تحقیق درباره ابراز وجود

تحقیق درباره ابراز وجود

دانلود پایان نامه

افراد اغلب دستاوردهای خود را علنی نمیسازند زیرا میترسند برچسب تکبر به آن ها زده شود. اما اگر خود را دوست نداشته باشیم چگونه میتوانیم دیگران را دوست بداریم و اگر ما خود را دوست نداشته باشیم، چرا باید دیگران ما را دوست بدارند؟ بنابراین، نخست ما باید به نیازهای خود توجه کنیم و این به معنی نادیده گرفتن نیازها و خواستههای دیگران نیست.  

ابراز وجود در برابر خود، اولین گام اساسی برای ابراز وجود در حیطه های دیگر زندگی است. خوب است انسان نه تنها به خود به عنوان یک فرد، اطمینان داشته باشد بلکه به دنیا نیز اعتماد کند. در حقیقت، دوست داشتن دنیا پیامد طبیعی دوست داشتن خود است. به طور کلی، وقتی افراد فکر میکنند قرار است وقایع منفی برای آنها رخ دهد، چنان خواهد شد. اگر انتظار داشته باشیم که می توانیم آنچه را که میخواهیم خلق کنیم، به احتمال زیاد قادر به انجام آن خواهیم بود. این انتظار از طریق شیوهی صحبت، موضعگیری و کلمات مورد استفادهی ما، خود را نشان می دهد. مادامی که به خود میگوییم که قابلیت نداریم و شایستگی دستیابی به خواستههایمان را نداریم، در واقع از به تحقق پیوستن آرزهایمان جلوگیری میکنیم.
به یک معنی، جسارت داشتن کار سختی نیست، بلکه شیوهی طبیعی زیستن است، شیوهای که حتی سالها آن را از دست دادهایم اما میتوانیم مجددا آگاهانه و با پذیرش آنچه اکنون هستیم و برداشتن گامهایی به طرف آنچه که می خواهیم در آینده بشویم، به آن دست یابیم. در اینجا مثالی را ذکر می کنیم.
قرار ملاقات فِردجونز (Fred jones)
دکتر براون در یک مجتمع پزشکی کار می کند. یک روز پنجشنبهی بارانی در ماه نوامبر دکتر براون که دیر از خواب بیدار شده بود، پس از جر و بحث با همسرش با ده دقیقه تأخیر به محل کار خود رسید. ضمنا در راه با ترافیک سنگینی روبرو شد. شریکش، دکتر مری، چند لحظه قبل برای ویزیت بیماری به نام فیربردار (Fairbrother) فرا خوانده شده بود. آقای فیربردار مشکوک به حمله قلبی بود، بنابراین بیماران دکتر بروان دو برابر شده بودند و حالا با 15 دقیقه تأخیر آماده پذیرش اولین بیمارش شد. وقتی فِرد جونز داخل شد ساعت ده و پنج دقیقه بود. قرار ملاقات تعیین شده قبلی فِرد نه و سی دقیقه بود و وی ناخرسند به نظر می رسید.
دلایل زیادی برای ناخرسندی فِرد وجود داشت. او با دو کودک و همسرش در یک مجتمع آپارتمانی فرسوده زندگی می کرد. به نظر می رسید مسؤول مجتمع نمیخواست آن را تعمیر کند و فرد نیز قادر به انجام این کار نبود. اخیرا پدر فِرد فوت شده بود. او مدتی بیمار بود و دو سال آخر عمر خود را با خانوادۀ فِرد گذراند. همسر فِرد، مری، تا شش ماه قبل از پدر شوهرش در اثر بیماری سرطان جان سپرد، از وی پرستاری میکرد. حدود یک ماه قبل فِرد غدهای در سینه خود احساس نمود و نگران شد.
شغل فِرد ریخته گری فیبر شیشه بود. ضمناً وی نگران شغلش هم بود. این شغل موجب التهاب پوست ناحیۀ بازوی وی شده، لذا به پزشک مراجعه کرده بود. پزشکان توصیه سادهای به او کردند «شغلت را عوض کن، نسبت به فیبر شیشه حساسیت دارید». فِرد معتقد بود که این کار امکان ندارد، زیرا که به شغلش نیاز داشت و تنها کار موجود برای وی بود. از این رو، پزشک پمادی برایش تجویز نمود و او هر سه ماه آن را تهیه می نمود. هفته قبل دکتر مری را دید، قصد داشت در مورد غده سینه اش از وی سؤال کند اما قبل از این که نزد وی برود، به نظرش رسید که غده از بین رفته است. بنابراین در این خصوص با دکتر صحبتی نکرد. همسرش او را مجبور کرد که مجدداً مراجعه نماید و حالا که از کارش باز مانده بود از این که با تأخیر در محل کارش حضور یابد دلهره داشت.
دکتر براون سرش را از روی پروندۀ پزشکی فِرد که با عجله مراجعه کرده بود برداشت و گفت «آقای جونز، بفرماید بنشینید» و سپس زیر لب زمزمه کرد «متأسفم از این که مطلع شدید». فِرد حرف او را نشنید: او به ساعتش نگاه می کرد.
دکتر براون در حالی که بالاخره پرونده پزشکی فرد را روی میز گذاشت ه او نگاه کرد و پرسید «آقای جونز، چه کمکی از دست من بر می آید؟» فِرد احساس کرد و به نظر می رسید که خشکش زده بود. او گفت «دکتر من نگرانم». سکوت کوتاهی حاکم شد.
دکتر براون با کمی بی حوصلگی و در حالی که به بازوی فِرد که فکر میکرد از دفعه قبل بهتر شده خیره شده بود گفت «بله، بله، بازویت است، این طور نیست؟ خوب، میدانی دفعهی قبل چی بهت گفتم. اگر به این شغل ادامه بدهید بازویت همچنان ملتهب خواهد بود. پماد بیشتری برایت تجویز می کنم. متأسفم، این تنها کاری است که می توانم برایت انجام دهم».
فِرد چیزی نگفت. دکتر براون نسخه ای نوشت و آن را به وی داد و گفت «خوب، می توانی بروید. مواظب خودت باش»
فِرد چند لحظه بی حرکت ماند. دکتر براون به او نگاه کرد و گفت «ناراحتی دیگری نداری».
فِرد با بی میلی گفت «نه».
دکتر براون تکرار کرد «خوب، می توانید بروید، مواظب خودت باش.» او با شتاب چیزی در گوشهی پروندهی فِرد نوشت و بیمار بعدی را صدا زد.
فِرد احساس ناخرسندی نمود. اکنون او نسخه ای داشت که نه می خواست و نه نیازی به آن داشت و هنوز نگران ورم سینه اش بود.
وقتی به محل کارش رسید سرپرستش به او سلام کرد «سلام فِرد پس هر هفته نزد دکتر میروی؟ منشی او چه شکلی است؟»
وقتی فِرد از سرکار به منزل رسید، مری سؤال کرد «عزیزم، چطور بود؟ چیز نگران کنندهای که نبود؟»
فِرد گفت «نه، نه واقعا فکر نمیکنم.» به نظر نمی رسید مری حرفش را کاملا پذیرفته باشد.
مری سؤال کرد «پس دکتر براون چی گفت؟ گفت چیز نگران کننده ای نیست؟»
فِرد با لحن نسبتاً «تندی گفت» بله، چیزی نیست.
دکتر براون روز شلوغ و خسته کننده ای داشت. او علاوه بر بیماران خود بیماران دکتر مری را هم دیده بود. درست هنگامی که کارش تمام می شد، دکتر مری وارد شد. دکتر مری گفت: «فیر برادر پیر درگذشت. ببخشید دیر کردم. تا کارها را روبراه نمودم دیر شد، میدانید».
دکتر براون پیش خود فکر کرد، دکتر مری بیش از حد لزوم دیر کرده اما چیزی نگفت، دکتر مری به یادداشت های وی نگاه کرد. او با تعجب گفت «هی! باز به فِرد جونز پماد دادید. فکر می کنم آن ها را به جای غذا میخورد. همین هفتۀ قبل بود که به او پماد دادم».
دکتر براون فکر کرد «اوه، مهم نیست، آیا این کار را می کند؟ نمی دانم امروز صبح چش بود. حتماً نمیخواست به من بگوید».
بررسی مورد فِرد جونز
آموزشگر از یکی یکی دانشآموزان میپرسد، بچهها اگر شما جای فرد بودید چه کار میکردید؟

مطلب مرتبط :   تحقیق درباره دانش آموزان دبیرستانی

بستن منو