تحقیق درباره فعالیت های اجتماعی

تحقیق درباره فعالیت های اجتماعی

دانلود پایان نامه

خب بچهها در بحث خودما در ادامه جلسه قبل آغاز کنم. حال اجازه دهید پاسخ های احتمالی دیگران به درخواست های ما و پاسخ های ممکن ما به تقاضاهای دیگران را بررسی کنیم.  

«بله» گفتن و «نه» گفتن
«بله» گفتن و «نه» گفتن، پاسخ های مهمی هستند که فرد برخوردار از ابراز وجود می بایست به کار ببرد. آنها روش های مهمی هستند که ما با آن حدود خود را مشخص میکنیم و به دیگران نشان میدهیم که دوست داریم چگونه با ما رفتار کنند و مرزهای ما کجاست. آنها تنها پاسخ های مبتنی بر ابراز وجود نیستند که به موقعیت خاص می دهیم. اما چرا «نه» گفتن چنین مهم است؟ در وهله اول بگذارید مثال بخش بعد را در نظر بگیریم.
وقت نهار سوزان (Susan)
سوزان به مدت دو ماه به عنوان دستیار اداری در خدمات اجتماعی کار کرده بود. او یکی از دو دستیار اداری آن بخش خاص بود. او سخت کار می کرد و از شغلش لذت می برد. در مورد کار، تنها چیزی که سوزان را آزار میداد این بود که گاهی لیندا، دستیاری اداری دیگر، حقهای سوار می کرد و کاری را که خودش می بایست انجام دهد به سوزان می داد. مشکل این بود که تقسیم کار کاملاً مشخص نبود. هر دوی آن ها ماشین نویسی چهار مددکار اجتماعی بودند و مطالبی که می بایست ماشین می شد به کسی که در آن لحظه کارش کمتر بود داده می شد.
یک روز سوزان حتی وقت نهار خوردنش نیز کار می کرد و پشت میز ساندویچش را گاز می زد. او باز مقدار زیادی کار ماشین نویسی داشت و می بایست نامه ها را بایگانی می کرد. او تازه داشت بررسی می کرد که در ساعات باقی مانده به طور واقع بینانه چه مقدار از کارها را می تواند انجام دهد که لیندا به طرف میزش آمد. لیندا گفت «سو، عزیزم من سرم شلوغ است و مالکم میخواهد تا پایان امروز بعدازظهر این نمودار ماشین شود، لطف میکنید آن را انجام دهید؟»
سوزان احساس ناراحتی و تنفر کرد و تسلیم شد. مشخص بود که او حداقل به اندازه آن خانم کار دارد. اما اگر «نه» می گفت لیندا فکر می کرد او نمی تواند از عهده آن برآید. گفت «بسیار خوب، بگذارش آنجا».
چه رخ داده است؟ سوزان احساس می کند قربانی شده است. او مسؤول برآوردن نیازهای خود نبود و به موقعیت، یعنی سابقه زیادتر لیندا، اجازه داد تا او را ناراحت کند، در واقع هیچ ارزشی برای آنچه دلش می خواهد، یعنی آنچه برایش خوب است، قایل نیست. عمل خاصی که سوزان برای اصلاح موقعیت می توانست انجام دهد این بود که تقسیم کار را مشخص کند. در آن موقعیت، او نیز می توانست به خودش پیام های مثبت بدهد. این چیزی است که ما باید درباره آن موقعیت بگوییم. شما چه می گویید؟
داستان سوزان آن طور که ما آن را نقل کردیم تقریباً سر راست است. حالا به شرایط پیچیده تر در «تعطیلی عصر»، می پردازیم.
تعطیلی عصر
ماری دانشجوی سال سوم و سال آخر آموزش پرستاری بیمارستان لندن بود. او از یک خانواده پرجمعیت در یک دهکده کشاورزی بود که دو سال قبل از ایرلند به آنجا آمده بود. ماری یکی از چهار دانشجوی بخش ارتوپدی بود. او از کارش راضی بود و در امتحانات پرستاری سال قبل نیز نمرات خوبی گرفته بود. اما به نظر میآمد که سرپرستار بخش، از ماری خوشش نمی آید. به نظر می آمد که همیشه کارهایی را که ماری دوست نداشت و تعدادشان هم زیاد بود به عهده اش گذاشته میشد. از طرف دیگر بسیاری از اضافه کاری ها را ماری بدون دریافت حق الزحمه انجام می داد و طبیعتاً بیش از سهم خودش کار می کرد. قرار بود فری خواهر ماری روز سه شنبه سر راهش از آلمان به آنجا بیاید و ماری او را در فرودگاه ملاقات کند.
بعدازظهر روز دوشنبه سرپرستار وود با حالتی سرزنده و شاداب از پشت پرده ای که ماری در آنجا مشغول مراقبت از آقای موریس بود عبور کرد. آقای مانی پایش در گچ بود و کلاً از زندگی خود راضی نبود. همین که سرپرستار وارد شد آقای مانی تعجب کرد و در حالی که بدنش درد می کرد ناگهان یکه خورد.
سرپرستار وود با ژست خاصی به ماری گفت: «مواظب باش پرستار.»
ماری با حالتی مضطرب گفت: «متأسفم آقای مانی حال تون خوبه؟»
سرپرستار به تندی گفت «من مطمئنم که حال تون خوبه این طور نیست، آقای مانی؟»
آقای مانی هر چند اصلاً احساس خوبی نداشت ولی پیش خود فکر کرد عاقلانه نیست که این طور بگوید و لذا فقط یک لبخند تشکرآمیز زورکی تحویل او داد.
او گفت: «بله خوبم سرپرستار»
آنگاه سرپرستار وود با حالتی تند به ماری گفت: «اما حرفی هم با تو دارم.»
ماری به آن طرف تختخواب بیمار رفت و در حالی که سرپرستار وود مستقیم به او نگاه می کرد، سعی کرد که به پایین نگاه کند و به او خیره نشود.
سرپرستار به ماری: «امیدوارم فردا کار مهمی نداشته باشی» و سپس بدون این که منتظر جواب ماری بماند گفت: «دانشجو – همکار شما دوباره مریض شده و من فردا بعدازظهر به شما نیاز دارم.»
ماری در حالی که هنوز به زمین نگاه می کرد با صدای ضعیفی گفت: «متأسفم سرپرستار، من قرار است فردا عصر با خواهرم ملاقات کنم.»
ولی سرپرستار وود با لحنی قاطع و مهربان گفت: «نه پرستار در این شغل ما اغلب ناچاریم به خاطر بیماران، فعالیت های اجتماعی خودمان را کنار بگذاریم. من مطمئنم که تو این را درک می کنی و می خواهی که پرستار خوب و مسؤولی باشی. بنابراین مطمئنم که اگر در این مورد فکر کنی بتوانی خواهرت را در وقت دیگری ملاقات کنی. این طور نیست؟»
ماری در حالی که بندرت چشمش را از تختخواب بر می داشت زمزمه کنان گفت: «اوه، بلکه همین طور است.»
سرپرستار وود با احساس رضایت گفت: «بله دختر خوب. می دانستم که می توانم به تو اعتماد کنم.»
بیایید ببینیم که در این داستان چه گذشت. اینجا یک تمرین است.

مطلب مرتبط :   دانلود تحقیق در مورد سرمایه انسانی

Close Menu