تحقیق درباره برنامه ریزی استراتژیک

تحقیق درباره برنامه ریزی استراتژیک

دانلود پایان نامه

روکارت نیز در پژوهشی عوامل کلیدی موفقیت را حوزه هایی از فعالیت های سازمان می داند که باید به طور مستمر و دقیق مورد توجه مدیران باشند.  

1- تغییر پارادایم: از منطقه امن خود خارج شوید – پارادایم امروز – از محدوده وسیع و جدیدتری برای تفکر، برنامه ریزی، اجرا، ارزیابی و بهبود مستمر استفاده کنید. پارادایم ها مانند مدل های ذهنی، راهی است که واقعیت ها را ادراک و فیلتر می نماییم.
2- نتایج درمقابل روش ها و ابزار: بین هدف (چه) و وسیله (چگونه) تمایز قائل شوید. نتایج را در سطوح آرمانی، کلان و خرد که مطلوب شماست مشخص کنید و قبل از انتخاب چگونگی دستیابی به آن، برنامه ریزی کنید.
3- ارتباط بین سطوح آرمانی، کلان و خرد: از هر سه سطح برنامه ریزی و نتایج استفاده کنید (آرمانی/پیامد، کلان/دستاورد، خرد/محصول) نقطه آغازین برنامه ریزی استراتژیک تعیین نتایج مطلوب در سطح آرمانی است. برنامه ریزی سپس به سمت زنجیره نتایج مطلوب در سطح کلان و خرد حرکت می کند.
4- چشم انداز ایده آل: همه مقاصد و اهداف را تعیین کنید که شامل چشم انداز ایده آل و مأموریت می باشد. – آنچه پیش روی شما قرار دارد و زمان رسیدن به آنها – .
5- اهداف کمی قابل اندازه گیری: توسعه اهداف قابل اندازه گیری در سطوح سه گانه و نتایجی که به صورت سیستماتیک به دست می دهد به صورت زنجیره ارزش افزوده به هم مرتبط می شوند.
6- نیاز را شکاف بین نتایج (نه به عنوان سطوح ناکافی منابع) تعریف کنید. با توصیف نیازها به عنوان شکاف، اندیشه ما استراتژیک خواهد شد. زیرا گام ها در جهت موفقیت آینده بلند مدت برداشته خواهد شد. این تعریف به برنامه ریزان کمک می کند که ابتدا بر هدف – مسأله – متمرکز شوند و نه بر ابزار. (حمیدی زاده و معتمدی، 1387، ص10 و 12)
4-4-1-2 مقایسه تفکر و برنامه ریزی استراتژیک
هر دو واژه تفکر استراتژیک و برنامه ریزی استراتژیک از متن ادبیات مدیرت استراتژیک استخراج شده اند. یکی از اصلی ترین مشکلاتی که در این زمینه وجود دارد این است که جایگاه تفکر استراتژیک در برنامه ریزی استراتژیک و مدیریت استراتژیک کماکان مبهم است . بسیاری از نظریه پردازان و کارگزاران عرصه مدیریت از تفکیک این دو مفهوم عاجز مانده اند. دلیل این امر کاملا مشخص است؛ زیرا همانطور که ذکر شد هنوز برای تفکر استراتژیک جایگاه روشنی در ارتباط با برنامه ریزی استراتژیک تعریف نشده است. (ناظمی و جعفریانی، 1389، ص 19)
تفکر و برنامه ریزی استراتژیک می توانند مکمل یکدیگر باشند. تفکر استراتژیک استراتژی می‌آفریند و راستای حرکت موفقیت آفرین سازمان را معین می سازد و برنامه ریزی استراتژیک به عملیاتی کردن آن کمک می کند. هنری مینتزبرگ برای این دو گام مکمل نقش «متفکران» و «برنامه‌ریزان» استراتژیک را به صورت متمایز از یکدیگر پیشنهاد می کند. این ایده ابعاد تحلیلی را با ابعاد خلاقانه استراتژی پیوند می زند و قابلیت های آن دو را تلفیق می کند. (غفاریان و کیانی، 1389، ص 19) شکل گیری الگوی ذهنی براساس تفکر استراتژیک، بصیرت و فهم نسبت به عوامل ارزش آفرین در کسب و کار را زیر بنای رفتار تصمیم گیری مدیران قرار می دهد. (نمودار 2-2) و بدین ترتیب سازمان در راستای یک چشم انداز صحیح جهت گیری و حرکت می کند. (غفاریان و کیانی، 1389، ص 51)
تفکر استراتژیک استراتژی می‌آفریند و برای تبیین و پیاده سازی این استراتژی از ابزار و متدولوژی های برنامه ریزی استراتژیک استفاده می شود. مینتزبرگ به عنوان یکی از موثرترین کسانی که برنامه ریزی استراتژیک را برای دستیابی به استراتژی مورد سوال قرار داد، در یک نگرش جامع تر، نقش برنامه ریزان استراتژیک در کنار متفکران استراتژیک را در قالب فعالیت هایی نظیر گردآوری و ساماندهی دادهها، مشارکت در پیاده سازی چشم انداز و استراتژی مربوط و همراهی در سایر مراحل کار مورد توجه قرار می دهد و لیکن تاکید می کند استراتژی حاصل تفکر استراتژیک است و نه عملیات برنامه ریزی. (غفاریان و کیانی، 1389، ص 58)
نمودار 3-2 چگونه تفکر استراتژیک سازمان را هدایت می کند.
در یک نگرش تکمیلی دیگر ملاحظه می شود که تفکر استراتژیک یک تصویر بزرگ و یکپارچه (و در عین حال کلی و فاقد دقت) از محیط کسب و کار را در ذهن ایجاد می کند. در حالیکه برنامه ریزی استراتژیک با تمرکز بر جزییات کار، داده های دقیق برای تبیین و پیاده سازی استراتژی را فراهم می سازد. تفکر استراتژیک جهت گیری مناسب برای سازمان را مشخص می کند. و برنامه ریزی استراتژیک به حرکت سازمان در راستای مشخص شده کمک می کند. تفکر استراتژیک با سنتز عوامل موثر محیطی و درونی، زمینه را برای خلق راهکارهای خلاقانه و بدیع پاسخگویی به نیاز بازار فراهم می سازد و برنامه ریزی استراتژیک با روش های تحلیلی، اهداف استراتژیک را به برنامه های بلندمدت و کوتاه مدت اجرایی تبدیل و آن را عملیاتی می کند. شاید با این نگرش بهتر باشد برنامه ریزی استراتژیک، «برنامه ریزی استراتژی» تلقی شود و بعنوان مجموعه ابزار و متدولوژی های لازم برای تحقق استراتژی (حاصل از تفکر استراتژیک) مورد ملاحظه قرار گیرد. بدین ترتیب ابعاد تحلیلی استراتژی با ابعاد خلاقانه آن پیوند می خورد و آمیزه ای از علم و هنر استراتژی شکل می گیرد. تیم اوشاناسی (T. O’Shannassy) این تلفیق را یک دیالیتیک ذهنی بین تفکر واگرا (سنتز خلاقانه) و تفکر همگرا (فرآیندهای تحلیلی) می داند، او می گوید: «در عین خلاق بودن، باید خلاقیت را در دنیای واقعی پیاده کرد و در عین بهره گیری از قدرت سنتز باید از قدرت تحلیل نیز استفاده کرد. بکارگیری تفکر و برنامه ریزی استراتژیک راه دستیابی به استراتژی‌های بدیع و خلاقانه در عمل است.» این شیوه نگرش یک چارچوب اصولی را برای پیوند کاربردی تفکر استراتژیک با برنامه ریزی استراتژیک فراهم می سازد. (غفاریان و کیانی، 1389، ص 58)
براساس این چرخه، سازمان در حین حرکت، از نتایج حاصل از جهت گیری خود می آموزد و بر مبنای آن، جهت گیری خود را اصلاح می کند. (غفاریان و کیانی، 1389، ص 66)
نمودار 4-2. چرخه شکل گیری تفکر استراتژیک
غفاریان برنامه ریزی و تفکر استراتژیک را در قالب یک فرایند منطقی به هم پیوسته می داند که هر دو برای مدیریت استراتژیک ضروری هستند و هر یک از آن ها به خودی خود لازم اما ناکافی است. حاصل این نگرش فرایند منطقی است که هم واگراست و هم همگرا. هم خلاق است و هم به مضامین دنیای واقعی توجه دارد و بالاخره هم ترکیبی است و هم تحلیلی. این یعنی بالا و پایین رفتن از نردبان انتزاع و توانایی مشاهده تصویری بزرگ در کنار توجه به مضامین عملیاتی چیزی که از خصوصیات رهبران و استراتژی پردازان بزرگ است. (غفاریان و دوست محمدیان، 1389، ص 75)
جوهره «استراتژیک» مهم ترین چیزی است که در فرآیند «برنامه ریزی استراتژیک» به آن پرداخته نمی شود و بدین ترتیب کارراهه دانشمندان با کنشگران و مقوله علم و هنر استراتژی از هم جدا می شود. (غفاریان و کیانی، 1389، ص 18) نکته قابل توجهی که از نگاه رویکرد تحلیلی پنهان است این است که استراتژی بخشی از ماهیت خود را از استراتژسیت میگیرد. استراتژی حاصل ذهن استراتژیست و متأثر از تصورات و مدلهای ذهنی وی است. استراتژیِ منتزع از باورهای استراتژیست یا معماران آن، بیمعناست. از طرف دیگر استراتژی در خلاء اتفاق نمیافتد و متناسب با شرایطی خاص طراحی میشود. به بیانی دیگر استراتژیِ منتزع از شرایط نیز بیمعناست. استراتژی حاصل تعامل انسان (استراتژیست) با بیرون از خود یعنی شرایط است. استراتژیست در دو بستر عینی و ذهنی در پی خلق استراتژی است. بستر عینی استراتژی شرایط محیطی و سازمان و بستر ذهنی آن ذهنیت استراتژیست است. بر این اساس استراتژی نمیتواند با ذهنیت مدیران کلیدی سازمان یعنی آنهایی که نقش اساسی در پیادهسازی استراتژی به عهده دارند در تقابل باشد و صرفاً از مسیر فرایندی که اطلاعات را تجزیه تحلیل میکند، استخراج شود.
از طرفی دیگر استراتژی یک باور است و نه یک کتابچه؛ باوری که میباید در ذهن کلیه مدیران سازمان و افرادی که در پیادهسازی و اجرای آن نقش دارند تسری یابد. از اینرو استراتژی را نمیتوان از بیرون خرید و یا به یگان برنامهریزی در شرکت سفارش داد. مشارکت افراد کلیدی سازمان در فرایند خلق استراتژی یک ضرورت اساسی است. (کیانی، 1389، ص 111)
ارزش واقعی خلق استراتژی در فرایند آن حاصل میشود و نه صرفاً در محصول نهایی آن یعنی «استراتژی». شرکت افراد در فرایند خلق استراتژی، باعث ایجاد تحول در سازمان میشود. کسانی که در این فرایند شرکت ندارند از ثمرات اساسی آن بیبهره مانده و اغلب تمایلی به پذیرفتن نتایج آن نخواهند داشت. بنابراین «مشارکت» نهتنها در توسعه قابلیتهای
در یک رویکرد هدف واقعی برنامه ریزی استراتژیک، تسهیل تفکر استراتژیک است که در آن از ابزارهای ساختار یافته برنامه ریزی به منظور کمک به تفکر خلاق و تفکر استراتژیک استفاده می شود. ابزار برنامه ریزی استراتژیک در ارتباط با این دیدگاه برنامه ریزی نوعی سناریوسازی است که اولین بار توسط شرکت نفت رویال به کار برده شد. برنامه ریزی مبتنی بر سناریوسازی یعنی فرایند انتخاب پاسخهای مناسب برای آینده های محتمل که این رویدادهای احتمالی به گونه ای منطقی انتخاب می شوند. دیگوس پیشنهاد می کند که ارزش فرایند برنامه ریزی در خود طرح و برنامه نیست بلکه در تغییر مدل های ذهنی مدیران درگیر در این فرایند است. بنابراین در این دیدگاه برنامه ریزی استراتژیک قبل از تفکر استراتژیک قرار می گیرد و با استفاده از ابزار های خاص خود که بکارگیری آنها نیازمند تفکر است ، تفکر استراتژیک را بهبود می دهد. (ناظمی و جعفریانی، 1389، ص 23)
رویکرد دوم توسط هچ (1997) نوین گرایان نامگذاری شده است. استراتژی در این رویکرد یک فرایند رویشی می باشد. استراتژی به جای اینکه که از طریق تصمیم گیری در یک فرایند برنامه ریزی منطقی شکل گرفته شود، با اقداماتی که در طی زمان انجام می شود طراحی و تدوین می شود. در این دیدگاه شکل گیری و اجرای استراتژی معانی یکسانی دارند یعنی به تعبیر آقای مینتزبرگ «فرایند آشفته ای از یادگیری غیر رسمی» اتفاق می افتد. در این دیدگاه استراتژی در طی اجرای سلسله برنامه ها بوجود می آید و تفکر استراتژیک تفکر حاکم بر همان سلسله برنامه ها بوده است.

مطلب مرتبط :   دانلود پایان نامه درمورد ارزش ویژه نام و نشان تجاری

بستن منو