دانلود تحقیق در مورد مسائل فرهنگی

دانلود تحقیق در مورد مسائل فرهنگی

دانلود پایان نامه

 

2-1 اسلام و ایمان‏
قاعده نفی سبیل در زمینه عدم استیلای بر مسلمانان بسیار مورد تاکید است؛ خداوند مى‏فرماید: ﴿لَن یَجعَلَ اللَّهُ لِلکافِرِینَ عَلَى المُؤمِنِینَ سَبِیلاً﴾؛ (النّساء /141) «خداوند هرگز کافران را بر مؤمنان سلطه نمى‏دهد» معنایش این است که حکم از امروز به نفع مؤمنین و علیه کافران است و تا ابد نیز چنین خواهد بود و هرگز به عکس نمى‏شود و این خود اعلامى است به منافقین که دیگر براى ابد از اینکه به هدف شوم خود برسند مایوس باشند و به حکم این آیه در همه دوره‏ها بالآخره فتح و فیروزى از آن مؤمنین و علیه کافران خواهد بود. (طباطبایى، المیزان فى تفسیر القرآن، 1417ق، ج‏5، ص190) از آنجا که کلمه “سبیل” به اصطلاح از قبیل “نکره در سیاق نفى” است و معنى عموم را میرساند از آیه استفاده میشود که کافران نه تنها از نظر منطق بلکه از نظر نظامى و سیاسى و فرهنگى و اقتصادى و خلاصه از هیچ نظر بر افراد با ایمان، چیره نخواهند شد. و اگر پیروزى آنها را بر مسلمانان در میدانهاى مختلف با چشم خود مى‏بینیم به خاطر آن است که بسیارى از مسلمانان مومنان واقعى نیستند و راه و رسم ایمان و وظائف و مسئولیتها و رسالتهاى خویش را به کلى فراموش کرده‏اند، نه خبرى از اتّحاد و اخوت اسلامى در میان آنان است و نه جهاد به معنى واقعى کلمه انجام میدهند، و نه علم و آگاهى لازم را که اسلام آن را از لحظه تولد تا لحظه مرگ بر همه لازم شمرده است دارند، و چون چنانند طبعا چنینند! جمعى از فقهاء در مسائل مختلف به این آیه براى عدم تسلط کفار بر مومنان از نظر حقوقى و حکمى استدلال کرده‏اند و با توجه به عمومیتى که در آیه دیده میشود این توسعه زیاد بعید بنظر نمیرسد. (مکارم شیرازى، تفسیر نمونه، 1374ش، ج‏4، ص176)
در این آیه خدای قهّار هرگز به زیان مؤمنان برای کافران راه سلطه‏ای قرار نداده است: ﴿ولَن یَجعَلَ اللهُ لِلکافِرینَ عَلَی المُؤمِنینَ سَبیلا﴾؛ در معنای این جمله چند احتمال می‏رود و با توجه به اینکه کلمه (سَبیلا) نکره در سیاق نفی است و معنایی جامع دارد، می‏توان گفت آیه، بیشتر این وجوه را دربر میگیرد:
1. اکنون که داوری پایانی به قیامت وآنهاده شده است: ﴿فَاللهُ یَحکُمُ بَینَکُم یَومَ القِیامَه﴾؛ در آنجا کافر سلطه‏ای بر مؤمن ندارد، هرچند ممکن است در دنیا به زیان مسلمان حکم شود.
2. در مسائل فرهنگی و احتجاجات، هرگز کافر بر مؤمن برهانی ندارد و همواره در مسائلی مانند وحی، نبوت و معاد، براهین عقلی به سود مؤمنان است.
3. اگر محور مبارزه، ایمان و کفر باشد، بی‏تردید مؤمنان همواره پیروزند. توضیح اینکه خدای سبحان هیچ راه سلطه‏ای برای کافرانی که در برابر مؤمنان قرار گیرند، قرار نداده است؛ نه بدین معنا که اگر جنگی رخ دهد مؤمنان شهید نمیشوند و اسیر نمی‏دهند، بلکه برای آن جهت که شهادت مانند پیروزی، یکی از دو کامیابی است: ﴿قُل هَل تَرَبَّصونَ بِنا إلاّ إحدَی الحُسنَیَین﴾؛ (التوبه/52) و چیره شدن مقطعی کافران ضمن آنکه پیروزی نهایی نخواهد بود، برای مؤمنان آزمونی الهی است و اگر پایداری ورزند و از امتحان الهی سربلند بیرون آیند، یقیناً فتح نهایی برای آنان است و خدای عزیز هرگز شکست را برای ایشان نمی‏پسندد. (جوادی آملی، تفسیر تسنیم، 1379ش، ج21، ص180)
خداوند در آیه دیگری چنین بیان میدارد که: ﴿لا یَتَّخِذِ المُؤمِنُونَ الکافِرِینَ أَولِیاءَ مِن دُونِ المُؤمِنِینَ وَ مَن یَفعَل ذلِکَ فَلَیسَ مِنَ اللَّهِ فِى شَی‏ءٍ﴾؛ (آل عمران/28) نباید مؤمنون کفّار را دوست خود بگیرند بدون آنکه با مؤمنین دوستى کنند و هر کس این عمل را نمود (دوستى با کفار) پس براى خدا کارى نکرده مگر آنکه از روى تقیّه با آنها اظهار دوستى ظاهرى کند و باید در حذر باشند که خداوند آنها را گرفتار عذاب نماید و بسوى او است بازگشت. منع از دوستى دشمنان خدا امرى است عقلانى چه گفته‏اند: دشمنان تو سه طایفه‏اند: «دشمن خودت، و دشمن دوستت، و دوست دشمنت، و دوستان تو نیز سه طایفه‏اند: «دوست خودت، و دوست دوستت و دشمن دشمنت».
خداوند متعال از موالات و دوستى با کفّار ظاهرا و باطنا و در تمامى حالات و اوقات منع فرموده است مگر وقت ترس و مخالفت که در آنحال اظهار دوستى و تظاهر بدوستى جایز است چنانکه عیسى7فرمود: «کن وسطا و امش جانبا» یعنى صورت در بین آنها باش و سیرت از آنها کنار و دور باش». (میرزا خسروانى، تفسیر خسروى،‏‏1390ق، ج‏1، ص435)
2-2 عدالت
خداوند حکومت و ولایت ظالمان را نمى‏پذیرد؛ پس حاکم و ولى باید عادل باشد. این مفهوم در آیات بسیاری از قرآن کریم بیان شده است، از جمله: ﴿وَ لا تَرکَنُوا إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ﴾؛ (هود /113) «به ستم پیشگان گرایش نیابید که آتش دوزخ به شما خواهد رسید». این رکون و گرایش در روایات به «دوستى و اطاعت» تفسیر شده است. (قمى، تفسیر قمى‏، 1367ش، ج1، ص338) از آنجا که اطاعت از اولى الامر، واجب و از سوى دیگر، رکون به ظالم حرام است، پس اولى الامر نمى‏تواند ظالم باشد، بلکه باید معصوم نیز باشد، زیرا گناه از مصادیق ظلم به شمار مى‏رود. (قرائتى، تفسیر نور، 1383ش، ج‏5، ص390)
بنابراین، رکون به سوى ستمکاران، یک نوع اعتمادى است که ناشى از میل و رغبت به آنان باشد، حال چه این رکون در اصل دین باشد، مثل اینکه پاره‏اى از حقایق دین را که به نفع آنان است بگوید، و از آنچه که به ضرر ایشان است دم فرو بندد و افشاء نکند، و چه اینکه در حیات دینى باشد مثل اینکه به ستمکاران اجازه دهد تا به نوعى که دلخواه ایشان است در اداره امور مجتمع دینى مداخله کنند و ولایت امور عامه را به دست گیرند، و چه اینکه ایشان را دوست بدارد و دوستیش منجر به مخالطت و آمیزش با آن شود و در نتیجه در شؤون حیاتى جامعه و یا فردى از افراد اثر سوء بگذارد. کوتاه سخن، رکون به این معنا است که در امر دین و یا حیات دینى طورى به ستمکاران نزدیک شود که نزدیکیش توأم با نوعى اعتماد و اتکاء باشد، و دین و خدا و یا حیات دینى را از استقلال در تاثیر انداخته، و از آن پاکى و خلوص اصلیش ساقط کند و معلوم است که نتیجه این عمل این است که راه حق از طریق باطل سلوک شود، و یا حق با احیاى باطل احیاء گشته و بالأخره به خاطر احیائش کشته شود. دلیل ما بر این معنایى که کردیم این است که خداى تعالى در خطابى که در این آیه دارد، که خود تتمه خطاب در آیه قبلى است جمع کرده میان رسول خدا6و مؤمنین از امتش، و شؤونى که هم مربوط به آن جناب و هم به امّت اوست، همان معارف دینى و اخلاق و سنت‏هاى اسلامى است از جهت تبلیغ و حفظ و اجراء و تطبیق حیات اجتماعى بر آن، و همچنین عبارت است از ولایت امور مجتمع اسلامى، و شناخته شدن افراد به عنوان یک فرد مسلمان، در صورتى که به آن سنت‏ها عمل کند. بنابراین، نه پیغمبر مى‏تواند در این امور به ستمکاران رکون کند و نه امّت او. (طباطبایى، المیزان فى تفسیر القرآن، 1417ق، ج‏11، ص68)
خداوند در شرایط امامت به حضرت ابراهیم فرمود: ﴿لا یَنالُ عَهدِى الظَّالِمِینَ﴾؛ (البقره /124) «عهد من به ستمکاران نمى‏رسد». مفهوم آیه این است که هر کس از ذریّه تو ستمکار باشد به امامت نمى‏رسد. تنها کسى به امامت مى‏رسد که از ستمکاران نباشد. از این که خداوند به طور صریح مى‏فرماید: امامت به ستمکار نمى‏رسد استفاده مى‏شود که امام باید معصوم باشد زیرا کسى که معصوم نیست بالاخره یا به خود و یا به دیگران ستم کرده است. (گروه مترجمان، ترجمه تفسیر جوامع الجامع‏، 1377ش، ج‏1، ص168) خداى علیم مضمون جمله: ﴿لا یَنالُ عَهدِی الظَّالِمِینَ﴾ را در زمان حضرت ابراهیم به آنحضرت خبر داده است. یعنى قبل از اینکه ذریه ابراهیم بدنیا آمده باشند. پس بنابراین: جمله: ﴿لا یَنالُ عَهدِی الظَّالِمِینَ﴾ شامل حال هر ظالمى خواهد شد. خواه توبه کرده باشد و خواه نکرده باشد. خواه کلمه: ظالمین که اسم فاعل است نسبت به زمان گذشته و آینده حقیقت باشد و خواه مجاز. و نیز هر شخصى که معصوم نباشد گنه کار است. خواه گناه کبیره و خواه گناه صغیره و هر گناه کارى به نسبت گناهى که کرده ظالم است. خواه ظلم بنفس و خواه ظلم بدیگران و در میان اقسام ظلم شدیدتر از همه براى خدا شریک قرار دادن میباشد که به هیچ وجهى از وجوه قابل آمرزش نیست‏. (نجفى خمینى، تفسیر آسان، 1398ق، ج‏1، ص281)
2-3 فقاهت‏
حاکم اسلامى باید عالم به احکام اسلام باشد تا بتواند آنها را اجرا کند. در زمان پیامبر6و امام معصوم7این علم از سوى خداوند به آنان داده شده است و در زمان غیبت امام معصوم7داناترین مردم به احکام؛ یعنى، فقها حاملان این علم‏اند. قرآن درباره شرط علم مى‏فرماید: ﴿أَ فَمَن یَهدِى إِلَى الحَقِّ أَحَقُّ أَن یُتَّبَعَ أَمَّن لا یَهِدِّى إِلاَّ أَن یُهدى‏ فَما لَکُم کَیفَ تَحکُمُونَ﴾؛ (یونس/35) «آیا کسى که به راه حق هدایت مى‏کند، سزاوارتر است که از او پیروى شود یا کسى که راه نمى‏یابد؛ مگر آنکه راه برده شود؛ شما را چه مى‏شود؟ چگونه داورى مى‏کنید؟»
فقیه با تخصصى که سال‏ها در تحصیل آن کوشش کرده، مى‏تواند احکام اسلام را از قرآن، سنت، عقل و اجماع به دست آورد؛ اما غیر فقیه این تخصص را ندارد و باید احکام اسلام را از فقیه بیاموزد.
آگاهى‏هاى لازم از اسلام براى حکومت، اختصاص به فتوا ندارد تا گفته شود: غیر فقیه از فقیه تقلید مى‏کند؛ بلکه در بسیارى از موارد، فقیه باید با توجه به ملاک‏هاى ترجیح در تزاحم احکام و یا تشخیص موارد مصلحت، حکم حکومتى صادر کند. «حکم حکومتى» خارج از دایره فتوا و تقلید است؛ در عین آنکه مسأله‏اى تخصصى و در حوزه تخصّص فقیه است. از نظر عقل نیز با وجود شایسته‏تر، نباید به فروتر تن داد؛ به ویژه در امر رهبرى که تعیین سرنوشت جامعه در گرو آن است.
در این آیه لازمه این چنین مقابله این است که بین “راه یافتن بوسیله غیر” و “هدایت نکردن به سوى حق”، و همچنین بین “هدایت کردن به سوى حق” با “راه یافتن بالذات” ملازمه باشد. پس، کسى که به سوى حق هدایت مى‏کند، باید خودش بالذات- و نه بوسیله غیر- راه یافته باشد، و نیز کسى که خودش بوسیله غیر راه یافته ابدا به سوى حق هدایت نمى‏کند. این آن نکته‏اى است که آیه شریفه به حسب ظاهرى که دارد بر آن دلالت مى‏کند، و جاى هیچ تردیدى در این دلالت نیست، و این خود عادلترین گواه است بر اینکه در این کلام مجازگویى نشده، و اساس آنکه مثل همه موارد مجازگویى که خود ما اهل عرف داریم بر مساهله نیست، بلکه کلامى است جدى و بر اساس حقیقت ما اهل عرف همین که ببینیم کسى کلمه حقى گفت و ما را به سوى آن دعوت کرد مى‏گوئیم “او هادى به سوى حق است” و او را به چنین صفتى توصیف مى‏کنیم، هر چند که خود او به آنچه مى‏گوید معتقد نباشد، و یا اگر تا حدودى معتقد به گفته خویش هست به آن عمل نکند، و یا اگر عمل مى‏کند معناى واقعى کلمه حق را تحقق ندهد بلکه تنها عملى انجام بدهد ولى عملش مغز و معنا نداشته باشد. و نیز ما او را به این صفت توصیف مى‏کنیم، چه اینکه خودش به خودى خود به آن کلمه حق راه یافته باشد، و یا اینکه دیگران او را بدان هدایت کرده باشند، در حالى که از نظر واقع و حقیقت چنین نیست، بلکه هدایت به سوى حق یعنى رساندن افراد به حق صریح و به متن واقع، و این تنها کار خداى سبحان و یا کار کسانى است که خود راه یافته باشند، یعنى خداى تعالى آنان را بدون واسطه کسى بلکه خودش هدایت

مطلب مرتبط :   تحقیق رایگان با موضوع مسئولیت بدون تقصیر

Close Menu