و فینفسه نه خوشنام کننده باشد نه بدنام کننده(همان: 32).
از سوی دیگر، کلیشهسازی به تمایل افراد به مرتبط ساختن صفات رایج و ثابت به کل یک گروه اجتماعی باز میگردد. کلیشهسازی میتواند مربوط به گونهای از یک تیپ یا دسته اجتماعی باشد. این همیشه منفی نیست اما همیشه کوتهبینانه و به طور بالقوه منحرفکننده است. چراکه متغیرهای فردی در گروههای اجتماعی و همپوشانی صفات خاصی در میان آنها را نادیده میگیرد.

مطلب مرتبط :   کسب درآمد اینترنتی از طریق فروش فایل

Close Menu