تحقیق رایگان درباره داستان

تحقیق رایگان درباره داستان

دانلود پایان نامه

 

بعد از پیروز بلاش پیروز چهار سال بر تخت می نشیند . بعد از وی قباد به مدت چهل و سه سال بر تخت می نشیند . بعد از قباد هم نوشین روان به مدت چهل و هشت سال پادشاه می شود .
سخنان بعدی فردوسی در این بخش در آغاز داستان نوش زاد با نوشین روان است . فردوسی به بهانه ی ازدواج نوشین روان درباره ازدواج و زنان چنین سخن می گوید :
اگر شاه دیدی ، وگر زیردست وگر پاکدل مرد یزدان پرست
چنان دان که چاره نباشد ز جفت ز پوشیدن و خورد و جای نهفت
اگر پارسا باشد و رایزن یکی گنج باشد برآگنده زن
به ویژه که باشد ، به بالا، بلند فروهشته تا پای مشکین کمند
خردمند و هشیار و با رای و شرم سخن گفتنش خوب و آوای نرم
و نوشین روان هم به روایت فردوسی چنین همسری دارد ، این ماه روی که به دین مسیحا است ، کودکی خورشید چهر می زاید که او را نوش زاد می خوانند . کودک چون می بالد و دوزخ و راه بهشت می شناسد ، و از عُزِیز و مسیح و زردشت آگاه می شود ، کیش مادر می گیرد . نوشین روان از او تنگدل می شود . از این رو ، او را در کاخ و ایوان وی زندان می کند. کاخ او در جندشاپور است و جز او پرگزندان دیگری به زندان هستند . نوشین روان که به اردن می آید بر اثر بیماری به اردن می ماندو می میرد . نوش زاد از مرگ پدر شاد می شود و این جاست که فردوسی بزرگ چنین می گوید :
پسر کو ز راه پدر بگذرد ستمگاره خوانیمش ار بی هنر
اگر بیخ حنظل بود ترّ و خشک نشاید که بار آورد شاخ مشک
چرا گشت باید همی زان سرشت که پالیز بانش به آغاز کشت ؟
اگر میل دارد همی سوی خاک ببرد ز خورشید و از آب پاک
نه زو بار باید که باشد نه برگ ز خاکش ، بود زندگانی و مرگ
یکی داستان کردم از نوشزاد نگه کن مگر سرنپیچی ز داد !
اگر چرخ را کوس و مدری بدی همانا که صدریش کسری بدی
پسر سر چرا پیچد از راه اوی ؟ نشست که جوید ابر گاه اوی ؟
ز من بشنو این داستان سر به سر بگویم تو را ای پسر ! در به در
چو گفتار دهقان بیاراستم بدین خویشتن را نشان خواستم
که ماند زمن یادگاری چنین بر آن آفرین کو کند آفرین
پس از مرگ بر من که گوینده ام بدین ، نامِ جاوید جوینده ام!
ج8ب1520- 1509
در پی این سخن استاد طوس از زبان گوینده ی پارسی که سالش از چهارسی گذشته از نوش زاد چنین می گوید : او که می شنود نوشین روان مرده است ، در کاخ خویش می گشاید و همه ترسایان شهر ، و بسیار سواران گردنکش تیغ زن روی هم سی هزار تن بر او انجمن می شوند ، و او در نامه یی به قیصر می نویسد : که مهتر جند شاپور تو هستی و هم آواز و هم کیش قیصر تو هستی . این خبر که به شهر مداین می رسد سواری نزد نوشین روان می رود و نامه ی نگهبان سرزمین مداین به وی می دهد و سخن ها که از نوش زاد پیدا شده ، با وی باز می گوید . کسرا به شنیدن این سخنان ، و خواندن آن نامه دبیر را فرا می خواند ، و او به فرمان کسرا در نامه یی ، نخست بر آفریننده آفرین می خواند نامه را می نویسد .
کسری همچنین در نامه اش از نگهبان سرزمین مداین می خواهد که بر نوش زاد در گنج نبندد و او را در ایوانش زندانی کند . در ادامه ی داستان نوش زاد کشته می شود . از مرگ نوش زاد رخ هیچ ترسایی در شهر ناشخود نمی ماند . آن ها از مرد و زن گرد هم می آیند و تن شهریار جوان را به تابوت می کنند ، و سه فرسنگ آن را بر سر دست می برند . مادرش که آگاه می شود سر و افسر خود به خاک می کشد ، و برهنه سر به راه می افتد . لیکن به گرد او سراپرده یی می زنند و نوش زاد را در میان سراپرده به خاک می سپرند و همه مردم جند شاپور گریان می شوند .
چنین است فردوسی باز هم در مرگ یکی دیگر از قهرمانان داستانش می گوید :
چه پیچی همی خیره در بندِ آز چو دانی که ایدر نمانی دراز ؟

مطلب مرتبط :   منابع پایان نامه ارشد درباره قانون دریایی ایران

Close Menu