ویژگی های شخصیّتی و نظریه های مختلف

ویژگی های شخصیّتی و نظریه های مختلف

   ویژگی های شخصیّتی

اولین اقداماتی که در زمینه شناخت ساختار  شخصیّت صورت می گیرد بر محور اقداماتی می چرخد که در زمینه ی شناسایی وتشخیص خصوصیّات همیشگی است ونشان دهنده ی رفتار می باشد . این ویژگی ها عبارتند از کم رویی ،پرخاشگری ،حجب ،ریا ،تنبلی ،وفاداری وبزدلی .(قربانی ، الیاس -1382)

مرادی در یک تحقیق تعداد خصوصیات فردی را به 171 مورد رسانید ولی متوجه شدکه نمی تواند برای همه آ نها تعریف دقیقی ارائه بکند .نتیجه کار این شد که  تعداد خصوصیّات فردی را به 16عامل شخصیّت کاهش بدهد (مرادی،داود- 1381)

شانزده ویژگی شخصیّتی :

1-خوددار درمقایسه با متجاوز

2-کم هوش درمقایسه با پرهوش

3-تحت تاثیر احساس درمقابل با پایدار در برابر هیجان

4-سلطه پذیر در مقایسه با سلطه گر

5-جدی در مقابل تن آسا – بیعار

6- مصلحت بین – خود غرض در مقایسه با با وجدان – وظیفه شناس

7-ترسو در مقابل با متهور

8- یک دنده در مقایسه با حساس

9- قابل اعتماد در مقایسه با بد گما ن

10- اهل عمل در مقایسه با تخیلی – خیال پرداز

11-بی غل وغش – ساده درمقایسه با زیرک – موذی

12-متکی به نفس در مقایسه با بیمناک

13-محافظ کار در مقایسه  با  آبدیده مجرب

14-وابسته  به گروه در مقایسه با خود بسنده

15- مهار نشده – بی اراده درمقایسه با کنترل شده – با اراده

16-تحت فشار روانی در مقایسه با آرام ،مسلط براعصاب وروان

شاید ارزش واهمیّت هر مدیری در این باشد که بتواند تفاوت بین شخصیّتهاراتشخیص بدهد تردیدی نیست که اگر فرد از نظر شخصیّت با نوع کاری که باید انجام بدهد سازش داشته باشد ،عملکرد بهتری خواهد داشت ونسبت به کار خودرضایت شغلی بیشتری حاصل می کند ،گذشته از این هماهنگی بین شخصیّت وشغل مزایا ی دیگری نیز در بر  دارد .برای مثال اگر مدیر فرد را از نظر شخصیّتی بشناسد وبداند که کانون کنترل وی در خارج قرار دارد ،خوب می داند که این شخص تمایلی به پذیرفتن مسئولیّت ندارد ودر مقایسه با کسانی که کانون کنترل درونی دارند ،نسبت به کار خود رضایت کمتری خواهد داشت .(رابینز، استیفن-1387)

شخصیّت را شاید بتوان اساسی ترین موضوع علم روان شنا سی دانست . زیرا محور اساسی بحث در زمینه هایی مانند یاد گیری ، انگیزه ادارک ،تفکر ، عواطف واحساسات ،هوش ومواردی از این قبیل است. روانشناسان شخصیّت وجود شباهت رابین افرادقبول دارند اما توجه آنها بیشتر به تفاوتهای افراد ازیکدیگر معطوف است .اگر چه هر انسان ورویدادی در نوع خود منحصر به فرد است . با وجود این، بین بسیاری از انسانها ورویدادهای زندگی آنها آنقدرشباهت وجود دارد که بتوان نکات مشترکی را در نظر گرفت ودرست همین الگوهای رفتاری است که روانشناسان شخصیّت درپی درک آنند،روانشناسان شخصیّت برای کلیت فرد وتفاوت های فردی اهمیّت خاصی قائلند . اگرچه آنها معمولا معتقدند که هر فردی از بعضی جهات منحصر به فرد می باشد،اما بحث برسر معانی منحصر به فرد برای مطالعه ی شخصیّت زیاداست .یک دیدگاه این که ،هر فرد ی آن طور متمایز می شود که دوره های خاص زندگی وتجاربش ، درک می شود.پس بنا بر این روش مقایسه بادیگران معنا ندارد .این دیدگاه فرد نگرا است که با  مطالعه ی گسترده زندگی افراد با هدف دست یابی به یک فهم منحصر به فردی ،به وجود می آید .اما دیدگاه دیگر ،روش قانون گری است که معتقداست منحصر به فردی یک فرد نتیجه ی وضعیت جسمی و زیستی وقوا نین روان شناختی است .بنا به این روش هر فرد ،ترکیب منحصر به فردی از اجزاء است ،اگر چه جزئی به وسیله فرایند عمومی ایجاد می شود واین فرایند می تواند از طریق تحقیق ابعاد خاص شخصیّت افراد،برای تدوین قوانین رفتارهای کلی ،درک شود .(قربانی ،الیاس-1382  )

         روانشناسان مدرن در سال 1879با تلاش وسلهلم ونت[1] برای تا سیس آزمایشگاه روان شناسی آغاز کردندکمی بعد در سال 1884 گالتون اندازه گیری شخصیّت ظاهری را پیشنهاد نمود .گا لتون براین باور بودکه خصوصیّاتی که ما را هدایت می کنند یک چیز قطعی وبا دوام هستند وبنا بر این تلاش برای اندازه گیری آن ها منطقی است. تحقیق در شخصیّت به معنی مطالعه ی چگونگی تفاوت افراد در ادراک ونحوه ی ارتباط این تفاوت ها با کنش کلی انسان است می توان گفت که نظریه های شخصیّت از زمانی که بقراط حکیم یونانی ،افراد انسانی را از نظر غلبه اخلاط چهار گانه به سنخ های صفراوی ،بلغمی ،دموی ،وسودای  تقسیم نمود وبرای هر یک از سنخ ها ، ویژگی های معین قائل شد ،آغاز شده است  .از آن زمان تا کنون نظریه های گوناگونی با گرابش و زمینه های متفاوت درباره ی شخصیّت ،انسان عرضه شده است .

در مورد تقسیم بندی شخصیّت ،نظریه های زیر وجود دارد :

الف –نظریه های روان کاوی

ب – نظریه های پدیدار شناختی

ج-نظریه  صفات

د-نظریه های انسان گرایی

ه-نظریه های شناختی

ر –نظریه های یادگیری اجتماعی

ز-نظریه های  انگیزشی

           نظریه ی جالینوس :جالینوس[2] پزشک وحکیم یونانی (201-131بعداز میلاد ) بر پایه سیستم طبقه بندی بقراط[3] (460-377 قبل از میلاد )پدر علم پزشکی که مزاج آدمی را در چهار طبع صفرا، سودا ،بلغم و خون  خلاصه کرده است حالت های روانی خاصی از جمله صفراوی مزاج –سودایی مزاج –دموی مزاج را تشخیص می دهد ومعتقد است که هر کدام از ین تیپها به ترتیب خصوصیاتی چون تند خو وزود خشم ،بی حال  وبی عاطفه ،افسرده وخوش بین وشاد را دارا هستند (راس ،آلن- 1373)

       نظریه یونگ[4]: رویکرد طبقه بندی جالینوس که از آن یاد شد مبتنی بر مشاهده ی تفاوت های فردی در ساختار بدنی وتلاش برای ارتباط دادن این  تفاوت  ها با شخصیّت است .رویکرد دیگر مشاهده ی خصایص شخصیّتی (صفات ) افراد مختلف و تلاش در جهت طبقه بندی آ ن بر طبق سنختیشان  (تیپ شان)،بدون توجه خصوصیّات بدنی آن هاست .

یونگ(1923)یا به کار گیری  این رویکرد دو نوع نگرش با جهت گیری  درون  گرایی و برون گرایی[5] را مطرح می کندفرد درون گرا کم حرف وگوشه گیر است وبیش تر علا قه دارد که در خود ش فرو رود تا این که با دیگران ارتباط داشته باشد در حالی که فرد برون گرا عمدتا شخصی اجتماعی وخوش برخورد که علاقه به تماس با جهان خارج دارد .از دیدگاه یونگ درون گرایی وبرون گرایی خصوصیّاتی ذاتی وفطری هستند  که در طی دوران زندگی قابل تغییر واصطلاح می باشد. (راس،آلن- 1373)

  نظریه ی آیزنک

آیزنک(1953)گونه های شخصیّتی را به صورت گروههای مستقل و مجزا از هم که بتوان مردم را بر اساس آن طبقه بندی کرد تفسیر نمی کند بلکه معتقد است که گونه های شخصیّتی به شکل ابعاد به هم پیوسته ای هستند که در راستای آن مردم با هم متفاوتند همان طور که یک صفت کم و بیش می تواند معرف خصوصیّات یک فرد باشد همچنین می تواند به عنوان یک گونه مهم مشخص شود (مرادی،داود-1381).

درون گرایی و برون گرایی قطب های نهایی یک بعد واحد هستند .  بنابراین تیپ یک شخص ممکن است در یکی از قطب ها و یا در نقطه ای بین آنها واقع شود ، از این رو نمی توان قبول کرد که مردم یا کاملا برون گرا و یا کاملا درون گرا هستند ((راس ،نقل از مرادی،داود-1381)) .

در نظام آیزنک فقط دو بعد وجود دارد بعد درون گرایی و برون گرایی و بعد استواری و نا استواری هیجانی که گونه ها ، قطب ها و کرانه های این ابعاد هستند . با ترکیب این دو بعد ،همانگونه که در شکل نشان داده شده است ، چهار ربع متصور است که هر ربع در بر گیرنده صفاتی است . آیزنک با محاسبات آماری نشان داده است که این چهار ربع با چهار خلط مزاجی ، صفراوی ، دموی ، بلغمی و سوداو ی مطابقت دارد ( همان منبع)

[1] -Veslehlem vent

[2] -Galinoss           4 -Introversion and extrraverrsion

 

 2 -Hippocrates

[4] -Yong

در یکی از تقسیمات انجام شده در مورد شخصیّت دو گونه ی الف و ب مطرح شده است ، فردی که دارای الگوی رفتاری گونه ی الف می باشد . به طور کلی از نظر شخصیّتی فردی است که به صورت تهاجمی درگیر مبارزه ای مداوم و پی درپی جهت نائل شدن به حداکثر پیشرفت در حداقل زمان است که برای دست یابی به چنین خواستی ، ضرورت دارد که در مقابل اشیا و افراد همیشه جبهه گیری کند (فریدمن و روزن من [1]1974 راس 1373 ) موعد های کاری خیلی حساسیت نشان نمی دهند ، بدون احساس گناه استراحت می کنند و از اوقات فراغت لذت می برند و اهل لاف و گذاف نیستند . (فرید من و روزن من 1974 گلاس 1974 ، اورنگ و پی پال 1984 ، راس 1373

مطلب مرتبط :   شناسایی مرجحات در جهت حل تزاحم

در یکی از تقسیمات انجام شده در مورد شخصیّت دو گونه ی الف و ب مطرح شده است ، فردی که دارای الگوی رفتاری گونه ی الف می باشد . به طور کلی از نظر شخصیّتی فردی است که به صورت تهاجمی درگیر مبارزه ای مداوم و پی درپی جهت نائل شدن به حداکثر پیشرفت در حداقل زمان است که برای دست یابی به چنین خواستی ، ضرورت دارد که در مقابل اشیا و افراد همیشه جبهه گیری کند (فریدمن و روزن من 1974، راس،آلن- 1373 ) .

خصوصیّات افرادی که دارای شخصیّت گونه ی ب می باشند مخالف خصوصیّات ذکر شده در مورد تیپ الف می باشد این افراد غالبا صبور ، شکیبا ، آرام و خون سرد هستند  در برخورد و مراوداتشان ملایم هستند در کارها افراط نمی کنند ، اهل رقابت نیستند ، نسبت به موعد های کاری خیلی حساسیت نشان نمی دهند ، بدون احساس گناه استراحت می کنند و از اوقات فراغت لذت می برند و اهل لاف و گذاف نیستند . (فرید من و روزن من 1974 گلاس1974[2] ، اورنگ و پی پال[3] 1984 ، راس 1373 ).

ویژگی های عمده شخصیّتی که بر رفتار سازمانی اثر می گذارند : تعدادی از ویژگی های شخصیّتی خاص که می توانند تعیین کننده رفتار فرد در سازمان باشند در قالب یک گروه خاص و ممتاز از بقیه مشخص شده اند . نخستین گروه مربوط به مکانی است که انسان تصور می کند که آن مرکز هندسی ، کنترل رفتار در زندگی را بر عهده دارد . سایر گروه ها عبارتند از : قدرت طلبی ، ماکیاول گری ، عزت نفس یا مناعت طبع و میل به خطر پذیری . کانون کنترل : بعضی از افراد بر این باورند که حاکم بر سرنوشت خویش هستند عده ای هم که خود را بازیچه دست سرنوشت می دانند و بر این باورند که هر چه در زندگی برایشان پیش آید به دلیل شانس و ا قبال آنها است. اولین گروه یعنی کسانی که بر این باورند سرنوشت خود را کنترل کنند ، افراد درون گرا و دسته ی دوم یعنی کسانی زندگی خود را تحت کنترل نیروهای خارجی می دانند برون گرا می نامند ( رابینز،استفن – 1374 ) .

رویکرد زیستی:

1-   نظریه بقراط:

اعتقاد به اینکه بین ساختمان بدن ومزاج وخلق خوی افراد رابطه وجود دارد از عقاید پایدارتاریخ  بشری  است یکی از قدیمی ترین این طبقه بندی ها طبقه بندی بقراط است که اشخاص را بر حسب اینکه کدامیک از مزاجها بر آنها مسلط باشد به اخطلات چهارگانه : سودایی . دموی . بلغمی و صفراوی تقسیم کرده.بقراط برای هر یک از این نمونه ها مختصات روانی و بدنی خاصی قائل بود.بقراط (حدود 460-375 ق.م ) شخصیت آدم را تابع مزاج می پنداشت.

دموی مزاج : ظاهری خوش آب و رنگ دارد و قوی بنیه است.آدمی است خوش گذران .خوش بین.جدی و فعال .بدون عمق و سطحی

بلغمی مزاج : دارای بدنی پر چربی و قطور .ودارای اخلاقی زود آشنا .اجتماعی .کم فعالیت وا رفته و کند.

صفراوی مزاج :باریک اندام .دارای پوست بدنی  معمولا گرم و خشک و زیتونی رنگ.و از نظر اخلاقی تند خو زود خشم.جاه طلب.حسود و ثابت قدم.

سوداوی مزاج : سیه چهره و دراز اندام.دارای قیافه ای پر حرکت و چشمانی درخشان .از نظر شخصیتی مضطرب .نگران.ناراضی.بدبین.پرجنب و جوش ولی بدون پایداری و استقامت(ستوده،یوسف-  1382)

2-نظریه کرچمر :

ارنست کرچمر[4]

روان پزشک آلمانی در سال 1921 با انتشار کتاب ساخت بدن و منش و با استفاده از روشهای انسانی سنجی جسمی انسانها را به دو تیپ فربه تنان و لاغر تنان تقسیم کرد و بعدا یک سنخ سوم به نام سنخ پهلوانی نیز به آنان افزود.به هر یک از این سه سنخ جسمی یک سنخ روانی مربوط  می شود.مثلا : فربه تنان از نظر روانی ادواری خو.لاغر تنان  اسکزوئید خوی   و سنخ پهلوانی صرع و اره خوی هستند.ادواری خویان از نظر خلق و خوی  بی ثبات و سکون و از نظر روانی عاطفی و احساساتی هستند. اسکیزوئید خویان شخصیّت گسیخته دارند و درون گرا هستند.صرع واره خویان محتاط و محافظه کار و کندند( کریمی،یوسف-1375)

رویکرد صفات :

در رویکرد صفات  سعی بر این است که خصوصیّات اساسی فرد که جهت دهنده رفتار او است تفکیک و توصیف شود.در این رویکرد به شخصیّت اجتماعی فرد توجه می شود و بیشتر توصیف شخصیّت و پیش بینی رفتار مورد توجه است تا رشد شخصیّت. در نظریه های صفات مردم  از ابعاد یا مقیاس هایی چند که هریک نمودار یک صفت است متفاوت شمرده می شوند.به این ترتیب در رویکرد صفات به این توجه می شود که فرد در ابعاد  مختلف چه جایگاهی دارد .( اتکینسون[5] و همکاران )

آیزنک : از جمله کسانی است که  در زمینه رویکرد صفات تحقیقاتی انجام داده است.نتیجه نهایی تحقیقات آیزنک معلوم داشت که شخصیّت دارای سه حد است که که هر کدام یک قطب مخالف دارد.

بدین قرار:

1-درون گرایی(برون گرایی)

2-روان نژندی(فقدان روان نِندی)

3-روان پریشی(فقدان روان پریشی

آیزنک ضمنا افرادی را که به هر یک از این قطب های نهایی تعلق دارند از نظر روانی  توصیف و تعبیر کرده است.بعضی از صفات هر یک از این تیپ ها بدین قرارند:

1.درون گرایان[6]: زیر تاثیر ویژگی های سیستم عصبی مرکزی قرار دارند .استعداد سرشتی آنها برای تحریک پذیری زیاد است.از محرک ها اجتناب می کنند رشد آنها عمودی است کمتر معتاد به دود هستند.به هر حال پیپ را ترجیح می دهند .بیشتر در خود فرو می روند .خیال پرورند علاقه ای به شرکت در اجتماعات از خود نشان نمی دهند ; گوشه گیر و انزوا طلب هستند میزان هوششان بالا است .قوه بیانشان عالی است .معمولا در کارها دقیق هستند ولی گام ها را اهسته و با احتیاط بر میدارند.فزونی طلب هستند ولی برای کارهایی که انجام می دهند به قدر کافی ارزش قائل نیستند .بیشتر پایبند به سنت ها اصول دیرین هستند.گرایش به احساس کمبود(حقارت) در انها زیاد است.برای ابتلای به دلواپسی و افسردگی و وسواس امادگی بیشتری دارند.

2.برون گرایان[7] :برون گرایان نیز تاثیر سیستم عصبی مرکزی هستند استعداد انها برای تحریک پذیری کم است. یعنی حساسیت کمتری در برابر محرک ها دارند دموی مزاجند رشد بدنی انها افقی است و می توانند پای خود را برای مدت درازتری بلند نگاه دارندانها فاصله های زمانی را کوتاه تر از درون گرایان احساس می کنند و نیز بیش این ها   دود استعمال می کنند وسیگار را ترجیح می دهند به دنبال چیزهای تحریک امیز می گردند.از کارهایی که در آنها احتمال خطر یا ضرر می رود رویگردان می شوند به کار و کوشش علاقه ای چندان ندارند و نیروی کمتری به کار می اندازند هوششان نسبتا کم و قوه  بیانشان ضعیف است پایداری و استقامت ندارند در کارهایشان شتابزدگی  هست ولی دقیق نیست چندان فزونی طلب نیستند ولی برای کارهایی که می کنند زیاده از حد ارزش قائل اند .انعطاف پذیرند .شوخی و لطیفه را خیلی دوست می دارند به خصوص اگر جنبه جسمی داشته باشند .گرایش بیشتری برای تظاهرات ناشی از هیستری دارند.

3-روان نژندان :  روان نژندان زیر تاثیر سیستم عصبی خود کار قرار دارند.دیدشان در تاریکی کمتر از دید افراد بهنجار است.اگر چشم های آنها با پارچه بسته شده باشد بیش از افراد بهنجار تعادل خود را  از دست می دهند.جسما و روحا ضعیف و ناقص هستند از حیث هوش و تسلط بر نقش و ادراک حسی  و تمرکز حواس و ارده و سعی و کوشش از متوسط افراد بهنجار پایین ترند .تلقین پذیرند و در اندیشیدن و عمل کردن کند هستند.

4- روان پریشان : سخت و دشوار هستند از عهده نقاشی بواسطه آیینه ی خود بر نمی آیند.در جمع زدن پی درپی ضعیف هستند.تمرکز حواسشان کم است ؟حافظه شان ضعیف است به کندی چیز می خوانند و به طور کلی از نظر فهم و ادراک و اعمالی که در تحرک لازم دارد بسیار کند هستند و بیشتر ساکن و بی حرکت می مانند .سطح آرزو و توقعشان کمتر با واقعیت تطبیق می کند .آمادگی ندارند به اینکه خود را با تغییراتی که در محیط زندگی روی می دهد سازش دهند .(سیاسی،علی اکبر- 1369)

در مورد قطبهای مخالف برون گرایی و درون گرایی آیزنک نظر یونگ را تایید می کند و ضمنا آنها را دارای وجه شباهتی با تشریحی که فروید از روان کرده است میداند .بدین معنی که نهاد در مورد برون گرا دارای قدرت واسطه است در صورتی که فن برتر در مورد درون گرا قدرت بیشتری دارد.دیگر اینکه میان افراد کاملا به هنجار از یک سوی  وافرادی که در یکی از دو قطب نهایی روان نژندی و روان پریشی قرار دارند و از سوی دیگر فاصله بسیار زیاد است.در این فاصله است که افراد ممکن است به سوی یکی از  آن دو قطب نزدیک شوند یعنی به تدریج و کم و بیش صفات اختصاصی یکی از آن دو قطب را پیدا کنند

مطلب مرتبط :   غرفه سازی نمایشگاهی و مدیریت هزینه های آن

دیگر اینکه دو قطب روان پریشی و روان نژندی با هم ترکیب می شوند و قطبی تشکیل می دهند که افراد ممکن است از خود به هنجاری به تدریج عدول کنند و به آن قطب مرکب متمایل گردند.آیزنک معتقد است که این قطب مرکب خیلی بیشتر دیده می شود تا قطب خالص روان پریشی یا روان نژندی (عیسی پره،فاطمه- 1382)

یونگ : یونگ نیزبرای افراد انسانی بر حسب آنکه بیشتر متوجه عالم درون باشند یا عالم بیرون.دو سنخ شخصیّتی قائل است:  گروه اول را درون گرا و گروه دو م را برون گرا می نامند .

کارکرد جدول 2-2:تیپ های روانشناختی یونگ

برون گرای متفکر :منطقی عینی متعصب

برون گرای احساسی :  عاطفی  حساس . معاشرتی  بیشتر خاص زنان است تا مردان

برون گرای حسی :  اجتماعی  لذت جو انعطاف پذیر

برون گرای شهودی : خلاق   قادر .به بر انگیختن  و غنیمت شمردن فرصت ها

درون گرای متفکر : بیش تر به اندیشه ها علاقه مند هستند تا مردم.

درون گرای احساسی :  تودار خوددار با این حال قادر به داشتن  عواطف عمیق

درون گرای حسی : در ظاهر بی اعتنا و خشک-خود را در فعالیت های هنرشناختی ابراز می کند.

درون گرای شهودی :بیشتر در ارتباط با هشیار هستند تا واقعیت روزمره (شولتر[8])

با وجود فقدان توافق درباره ی تعداد صفات بنیادی شخصیّت مطالعات صفات مشترکی را به دست داده است. دوبعدی که در بیشتر مطالعات  تحلیل  عوامل شخصیّت یافت شده عبارت اند از ( برونگرایی-درون گرایی ) و (استواری –نا استواری هیجانی) در انتهای درون گرایی این مقیاس افراد خجولی قرار دارند که ترجیح می دهند در تنهایی کار و کوشش نمایند و به خصوص هنگام روبرو شدن با فشار یا تعارض هیجانی  در خود فرو روند.

در انتهای  برون گرایی افرادی قرار دارند که مردم آمیزند و حرفه هایی را ترجیح می دهند که در آنها مستقیما با مردم رابطه داشته باشند.این افراد زمانی که تحت فشار باشند مشارکت دیگران را می طلبند.

استواری –نا استواری بعد هیجان پذیری است که افراد آرام . سازگار و قابل اعتماد در انتهای استواری آن و اشخاص متلون مضطرب و عصبی و غیر قابل اعتماد در انتهای دیگر آن قرار می گیرند.

رویکرد یادگیری اجتماعی :

نظریه پردازان صفات بر تعیین کننده های شخصی رفتار تاکید می کنند .در برابر رویکرد صفات در نظریه یادگیری اجتماعی که توسط آلبرت بندورا[9] عنوان شده بر اهمیت تعیین کننده های محیطی با موقعیتی تاکید    می شود.

برای نظریه پردازان یادگیری اجتماعی رفتارمحصول تعامل مداوم متغیر های شخصی و محیطی است.شرایط محیطی از طریق یادگیری به رفتار شخص شکل می ده .در عوض رفتار شخص نیز در شکل محیط موثر واقع می شود.آدمیان و موقعیت ها به صورتی دو سویه برهم تاثیر می گذارند.برای آنکه بتوان به پیش بینی رفتار دست زد باید از چند و چون تعامل ویژگی های آدمی با ویژگی های محیط اطلاع حاصل کرد.

طبق نظریه یادگیری اجتماعی بندورا بخش اعظم تفاوت های رفتاری  افراد نتیجه تفاوت هایی است که آنان از لحاظ تجارب دوران رشد خود با همدیگر دارند.بعضی از الگوهای رفتار از راه تجربه مستقیم یاد گرفته  می شود. فرد به خاطر رفتارهای خاص تشویق و تنبیه می شود.لیکن بسیاری از پاسخها بدون تقویت مستقیم  یعنی از راه مشاهده و یادگیری از راه مشاهده کسب می شوند.آدمی می تواند با مشاهده اعمال دیگران و نتایج حاصل از آن چیزهایی را بیاموزد .در واقع اگر قرار بود تمام پاسخ های ما از راه تقویت مستقیم آموخته شود یادگیری های آدمی روندی بسیار کند و ناکار آمد می داشت.(به عقیده نظریه پردازان یادگیری اجتماعی تقویت لازمه یادگیری نیست اگرچه می تواند با متمرکز کردن توجه فرد در جهت مناسب یادگیری را تسهیل کند.)

یکی ازفرضیه های اساسی نظریه یادگیری اجتمای این است که مردم طوری رفتارمی کنند که براحتمال دستیابی خودبه پاداش بیفزایند.خزانه ی رفتارهای آموخته شده فرد دامنه ی گسترده ای دارد؛ رفتاری که در یک شرایط معین انتخاب می شود بستگی به نتیجه ای دارد که از ان انتظار می رود.

تقویت به سه صورت رفتار آموخته شده راکنترل می کند:

1-مستقیم(پاداش ملموس ، تایید یا عدم تایید اجتماعی ویا تخفیف یافتن شرایط آزار دهنده).

2- مشاهده ای (مشاهده دریافت پاداش یا تنبیه یک شخص دیگر به خاطر رفتاری شبیه رفتارخود).

3-خود- تدبیری ارزیابی عملکرد خود از راه تحصین یا سرزنش خویش(اتکینسون وهمکاران).

ازدیگر دانشمندانی که سهم عمده ای  دریادگیری دارند، واتسون وااسکینر[10] هستند. جان بی واتسون

براساس پژوهش خود در زمینه ی شرطی سازی کلا سیک ادعا کرد که کل رفتار ، یا شخصیّت انسان  ناشی از یاد گیری است. واتسون هما نند بسیاری ازرفتار گرایان آن زمان معتقدبود که نوزاد به صورت یک لوح سفید یا صفحه خالی است ودر انتظار نوشته شدن چیزی برروی ان  ازطریق تجربه های یاد گیری است اوحتی تا جایی که پیش رفته که ادعا کرد:

دوازده نوزاد سالم وتندرست را دراختیار من قرار داده واجازه بده که مطا بق جها ن شخصی خودم آنها را بزرگ کنم وبدین ترتیب ، تضمین می کنم که یکی از آنها رابه طور تصا دفی انتخاب کرده و بدون توجه به استعدادها،علایق ،امیا ل ،فعا لیت ها ، ونژاد اجدادش  او یک دکتر حقوقدان ، هنرمند ،تاجر و بلکه حتی ،یک گدا و دزد بسازم .‍‍‍‍‍(واتسون،1930) .

درپی ادعاهای واتسون ،بی . اف . اسکینر رفتار گرا ا دعا کرد که ما برای تعیین شخصیّت کافی است که تنها به محرک ها و پا سخ ها توجه کنیم اسکینر می گوید اگر شما کمرو هستید و از نزدیک شدن به دیگران وا همه دارید به این علت است که شما در نتیجه تعا ملهای پیشین با اعضای ،دوستان ،معلما ن ودیگران یاد گرفته اید  که به این طریق رفتار کنید (اسکینر ،1990)،شخصیّت دقیقا یک پدیده ی بیرونی وقا بل مشاهده است که ریشه های زیستی یا درونی ان کم یا هیچ است . در مورد پیش بینی رفتار فرد در یک مو قعیت معین ،نظریه پردازان یادگیری اجتمای بیشتر بر تفاوت های فردی در زمینه های رشد شنا ختی وتجارت اموخته شده ی اجتما عی تا کید دارند تا بر صفات انگیزشی . بعضی از تفا وت های فردی یا متغیر های شخصی که با شرایط موقعیتی تعامل داشته وبر رفتار تا ثیر می گذا رند عبارتند از .

1- توانش ها :شامل توانا ییها ی هوشی ،ومهارتهای اجتماعی وجسمانی وسایر تواناییهای اختصا صی

2-راهبردهای شناختی : مردم از لحا ظ توجه انتخابی به اطلاعات ،رمز گردانی رویدادها ، و گروه بندی انها به مقوله های معنا دار تفا وت هایی با یک دیگر دارند . یک واقعه ممکن است به نظر یکی خطر ناک وبرای دیگری چالش انگیز باشد .

3- انتظارات:انتظاراتی که شخص در مورد پی آمد های رفتار های مختلف دارد وی را در انتخاب رفتارش راهنمایی میکند . حتی انتظاراتی هم که از توا ناییهای خود داریم بر رفتارها تاثیر می گذارد. ممکن است نتایج رفتار معینی را پیش بینی کنیم ،لیکن به علت تر دید درباره توانایی خود برای انجام ان کار اقدامی نکنیم .

4- ارزش کار از نظر شخصی :افرادی هم که ا نتظارات همانندی دارند ممکن است به خاطر این که برا ی نتایج مختلف ارزش متفاوتی قائلند رفتارهای متفاوتی نشان دهند . ممکن است دو دانشجو هر دو انتظارداشته باشند که رفتار های معینی مقبول نظر استا د باشد . لیکن ممکن است این امر در نظر یکی بی اهمیّت ودر نظر دیگری بانظردیگری با اهمیت جلوه کند .

5- نظامها ونقشهای خود گردانی :مردم از لحاظ معیار هاوقواعدی که برای نظام دادن ،به رفتار خود به کار می گیرند (از جمله پاداش های که به خاطر موفقیت و تنبیهایی که بخا طر شکست برای خود در نظر می گیرند )،ونیز توانایی طرح ریزی واقع بینانه به منظور رسیدن به هدف متفاوتند (میشل،1981) .

همه این متغیّر های شخصی با شرایط یک موقعیت معین در تامل قرارمی گیرند وازاین راه تعیین می کنند که شخص در آن موقعیت چه خواهد کرد. مردم با اعمالشان شرایطی در محیط خود به وجود می آورند که بر رفتارشان تا ثیر می گذ ا رد. برای مثال ، آزما یش ساده ی زیر را در نظر بگیرد :فرض کنید در جعبه ی اسکینر در حالی که توری فلزی کف آن به برق متصل است موشی را قرار می دهی می آورند که بر رفتارشان تا ثیر می گذ ارد. برای مثال ، آزما یش ساده ی زیر را در نظر بگیرد :فرض کنید در جعبه ی اسکینر در حالی که توری فلزی کف آن به برق متصل است موشی را قرار می دهیم ترتیبی داده ایم که در هر دقیقه یک بار یک ضربه برقی به موش وارد شود .اما موش می توان با فشردن اهرمی جریان برق را به مدت 30 ثانیه قطع کند . حیوانهایی که این رفتار تسلط بر محیط را یاد بگیرند می توانند یک محیط خالی از تنبیه برای خود به وجود آورند ، اما حیوانهای کند آموز مجبورند وضعیت نا خوش آیندی را تحمل کنند . بنابر این می توان که محیط بالقوه برای همه ی حیوانها یکسان است ولی محیط واقعی به رفتار خود آنها بستگی دارد(باندورا[11]،1977).

به همین ترتیب ، شخصی که رفتار نا خوشایندی دارد ممکن است اغلب با محیط اجتماع خصومانه ای برخوردکند زیرا رفتارش در دیگران خصومت بر می انگیزد .اما فرد خوش بر خوردی که در ایجاد جوراحت برای  دیگران مهارت کافی دارد با محیط کاملا متفاوتی بر خورد می کند . موقعیت ها را تا حدودی خود ما می سازیم .انتقاد منتقدان  معتقدند که نظریه های رفتای ویادگیری اجتماعی خیلی محدود هستند و تنها بررفتارهای قابل  مشاهده  تا کید دارند ، وعوامل ژنتیکی ، فیزیولوژیکی و شناختی را نادیده می گیرد.  نظریه پردازان یاد گیری از این نظر مورد انتقاد قرار گرفته اند که افراد را در مجموع شبیه آن چه آموخته اند می پندارد و نه چیزی بیشتر رفتار گرایان ،به ویژه متهم شده اند که فرد را بدون شخصیّت وارگانیسم را «خالی » در نظر می گیرد (فرز[12]، 1984به نقل از هافمن[13] وهمکاران)

 

رویکرد روانکاری:

نظریه ی روانکاری ، شخصیّت را از دیدگاهی کاملا متفاوت از دو نظریه قبل می نگرد .هم نظریه ی صفات وهم یادگیری اجتماعی ،هر دو بر شخصیّت اجتماعی تاکید داشته ودر مقام نخست به رفتار توجه دارند برعکس ، نظریه های روانکاری با مطالعه ی شخصیّت خصوصی سرو کار دارند ، یعنی انگیزه های نا هشیا ری که رفتار را هدایت می کنند.در این نظریه ها رشد شخصیّت نیز مورد توجه است.

نظریه های فروید که بر 50 سال درمان بیماران مبتلا به اختلالات هیجانی استوار است . 24 جلد کتاب را به خود اختصاص می دهد ،که آخرین آنها ، خلاصه رونکاری به سال 1940 یک سال پس از مرگ او منتشر شده است . فروید ذهن انسان را به کوه یخ شناوری تشبیه می کرد که بخش کوچک آن که بر سطح آب نمایان است نمودار تجارب هشیار وبخش بسیار بزرگتر زیرین آن نمودار ناهشیار است ،یعنی انبار تکانه ها ، شهوات وخاطرات غیرقابل دسترس که بر افکار ورفتار ما تاثیر می گذارند . فروید معتقد بود شخصیّت از سه عمده تشکیل شده است که عبارت از نهاد ، خود،فراخود هریک از این نظام ها کارکردهای خاص خود را دارند لیکن از راه تعامل با یکدیگر است که به رفتار انتظام می بخشد.

          نهاد[14] :نهاد ابتدایی ترین بخش شخصیّت است که در نوزادوجود دارد و بعد ها خود وفراخود از آن منشعب می شوند . نهاد از تکانه ها یا سائق های زیستی نظیر نیاز به غذا ، آب ، دفع فضولات بدن ، اجتناب از درد و گرایش به لذت جنسی تشکیل می شود . فروید معتقد بود که پر خاشگری نیز یک سابق اساسی زیستی است . نهاد در پی ارضای فوری این تکانه ها است . نهاد همچون کودکان خردسال بر اساس اصل لذت عمل می کند ، یعنی کوشش دارد که بدون اعتنا به مقتضیات از درد بگریزد و لذت کسب کند.

           خود[15]: همراه با پیشرفت یادگیری کودک در زمینه ی توجه به مقتضیات واقعیت ، بخش جدیدی در شخصیت به نام خود به وجود می آید . خود از اصل واقعیت تبعیت می کند ، یعنی اینکه ارضای تکانه ها تا هنگام فراهم آمدن شرایط مناسب باید به تاخیر بیفتد . خود در واقع مدیر اجرایی شخصیّت است زیرااوست که تصمیم می گیرد چه فعالیت هایی مناسب و تکانه های نهاد باید ارضا گرددوبه چه شیوه ای ،خود بین خواسته های نهاد و واقعیات جهان و مقتضیات فراخود میانجیگری می کند .                                                                                                                فراخود[16]: بخش سوم شخصیّت یعنی فراخود معرف بازنماییهای درونی شده آن دسته از ارزش ها و اخلاقیات جامعه است که توسط والدین وافراد دیگر به کودک آموخته می شود .فراخود در واقع همان وجدان فرد است ودرباره ی درست یا غلط بودن اعمال فرد داوری می کند .نهاد در جستجوی لذت است خود به آزمون واقعیت می پردازد وفراخود درگیر کمال طلبی است . فراخود در جریان واکنش های کودک به پاداش و تنبیهات والدین به وجود می آید ودر بردارنده ی وضعیت هایی است که کودک به خاطرآنها یا تنبیه و سرزنش شده و یا پاداش دیده است .(اتکینسون و همکاران ).

       غرایز[17]: غرایز در نظام روانکاری عوامل سوق دهنده یا حرکت دهنده در پویایی شخصیّت اند ، نیروهای زیستی فرد که انرژی روانی را آزاد می کنند . گر چه کلمه ی «غریزه »در زبان انگلیسی مورد استفاده ی پذیرفته شده ای دارد ، اما فروید معنای دیگری از آن در نظر داشت . فروید کلمه آلمانی Instinkt را نه در مورد انسان ها ، بلکه تنها در اشاره به سابقه های مادر زادی حیوانات به کار می برد .اصطلاح فروید در اشاره به انسان در زبان آلمانی ، یعنی Trieb می توان به عنوان نیروی سوق دهنده یا تکانه ترجمه کرد.(بتلهایم[18] ،1982).   فروید کوشش نکرد فهرست مفصلی از همه ی غرایز انسان ارائه دهد ، اما آنها را به دو طبقه تقسیم کرد:غرایز زندگی وغرایز مرگ .از جمله غرایز زندگی عبارتند از : گرسنگی ، کشش جنسی وتشنگی ، که هدف آنهاصیانت نفس وبقای نوع است . اینها نیروهای خلاق اند که خود زندگی را حفظ می کنند ،وشکلی از انرژی که از طریق آن جلوه گر می شود لیبیدونامیده می شود .غریزه مرگ یک نیروی مخرب است .این نیرو می تواند به درون متوجه شود مانند خودکشی وآزارطلبی ، یا به بیرون مانند پرخاشگری ونفرت.                                                                                                                                                                              ا ضطراب  : نقش اضطراب در این نظام آن است که هشدار می دهد ، من مورد تهدید قرار دارد.فروید سه نوع اضطراب را توصیف کرد : عینی ، نوروتیک و اخلاقی ، اضطراب عینی بر اثر ترس از خطرهای واقعی در دنیای واقعی رخ می دهد.

اضطراب نوروتیک (واضطراب اخلاقی از اضطراب عینی مشتق می شوند .اضطراب نوروتیک از شناخت خطربالقوه که ذاتی ارضای تمایلات غریزی است ناشی می شود .این اضطراب ترس از غرایز نیست ، بلکه ترس از تنبیهی است که ممکن است به دنبال رفتار نا سنجیده تحت فرمان نهاد روی دهد . به عبارت دیگر ، اضطراب نوروتیک[19] عبارت از ترس از تنبیه بر اثر بروز تمایلات تکانشی است اضطراب اخلاقی از ترس وجدان ناشی می گردد. هنگامی که شخصی عملی را انجام می دهد یا درباره ی انجام عملی فکر می کند که به مجموع ارزش های اخلاقی وجدان در تضاد است ، ممکن است احساس گناه یا شرم را تجربه کند . اضطراب یک نیروی ایجاد کننده تنش در رفتار انسان است ، و شخص را بر انگیزد که حالت تنش را کاهش دهد .فروید معتقد بود که من برای مقابله با اضطراب تعدادی از دفاع های حفاظتی را پرورش  می دهد ، یعنی مکانیسم های دفاعی که انکارها یا تحریف های نا آگاهانه واقعیت هستند .

 

 

 

 

انکار                                                                                                                                                         نفی یا انکار وجود تهدید خارجی یا رویداد آسیب زا                                                                                           جابه جایی                                                                                                                                                تغییر تکانه های نهاد از یک شی ء تهدید کننده یا دور از دسترس به یک شی ء در دسترس                                              فرافکنی                                                                                                                                                   نسبت دادن یک تکانه اضطراب انگیز به شخصی دیگر                                                                                               دلیل تراشی                                                                                                                                                 تغییر رفتار به گونه ای که بیشتر قابل پذیرش وکمتر تهدید کننده باشد .                                                                      واکنش سازی                                                                                                                                            ابزار تکانه ها به شکل مخالف یا متضاد آن                                                                                                       بازگشت                                                                                                                                            بازگشت به دوره ی گذشته که کمتر نا کام کننده است وابزار رفتارهای کودکانه ومتناسب با دوره ی وابستگی که با امنیت خاطر بیشتر ی همراه بوده است .                                                                                                                          سرکوبی                                                                                                                                                 انکار وجود چیزی که موجب اضطراب می شود ، به عبارت دیگر حذف غیر ارادی خاطره ها یا ادراکهای ناراحت کننده از هشیاری

والایش                                                                                                                                                تغییر یا جا به جا کردن تکانه های نهاد از راه تبدیل انرژی غریزه به رفتارهای جامعه پسند.

[1]– Feridman&Rozanman

[2]-Gelass

[3] -Urang$pipal

[4] -Ernst kerestschmer

[5] -Etekinson

[6]-Introverrt

[7] -Extravert

[8] -Sholter

[9] -Albert bandora

[10] -Watson &eskiner

[11] -Bandora

[12] -Ferz

[13] -Hafman

[14] – Id

[15] – Ego

[16]  Alter ego

[17] -super ego

[18] -Betlhayem

[19] -Obgective Anxiety

مطلب مرتبط :   تاریخچه جالب نقاشی پرتره
Close Menu